گاهے

گاهے
ناخود آگاه گوشه اے مینشینے
دلتنگے
دلت را به بازے میگیرے
فکر میکنے
غرق میشوے
وقتےراه نفست باز میشود
کار گردن آویز یادگارےشروع میشود
آب میشوے
محو میشوے
ذره ذره میمیرے
یادگارے ها آدمکشند...
دیدگاه ها (۶)

بوےدود میدهد قلبم سوختنم را به گل میگفتم پژمرد، با همین نشان...

بےهیچ تفاهمے عاشق شدیمو دست هایمانبدون اجازه ےانگشتےدر آغوشم...

گناه میکنم؛میان هر تارِ مویتهزار آتش دارےمرا از جهنم مے ترسا...

عکسهایت یادگارے هایت بوےیک عطر گذرا در خیابان و نابودے

اینجوری هم نیست که یعدفه فراموشش کنی،مثلا اولش روزی سی بار ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط