نمی رود...!
نمی رود...!
تا دم در می رود و بر می گردد....
هر بار بیرونش می کنم چیزی جا می گذارد....
شانه ای جلوی آیینه، تا ر مویی بر شانه، عینکی تار...
بوی سیگاری که از سینه ام بیرون میزند،
یعنی هنوز گوشه و کنار خانه پر میزند....
آخر غمم که می گیرد،
به هر چیز دست میزنم بوی دود می گیرد....
ولای پنجره اگر باز نباشد،
خانه در دود حل می شود....
حواست باشد این بار،
چایت را در آخر بنوش....
تصویرت را از آیینه بردار،
عطر تلخت را فراموش نکن....
بگذار فراموشت کنم....!
تا دم در می رود و بر می گردد....
هر بار بیرونش می کنم چیزی جا می گذارد....
شانه ای جلوی آیینه، تا ر مویی بر شانه، عینکی تار...
بوی سیگاری که از سینه ام بیرون میزند،
یعنی هنوز گوشه و کنار خانه پر میزند....
آخر غمم که می گیرد،
به هر چیز دست میزنم بوی دود می گیرد....
ولای پنجره اگر باز نباشد،
خانه در دود حل می شود....
حواست باشد این بار،
چایت را در آخر بنوش....
تصویرت را از آیینه بردار،
عطر تلخت را فراموش نکن....
بگذار فراموشت کنم....!
- ۱.۸k
- ۰۵ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط