خزانی
🍁
" خزانی "
پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک.
آنک، بر آن چنار جوان، آنک
خالی فتاده لانهٔ آن لک لک.
او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده، پاک، پیکر عریانش.
سر زی سپهر کردنِ غمگینش.
تن با وقار شستنِ شیرینش.
پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک.
رفتند مرغکان طلایی بال.
از سردی و سکوت سیه جستند،
وز بید و کاج و سرو نظر بستند.
رفتند سوی نخل، سوی گرمی
و آن نغمههای پاک و بلورین رفت.
پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک.
اینک، بر این کنارهٔ دشت، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو.
آنک، بر آن کمرکش کوه، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت،
از یاد روزگار فراموشت.
پاییز جان! چه سرد، چه درد آلود.
چون من تو نیز تنها ماندستی.
ای فصلِ فصلهای نگارینم،
سردِ سکوتِ خود را بسراییم،
پاییزم! ای قناری غمگینم!
.
📚 آخر شاهنامه
👤 مهدی اخوان ثالث
" خزانی "
پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک.
آنک، بر آن چنار جوان، آنک
خالی فتاده لانهٔ آن لک لک.
او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده، پاک، پیکر عریانش.
سر زی سپهر کردنِ غمگینش.
تن با وقار شستنِ شیرینش.
پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک.
رفتند مرغکان طلایی بال.
از سردی و سکوت سیه جستند،
وز بید و کاج و سرو نظر بستند.
رفتند سوی نخل، سوی گرمی
و آن نغمههای پاک و بلورین رفت.
پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک.
اینک، بر این کنارهٔ دشت، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو.
آنک، بر آن کمرکش کوه، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت،
از یاد روزگار فراموشت.
پاییز جان! چه سرد، چه درد آلود.
چون من تو نیز تنها ماندستی.
ای فصلِ فصلهای نگارینم،
سردِ سکوتِ خود را بسراییم،
پاییزم! ای قناری غمگینم!
.
📚 آخر شاهنامه
👤 مهدی اخوان ثالث
- ۵۰۹
- ۰۷ آذر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط