پر از دردم نمی خندم بگو با دل چه باید کرد
پُر از دردم نمی خندم بگو با دل چه باید کرد؟
که من خشکم تو بارانی، بگو با گل چه باید کرد؟
کمی امروز و فردا کن کمی نم نم بیا شاید
بفهمم سر نوشتم را که تا ساحل چه باید کرد؟
تو خورشیدی و در طوفان به امید تو می جنگم
ولی مهرت اگر بر من نشد مایل چه باید کرد؟
تمام عمرمان سرگرم جمع و ضرب و تفریقیم
کسی اما نمی داند که با حاصل چه باید کرد
به پای عشق او هر دم خودم را تن به تن کشتم
بگو یا قاضی الحاجات، با قاتل چه باید کرد؟
ببین مقتول این قصه به من یک ریز می خندد
و من با خود گلاویزم که با این دل چه باید کرد؟
که من خشکم تو بارانی، بگو با گل چه باید کرد؟
کمی امروز و فردا کن کمی نم نم بیا شاید
بفهمم سر نوشتم را که تا ساحل چه باید کرد؟
تو خورشیدی و در طوفان به امید تو می جنگم
ولی مهرت اگر بر من نشد مایل چه باید کرد؟
تمام عمرمان سرگرم جمع و ضرب و تفریقیم
کسی اما نمی داند که با حاصل چه باید کرد
به پای عشق او هر دم خودم را تن به تن کشتم
بگو یا قاضی الحاجات، با قاتل چه باید کرد؟
ببین مقتول این قصه به من یک ریز می خندد
و من با خود گلاویزم که با این دل چه باید کرد؟
- ۷۷۱
- ۰۴ دی ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط