n

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟎

════‌════‌════‌════‌═
_«میخوای بدون روبان ، بدوی بیرون ؟»

مِریس ابرو بالا انداخت ، چشمانش نمادی از گستاخی بود و در دلش آشوب...
ترسیده بود...ترسیده بود
ولی خب...مِریس یک سلیطه‌ی لجباز درون داشت که باعث میشد ترس و اضطرابش را نشان ندهد

و ابلیس ناله‌اش را در اعماق سینه‌اش ، جایی که پروردگار را در آن زندانی کرده بود ، دفن کرد، آخرین چیزی که میخواست ، این بود که روبروی کوهی از گستاخی ، ناله کند.

_«احتمالا قبل از اینکه یک قدم بیرونِ دَر بذاری ،سلاخی‌ات کردن»

_«پس چرا تو من رو نمی‌کُشی ؟! دفعه‌ی قبل هم شانس این رو داشتی...»

ابلیس چشمش را برای ثانیه‌ای بست ، فکر دیدار دختر با اون مادربه خطا ، خشمگینش میکرد.
و البته...او دختر را نمی‌کشت ، چون نمی‌توانست...

_«و چرا باید من رو بکُشن ؟!به خاطر چشمام؟!...»

_«هیچ جوابی از من نمیگیری...»

ابلیس حتی خشمگین‌تر شد، نقشه‌اش کاملا شکست خورده بود که هیچ ، دخترک باز داشت از او سوال می‌‌پرسید...
و البته مطمئنا دختر جرئت نمی‌کرد بدون روبان‌اش بیرون بدود ، درست است ؟!
خب...

پتوی نازکِ تخت را روی سر ابلیس انداخت و از فرصت استفاده کرد و بیرون دوید ، ابلیس این دختر را به آتش می‌کشید...

می‌ترسید...می‌ترسید...می‌ترسید
اما خشمی که از ندانستن در وجودش ایجاد شده بود از ترس‌اش قدرتمند تر بود.
البته ، سلیطه‌ی درون‌اش هم بی‌تاثیر نبود.

از مسافرخانه بیرون زد ، پله‌ها را دوتا دوتا پایین رفت ، کوچه‌ها را دوید تا به خیابان اصلی رسید ، سایه هارو پشت سرش احساس می‌کرد.
همون حسی رو داشت که در خواب‌هایش داشت...فرار از سایه‌ها
یعنی به جز حروم‌زاده‌ی داخل قطار ، حروم‌زاده‌ی خواب‌هایش هم اینجا بود ؟!

به خیابان اصلی که رسید ، نور خورشید باعث بسته شدن چشمانش شد ، اما متوقف نشد...
در میان کالسکه‌ها و شیاطین راهش را گرفت تا به میانه‌ی خیابان اصلی رسید...

هزاران شیطان در اطرافش درحال گذر بودند ، بعضی حتی ناسزایی نثارش کردند ، زیرا مسیرشان را مختل کرده بود...
نور خورشید از چشمانش منعکس میشد...آبی زلال ، مثل رنگ عمیق‌ترین اقیانوس‌ها ، رنگ نفرینِ ابلیس...

از‌ میانه‌ی خیابان ، به آستانه‌ی کوچه نگاه کرد ، جایی که آن مرد ایستاده بود...
عصبی به نظر می‌رسید...خیلی خیلی عصبی

به اطراف نگاه کرد...
منتظر واکنش بقیه بود ، چه‌کار میکردند ؟ می‌ترسیدند و فرار می‌کردند مثل چیزی که مادر‌بزرگش میگفت ؟ که چشمانش ترسناک هستند و بقیه را می‌ترسانند ؟!
شاید هم توجهی نشون نمی‌دادند که البته ، او هیچوقت اینقدر خوش‌شانس نبود.
اما چیزی که دید ؟!
جهانِ اطرافش متوقف شده بود...
توقع هرچیزی را داشت جز این...

نگاهش دوباره قفلِ نگاهِ مرد شد...
به سمت او قدم برمیداشت...

اما آن مرد...شروع به تغییر قیافه کرد، قدبلندتر شد ، چهارشونه‌تر ، صورتش تغییر کرد ، فکش تیز شد ، لب‌هایش خطی ، پیشونی‌اش از خشم چروک افتاده بود ، چشمانش مثل چشمِ آهو بود ، سیاه و موهایش تیره و پریشان ، چهره‌اش ترسناک بود...
و چهره‌ی همان مَرد در خواب‌هایش را داشت...مردِ در خواب‌هایش
همانی که سعی کرد او را بکشد...

او همه را متوقف کرده بود ؟!
شیاطین و اسب‌های متصل یه دُرشکه ، همه ایستاده بودند ، اما چشم‌هایشان به دختر بود...

_«هیچوقت تصور نمی‌کردم که یک انسان حقیر ، بتونه من رو بکشه...»

مَرد ، حال جلوی او ایستاده بود...بدن‌هایشان باز مُـماس بود ، اما اینبار دیگر سرش به شانه‌های مَرد نمی‌رسید، مرد قدبلندتر بود...

_«ولی توانایی‌هات رو دست‌کم گرفتم بلور ، تو توانایی این رو داری که من رو دق بدی»
════‌════‌════‌════‌═
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
دیدگاه ها (۵۴)

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟏════‌════‌════‌════‌═چ...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟐════‌════‌════‌════‌═_...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟗════‌════‌════‌════‌═_...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟖════‌════‌════‌════‌═ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط