مرا به خانه ام ببر

مرا به خانه ام ببر

شب آشیان شب‌زده، چکاوک شکسته‌پر
رسیده‌ام به ناکجا، مرا به خانه‌ام ببر

کسی به یاد عشق نیست، کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خودشکن تو مانده‌ای و بغض من

از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن

چگونه گریه سر کنم که یار غم‌گسار نیست
مرا به خانه‌ام ببر که شهر، شهر یار نیست

مرا به خانه‌ام ببر ستاره دل‌نواز نیست
سکوت نعره می‌زند که شب ترانه‌ساز نیست

مرا به خانه‌ام ببر که عشق در میانه نیست
مرا به خانه‌ام ببر اگر چه خانه، خانه نیست

از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن

چگونه گریه سر کنم که یار غم‌گسار نیست
مرا به خانه‌ام ببر که شهر شهر یار نیست
دیدگاه ها (۳)

مژده وصل توام ساخته بی تاب امشبنیست از شادی دیدار مرا خواب ا...

#غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدیبا من به «جمع» مردم تنها...

عاشقانه های شبنم

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط