باور داشتم که عشق

باور داشتم که عشق،
هر در بسته ای را،
باز میکند ..
از پا نمی افتد ..
می رود و تا رسیدن به معشوق
راهش را پیدا میکند ..
اما لعنت بر باورها،
وقتی که میرسی میبینی،
سهمت از عشق
قسمت دیگری شده است ..
و جز پاهایی خسته،
شیشه‌ی عمری شکسته
و دلی باد کرده
در دستانت،
هیچ نداری ...
دیدگاه ها (۱۰)

گاهی کنج خانه و به دور از هیاهوی این روزگار،دیواری به دور خو...

بابا که داشت می‌مرد، فلج شده بود. یعنی قبل‌ترش یک‌بار فلجِ ن...

محرم شده بوداز خونه زدم بیرون که برم تو خیابونا یه دوری بزنم...

سخت است...میانِ گریه هایت لبخندی مصنوعی بزنیو تظاهر کنی که ح...

( افسانه نور )پارت ( سخنان ترسیده )کجا رفت آن حیاط و حوض و ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط