★彡   Part 62 彡★

★彡   Part 62 彡★

پیدا کردن تاکسی این موقع صبح کار سختی بود، اما به گمانم من آدم خوش شانسی هستم.
تا قبل از اینکه به کلبه ام برگردم نمیدونستم چقدر دلتنگش هستم.
درست وقتی وارد کلبه شدم، همونجا، جلوی در به زانو دراومدم.
هه. دوباره عادت.
چند روز بگذره یادم میره، نه؟
کلبه ی کوچیکم رو از نظر گذروندم که تو ابن مدت خیلی خوب بهش رسیدگی شده بود. همه جا از تمیزی برق میزد.
آهی کشیدم.
"هیجا خونه ی خود آدم نمیشه."
اما آیا اینجا خونه ی واقعی من بود؟
اینجا زندگی جریان داشت؟
نه.
خونه ی من تهیونگ شده بود. از خیلی وقت پیش.
الان من فقط مثل آدم بخت برگشته ای هستم که خونه ای که چند سال داخلش زندگی کرده رو گرفتن.
مثل مرده ی متحرک شدم.
شاید قبلا نفهمیده باشم، اما حالا میفهمم بدون تهیونگ چقدر زندگیم کسل کنندست.
راسته که میگن آدم تا از دست نده قدر نمیدونه!
شاید، باید بهش میگفتم.
راجب به احساسم.
راجب به وابستگیم.
اما اون چی؟
حتما منو رد میکرد.
اون هیچ نیازی به آدمی مثل من تو زندگیش نداره. کلی دختر پولدار و بی نقص صبح تا شب دور و برش رو پر کردن و من احمق انتظار دارم به من توجه نشون بده.
روز ها از خواب بیدار میشدم و بعضی اوقات برای رسیدگی به باغچه میرفتم.
کل روزم رو در گوشه ای از کلبه سپری می کردم.
زانوی غم به بغل میگرفتم.
چقدر که توی این مدت لاغر و ضعیف شده بودم.
شب ها به طرز احمقانه ای منتظر برگشت تهیونگ بودم و در نهایت همونجا روی زمین میخوابیدم.
تازه فهمیده بودم من بدون گرمای تهیونگ هیچی نیستم.
تازه فهمیدم گرم ترین پتو ها هم گرمای بدنش رو بهم منتقل نمیکنه.
دیر فهمیدم.
روز ها و شب هام به انتظار دیدن دوباره ی تهیونگ می گذشت.
به دیدن چشم هاش.
لبخندش.
صداش.
همینطور گذشت و گذشت، تا اینکه دو ماه از روزی که عمارت کیم رو ترک کردم گذشت و بهار از راه رسید.
دیدگاه ها (۴۲)

★彡   Part 63 彡★ با برخورد شدید نور خورشید چشم هام رو باز کرد...

✨ مامی خوشگله فالو شههه@rrmyrrmyy

★彡   Part 61 彡★ شب، موقع شام تهیونگ رو ندیدمش. یعنی کلا از و...

★彡   Part 60 彡★ "میدونستم دیر یا زود اینو باید بهت بگم. ببین...

★彡   Part 7 彡★ نزدیکم شد. و در لحظه، ناگهان کتش رو درآورد و ...

★彡   Part 9 彡★ مرموز نگاهش کردم.منظورش چی بود؟"تو، میخوای دق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط