ادامه Part ⁵⁸ ~~~~ پایان فصل یک

ادامه Part ⁵⁸ ~~~~ پایان فصل یک




اگه انتخابت موندن با بورام و جنگیدن با مانع های سر راهتون هست پس منم کمکت میکنم! فقط کافیه اراده کنی
یونگی « ممنونم پدر! اما مطمئنم... مطمئنم موندن با بورام بهترین تصمیمه کمکم میکنید؟
پدر یونگی « حتما پسرم
مادر یونگی « دل تو دلم نیست تو لباس دامادی ببینمت پسرم
- اونم خیلی زود اتفاق میفته... من برم؟
مادر یونگی « مثل اینکه تاب یه لحظه دوریشو نداری هااا
- *سرخ شدن
~بالاخره پدر و مادر یونگی رفتن خوابیدن و خودشم به اتاق برگشت... با دیدن فرشته کوچولوش لبخندی زد و بعد از عوض کردن لباس هاش دخترک رو در آغوش کشید
+ عه اومدی؟
- تو مگه خواب نبودی بچه؟
+ بدون تو خوابم نبرد
- *بوسیدن موهاش... الان بگیر بخواب چشمات در اومد
+ با نوازش های یونگی کم کم چشمام و گرم شد و به خواب رفتم....
دیدگاه ها (۲)

خب داستان یونگی و بورام با تمام خوشی و بدی هاش تموم شد امیدو...

Part ⁵⁸- شب از نیمه گذشته بود و بچه ها هنوز تو سر و کله هم م...

Part ⁵⁷$ نامجونا میدونستی جین هیونگ زن زندگیه! ¢ کوک میام ای...

Part ⁴⁴ -بهم حق بده که ازش بترسم و نگرانت بشم اما زیاده وری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط