بهمن می کشد

[ بهمن می کِشد ]

دختری را می شناسم من که بهمن می کِشَد

روی زخم ِ کهنه اش هر روز ناخن می کشد

هر نخش را با نخ ِ بعدیش روشن می کند

فندکش ارثیه از باباست ، بهمن می کشَد

٭٭٭٭
دور ِ خود دیواری از بی اعتمادی چیده است

از رفیقان ِ قدیمی هر چه گویی دیده است

دختری از دهه ی پنجاه ِ جنجال و فریب

دیو ِ شب رویای ِ رنگی را از او دزدیده است

٭٭٭٭
کودکیش در تلاطم بود و صدها حادثه

از تمام ِ خواستن ها سهم جز حسرت نداشت

آنقدر دردش فراوان بود و اندوهش عمیق

کل ِ دریاها به قدر ِ اشک او وسعت نداشت

٭٭٭٭
زندگی تفسیر دیگر داشت در آن سالها

ناگهان طوفان عصیان شهر را در برگرفت

هرچه از تلخی شکایت داشت خلق

دور ِ گردون تلخ تر از سر گرفت

٭٭٭٭
با شعار ِ روزگار ِ شهد و شکر آمدند

زهر ِ کین و قهر را در جان مردم ریختند

هر سر ِسبزی که بالای بلند ِ سرو داشت

صد زبان ِ سرخ را یکجا به دار آویختند

٭٭٭٭
دختری از سالهای ِ نحس ِ اندوه و فریب

بین ِصدها اتفاق او اتفاقا بچه بود

از همان اول بنای خانه اش کج چیده شد

زیر آوار ِ دروغ آینده اش بازیچه بود

٭٭٭٭
راه ِ خوشبختیش از بین ِ تباهی می گذشت

هرکسی آمد برایش از خدا یک قصه ساخت

شادمانی های کوچک را دریغش کرده اند

جای قلبش پازلی از تکه های غصه ساخت

٭٭٭٭
سالها از کودکی را پشت ِ سر دارد ولی

همچنان از حسرت ِ آن سالها خون می خورَد

جای لالایی برای خواب ِ شب، این روزها

قرص هایی حل شده با طعم ِ افیون می خورَد
دیدگاه ها (۲)

:((

ایــــــــــران تسلـــــیـــــت

کوچ کردم که دلم رابه کسی نسپارمحس خوبیست که من این همه بی آز...

ﺳﻬـــﻢ ﻣـــﻦ ﮐــﻪ ﻧﯿﺴﺘـــﯽ ... ﺳـــﻬﻢ ﻗﺼــﻪ ﻫــﺎﯼ ﻣـــﻦ ﺑﻤــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط