پیرمردی داشت میمرد، به زنش وصیت کرد : بعد از من فقط با مش

پیرمردی داشت میمرد، به زنش وصیت کرد : بعد از من فقط با مش رجب ازدواج کن!
زنش گفت : چرا ؟!

گفت : جاکش چند سال پیش یه خر پیر داشت بهم انداخت، میخوام تلافی کنم ...!!

#داستان
دیدگاه ها (۰)

دلم یه اکیپ شادِ بیشعور میخواد که فقر فرهنگی توش داد بزنه.

یه روز خوب یه جای خوب 😍

اُمید یه همچین چیزیه امیدوارم ب قلب همه بتابه

داستان هیکاریبخش دومیه دفتر بود با جلد صورتی که روش نوشته بو...

در زدم که درو باز کرد_ ات... خو...خوشگل من لطفا به حرفام گوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط