DADDY MY
DADDY MY
.....................................
P⁸
رسیدم خونه رفتم داخل گشنم بود اما خوابم میومد رفتم تو اتاق تا خواستم برم رو تخت یه صدایی اومد رفتم بیرون از اتاق کسی نبود که یهو یکی رو رو مبل دیدم پشتش به من بود نزدیک نشدم بیشتر دور شدم رفتم با وحشت یه چی از تو آشپزخونه پیدا کردم
با سرعت کمتر از حلزون به سمتش رفتم
باهاش فقط نزدیک یکمتر فاصله داشتم
هانا: ت...ت.ت.ووو ک..ک..ی ه..س..ت.تی؟(لکنت و ترس)
.... : یعنی واقعا من و یادت نمیاد بیب؟؟(تمسخر آمیز)
هانا: جواب منو بده کی هستی؟(لکنت و ترس)
.... : یا جایی که یادم میاد اونقدر ها هم خنگ نبودی!
صدات خیلی هات و بم بود و البته آشنا نه نه نکنه کوک باشع نه نباید این باشه
تا اینکه بلند شد به سمت من برگشت
وای اون کوک بود...
ویو نویسنده
هانا واقعا باورش نمیشد این مرد کوک باشه البته الان کوک به شدت جذاب تر رو هات و ....(دیگه خودتون میدونید)شده
کوک که بعد ۷ سال معشوقش رو دیده به شدت برای ارتباط گیری باهاش عجله داره اما کی میدونه این ارتباط چه نوع ارتباطیه؟ (منحرف شین چون باید بشین اصلا دلیلی نداره منحرف نشین) کوک بعد از اون روز که مادر و پدر خونده رو کشت اموال پدرش رو به دست گرفت با بچه ها (اعضا) یه باند زد ( یه طورایی اعضا با هانا تو این ۷ سال در ارتباط بودن البته برای کوک مثل یک جاسوس بودن در قبال هانا) الان یه شدت قدرتمندن
کوک بعد این چند سال جون کندن میخواست هانا رو مال خودش کنه چون دیگه تحملی نداشت...
هانا بدون اینکه به چیزی فکر کنه سریع پرید و کوک رو بغل کرد...
هانا: وای رفیق تو تا الان کجا بودی...میدونی چقدر دنبالت گشتم نامرد..تا الان کجا بودی؟؟
کوک : (آروم آروم نزدیک هانا شد) واسه این حرفا وقت هست فعلا باید یکی برای ددیش یه چیزایی رو جبران کنه!
هانا بعد متوجه شدن حرفای کوک خودش خواست عقب بکشه اما زور اون کجا و زور کوک کجا؟
هانا:هی هی رفیق اینها همه شوخیه دیگه؟(لبخند ضایعه و در از استرس)
کوک: نه همشون واقعیه (نیشخند)
هانا: هویییی بغلت کردم چون خیلی وقت بود ندیده بودمت پررو نشو ههاااا(ددااادد)
کوک: خفه باهات کار دارم
هانا: چی کارم داری؟
کوک: میخوام بکنمت
هانا: چیم بکنی؟
کوک: اسکل من الان میخوام تو رو بکنم
هانا: زر نزن بابا ولم کن &#@×٪×÷#&@+-ـ
کوک: عه هه بیبی گرل با ادب باش
هانا: نباشم چی
کوک: محکم تر میکنمت
هانا: هوی مرتیکه ی &@#+-/×÷=٪ ولم کنننن
کوک عصبی شد لب هاشو رو لبای هانا گذاشت وحشیانه بوسید تو همون حالت کمر بندش رو درآورد هانا رو تخت پرت کرد با کمربند دستای هانا رو به تخت بست تا خواستم حرکتی کنه زنگ در خونه زده شد...
کوک: اههههه شیبالا هی وقفه میندازن وسط کارت ، توله بدو برو درو باز کن ببین کیه راستی فکر فرار به سرت نزنه وگرنه به همین هفت تیر فردا خبر مرگت رو همه جا پخش میکنم بدو توله بدو(نیشخند و بی تاب)
هانا که چشماش برای گریه قرمزه و صداش برا داد زدن در نمیاد کوک یه بوسه روی گردن هانا و اسپنک آرومی به باسن خوش فرم هانا گفت ...
کوک: بدو برو دیگه توله
هانا: چشم
کوک: چشم چی
هانا: چش..م د..د..ی
.............................................
حمایت!
شرایط=
لایک۵
کامنت۶
.....................................
P⁸
رسیدم خونه رفتم داخل گشنم بود اما خوابم میومد رفتم تو اتاق تا خواستم برم رو تخت یه صدایی اومد رفتم بیرون از اتاق کسی نبود که یهو یکی رو رو مبل دیدم پشتش به من بود نزدیک نشدم بیشتر دور شدم رفتم با وحشت یه چی از تو آشپزخونه پیدا کردم
با سرعت کمتر از حلزون به سمتش رفتم
باهاش فقط نزدیک یکمتر فاصله داشتم
هانا: ت...ت.ت.ووو ک..ک..ی ه..س..ت.تی؟(لکنت و ترس)
.... : یعنی واقعا من و یادت نمیاد بیب؟؟(تمسخر آمیز)
هانا: جواب منو بده کی هستی؟(لکنت و ترس)
.... : یا جایی که یادم میاد اونقدر ها هم خنگ نبودی!
صدات خیلی هات و بم بود و البته آشنا نه نه نکنه کوک باشع نه نباید این باشه
تا اینکه بلند شد به سمت من برگشت
وای اون کوک بود...
ویو نویسنده
هانا واقعا باورش نمیشد این مرد کوک باشه البته الان کوک به شدت جذاب تر رو هات و ....(دیگه خودتون میدونید)شده
کوک که بعد ۷ سال معشوقش رو دیده به شدت برای ارتباط گیری باهاش عجله داره اما کی میدونه این ارتباط چه نوع ارتباطیه؟ (منحرف شین چون باید بشین اصلا دلیلی نداره منحرف نشین) کوک بعد از اون روز که مادر و پدر خونده رو کشت اموال پدرش رو به دست گرفت با بچه ها (اعضا) یه باند زد ( یه طورایی اعضا با هانا تو این ۷ سال در ارتباط بودن البته برای کوک مثل یک جاسوس بودن در قبال هانا) الان یه شدت قدرتمندن
کوک بعد این چند سال جون کندن میخواست هانا رو مال خودش کنه چون دیگه تحملی نداشت...
هانا بدون اینکه به چیزی فکر کنه سریع پرید و کوک رو بغل کرد...
هانا: وای رفیق تو تا الان کجا بودی...میدونی چقدر دنبالت گشتم نامرد..تا الان کجا بودی؟؟
کوک : (آروم آروم نزدیک هانا شد) واسه این حرفا وقت هست فعلا باید یکی برای ددیش یه چیزایی رو جبران کنه!
هانا بعد متوجه شدن حرفای کوک خودش خواست عقب بکشه اما زور اون کجا و زور کوک کجا؟
هانا:هی هی رفیق اینها همه شوخیه دیگه؟(لبخند ضایعه و در از استرس)
کوک: نه همشون واقعیه (نیشخند)
هانا: هویییی بغلت کردم چون خیلی وقت بود ندیده بودمت پررو نشو ههاااا(ددااادد)
کوک: خفه باهات کار دارم
هانا: چی کارم داری؟
کوک: میخوام بکنمت
هانا: چیم بکنی؟
کوک: اسکل من الان میخوام تو رو بکنم
هانا: زر نزن بابا ولم کن &#@×٪×÷#&@+-ـ
کوک: عه هه بیبی گرل با ادب باش
هانا: نباشم چی
کوک: محکم تر میکنمت
هانا: هوی مرتیکه ی &@#+-/×÷=٪ ولم کنننن
کوک عصبی شد لب هاشو رو لبای هانا گذاشت وحشیانه بوسید تو همون حالت کمر بندش رو درآورد هانا رو تخت پرت کرد با کمربند دستای هانا رو به تخت بست تا خواستم حرکتی کنه زنگ در خونه زده شد...
کوک: اههههه شیبالا هی وقفه میندازن وسط کارت ، توله بدو برو درو باز کن ببین کیه راستی فکر فرار به سرت نزنه وگرنه به همین هفت تیر فردا خبر مرگت رو همه جا پخش میکنم بدو توله بدو(نیشخند و بی تاب)
هانا که چشماش برای گریه قرمزه و صداش برا داد زدن در نمیاد کوک یه بوسه روی گردن هانا و اسپنک آرومی به باسن خوش فرم هانا گفت ...
کوک: بدو برو دیگه توله
هانا: چشم
کوک: چشم چی
هانا: چش..م د..د..ی
.............................................
حمایت!
شرایط=
لایک۵
کامنت۶
- ۲.۹k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط