پارت
پارت ۱۴
مادارا به زور بلا یجوری مسابقه را تمام کرد. نشسته بود روی میز کافه تریای استودیو و با غلیظ ترین اخم ممکن هاشیرامایی را تماشا میکرد که داشت سعی میکرد یجوری پنی را بپیچاند.
H:"میتونی با ام...توبیراما بری."
P:"ولی توبیراما که نیست، بیا با هم بریم. میتونیم رستورانم بریم."
مادارا دلش میخواست سرش را بکوبد به میز، هر چقدر بیشتر ان صدای نازک و عشوه ای را میشنید، اعصابش خورد تر میشد. هی سعی کرد خودش را کنترل کند تا اینکه پنی بازوی هاشیراما را گرفت:"این بغل یه شهربازی هم هست میخوای بریم اونجا؟"
این دیگر تیر اخر بود، مادارا از جایش بلند شد. کلاه کاسکتش را شوت کرد همانجا و رفت طرف پنی و هاشیراما. یک لبخند مهربان نشاند روی لب هایش:"کجا میخوای بری خانوم کوچولو؟"
هم هاشیراما هم پنی برگشتند تا مادارا را نگاه کنند. هاشیراما یک نگاه سوالی انداخت ولی پنی که از همان اول هم از مادارا خوشش میامد لبخند پهنی زد:"ابمیوه ای چیزی بخوریم."
M:"بیا با هم بریم."
H:"چی؟ دوتایی برید ابمیوه بخورید؟"
مادارا سریع یک چشمک به هاشیراما زد، از همان هایی که میگفت:'زودی برمیگردم.'
بعد پنی را با خودش برد توی راهرو. هاشیراما هوف کرد و خودش را انداخت روی صندلی.
●
پوزخند مادارا با هر قدمی که توی راهرو برمیداشتند بزرگتر میشد.
P:"ام...ولی ابمیوه فروشی اونطرفه. ما داریم میریم سمت حیاط."
مادارا نگاه خشک و تاریکی به پنی انداخت:"ما قرار نیست ابمیوه بخوریم، قراره از تو ابمیوه درست کنیم."
رنگ پنی پرید:"یعنی چی؟"
مادارا ناگهان او را هل داد توی دستشویی، پنی را چسباند به دیوار. بعد دیگر قیافه اش دوستانه نبود، هیولایی بود.
M:"این حقته دختر جون، به چیزی که نباید نزدیک میشدی زیاد نزدیک شدی."
بعد تفنگش را از جیب پشتش کشید بیرون. رنگ پنی شد عین گچ دیوار. خواست داد بزند:"کمککک...."
ولی مادارا جلوی دهانش را گرفت و اسلحه را گذاشت روی پیشانی اش:"هیسسس، صدات در بیاد کله تو میپاچونم رو دیوار."
بعد دستش را از روی دهان پنی برداشت. او شروع کرد التماس کردن:"مگه من چیکار کردم؟ وایسا هاشیراما بفهم-"
ولی دیگر صدایی از او در نیامد وقتی مادارا صاف یه گلوله خواباند کف پیشانی او:"دفعه اخرت باشه اسمشو میاری."
●
هاشیراما هر چقدر منتظر شد مادارا و پنی برنگشتند. کم کم داشت حوصله اش سر میرفت پس تصمیم گرفت برود ببیند کجا رفتند.
همانطور که داشت توی راهرو قدم میزد و اطراف را برای اثری از مادارا چک میکرد، دید که بعله...مادارا با جسد پنی دارد میرود توی حیاط. خونی که روی پیشانی پنی بود و سوراخی که منبعش بود، کاملا توصیف میکرد چه اتفاقی افتاده. رنگ هاشیراما پرید:"مادارا؟"
صدایش خفه تر از چیزی که میخواست بیرون امد.
H:"تو...تو پنی رو..."
مادارا برگشت و وقتی دید هاشیراما مثل چوب خشک ایستاده وسط راهرو، لبخندی روی لب هایش نشست:"میای کمک خاکش کنیم؟"
و اینطوری شد که هاشیراما یجورایی شد شریک جرم مادارا. چون او هم خیلی از پنی خوشش نمیامد، ولی ته دلش کمی برای او سوخت.
همانطور که مادارا توی حیاط خلوت چاله میکند، هاشیراما پرسید:"چرا کشتیش؟"
M:"چون میچسبید بهت."
مادارا جواب داد، خیلی رک و بدون حذفیات. چشم های هاشیراما گرد شد و بیل از دستش افتاد:"هان؟ فقط همین؟"
مادارا پنی را پرت کرد توی چاله. نه اینکه او را بخواباند، پرتش کرد. بعد هم طوری که انگار به چیز کثیفی دست زده باشد دست هایش را به هم زد. رفت سمت هاشیراما و یک دستش را دور او حلقه کرد تا بکشاندش نزدیک تر:"تو الان دیگه متعلق به منی، افتاد؟ حتی اگه نخوای هم بازم متعلق به منی. منم هر کی که سر راه باشه رو ور میدارم تمام."(دیگه میترسم جداشون کنم، اوضاع خیطه)
بعد هم که حس کرد حرفش را به کرسی نشانده، هاشیراما را ول کرد. صورت او سرخ شد وقتی اینها را شنید، دوباره قلبش شروع کرد تند تند زدن.
H:"جدی میگی یا شوخیه؟"
مادارا شروع کرد روی پنی خاک ریختن:"بنظرت این جنازه هه الان شوخیه؟"
هاشیراما لبخند زد. به مادارا نگاه کرد که داشت توی چاله خاک میریخت. وحشتناک و در عین حال شیرین بود که مادارا یک نفر را کشت تا سر راه او و هاشیراما قرار نگیرد. این یک حس ترس و در عین حال هیجان را در هاشیراما ایجاد کرد.
H:"این الان ینی خیلی غیر مستقیم دوستم داری دیگه؟"
مادارا صاف گفت:"نه."
پشم های هاشیراما ریخت:"چی؟"
بعد مادارا تمامش کرد:"من عاشقتم."
مادارا به زور بلا یجوری مسابقه را تمام کرد. نشسته بود روی میز کافه تریای استودیو و با غلیظ ترین اخم ممکن هاشیرامایی را تماشا میکرد که داشت سعی میکرد یجوری پنی را بپیچاند.
H:"میتونی با ام...توبیراما بری."
P:"ولی توبیراما که نیست، بیا با هم بریم. میتونیم رستورانم بریم."
مادارا دلش میخواست سرش را بکوبد به میز، هر چقدر بیشتر ان صدای نازک و عشوه ای را میشنید، اعصابش خورد تر میشد. هی سعی کرد خودش را کنترل کند تا اینکه پنی بازوی هاشیراما را گرفت:"این بغل یه شهربازی هم هست میخوای بریم اونجا؟"
این دیگر تیر اخر بود، مادارا از جایش بلند شد. کلاه کاسکتش را شوت کرد همانجا و رفت طرف پنی و هاشیراما. یک لبخند مهربان نشاند روی لب هایش:"کجا میخوای بری خانوم کوچولو؟"
هم هاشیراما هم پنی برگشتند تا مادارا را نگاه کنند. هاشیراما یک نگاه سوالی انداخت ولی پنی که از همان اول هم از مادارا خوشش میامد لبخند پهنی زد:"ابمیوه ای چیزی بخوریم."
M:"بیا با هم بریم."
H:"چی؟ دوتایی برید ابمیوه بخورید؟"
مادارا سریع یک چشمک به هاشیراما زد، از همان هایی که میگفت:'زودی برمیگردم.'
بعد پنی را با خودش برد توی راهرو. هاشیراما هوف کرد و خودش را انداخت روی صندلی.
●
پوزخند مادارا با هر قدمی که توی راهرو برمیداشتند بزرگتر میشد.
P:"ام...ولی ابمیوه فروشی اونطرفه. ما داریم میریم سمت حیاط."
مادارا نگاه خشک و تاریکی به پنی انداخت:"ما قرار نیست ابمیوه بخوریم، قراره از تو ابمیوه درست کنیم."
رنگ پنی پرید:"یعنی چی؟"
مادارا ناگهان او را هل داد توی دستشویی، پنی را چسباند به دیوار. بعد دیگر قیافه اش دوستانه نبود، هیولایی بود.
M:"این حقته دختر جون، به چیزی که نباید نزدیک میشدی زیاد نزدیک شدی."
بعد تفنگش را از جیب پشتش کشید بیرون. رنگ پنی شد عین گچ دیوار. خواست داد بزند:"کمککک...."
ولی مادارا جلوی دهانش را گرفت و اسلحه را گذاشت روی پیشانی اش:"هیسسس، صدات در بیاد کله تو میپاچونم رو دیوار."
بعد دستش را از روی دهان پنی برداشت. او شروع کرد التماس کردن:"مگه من چیکار کردم؟ وایسا هاشیراما بفهم-"
ولی دیگر صدایی از او در نیامد وقتی مادارا صاف یه گلوله خواباند کف پیشانی او:"دفعه اخرت باشه اسمشو میاری."
●
هاشیراما هر چقدر منتظر شد مادارا و پنی برنگشتند. کم کم داشت حوصله اش سر میرفت پس تصمیم گرفت برود ببیند کجا رفتند.
همانطور که داشت توی راهرو قدم میزد و اطراف را برای اثری از مادارا چک میکرد، دید که بعله...مادارا با جسد پنی دارد میرود توی حیاط. خونی که روی پیشانی پنی بود و سوراخی که منبعش بود، کاملا توصیف میکرد چه اتفاقی افتاده. رنگ هاشیراما پرید:"مادارا؟"
صدایش خفه تر از چیزی که میخواست بیرون امد.
H:"تو...تو پنی رو..."
مادارا برگشت و وقتی دید هاشیراما مثل چوب خشک ایستاده وسط راهرو، لبخندی روی لب هایش نشست:"میای کمک خاکش کنیم؟"
و اینطوری شد که هاشیراما یجورایی شد شریک جرم مادارا. چون او هم خیلی از پنی خوشش نمیامد، ولی ته دلش کمی برای او سوخت.
همانطور که مادارا توی حیاط خلوت چاله میکند، هاشیراما پرسید:"چرا کشتیش؟"
M:"چون میچسبید بهت."
مادارا جواب داد، خیلی رک و بدون حذفیات. چشم های هاشیراما گرد شد و بیل از دستش افتاد:"هان؟ فقط همین؟"
مادارا پنی را پرت کرد توی چاله. نه اینکه او را بخواباند، پرتش کرد. بعد هم طوری که انگار به چیز کثیفی دست زده باشد دست هایش را به هم زد. رفت سمت هاشیراما و یک دستش را دور او حلقه کرد تا بکشاندش نزدیک تر:"تو الان دیگه متعلق به منی، افتاد؟ حتی اگه نخوای هم بازم متعلق به منی. منم هر کی که سر راه باشه رو ور میدارم تمام."(دیگه میترسم جداشون کنم، اوضاع خیطه)
بعد هم که حس کرد حرفش را به کرسی نشانده، هاشیراما را ول کرد. صورت او سرخ شد وقتی اینها را شنید، دوباره قلبش شروع کرد تند تند زدن.
H:"جدی میگی یا شوخیه؟"
مادارا شروع کرد روی پنی خاک ریختن:"بنظرت این جنازه هه الان شوخیه؟"
هاشیراما لبخند زد. به مادارا نگاه کرد که داشت توی چاله خاک میریخت. وحشتناک و در عین حال شیرین بود که مادارا یک نفر را کشت تا سر راه او و هاشیراما قرار نگیرد. این یک حس ترس و در عین حال هیجان را در هاشیراما ایجاد کرد.
H:"این الان ینی خیلی غیر مستقیم دوستم داری دیگه؟"
مادارا صاف گفت:"نه."
پشم های هاشیراما ریخت:"چی؟"
بعد مادارا تمامش کرد:"من عاشقتم."
- ۵۳۴
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط