Final Approach (مقدمه)
Final Approach (مقدمه)
آخرین رقص هواپیما با جاذبه است؛ لحظهای نفسگیر که خلبان، با دقت نبض زمین را میگیرد تا نرمترین قدم را بر باند فرودگاه بنشاند؛
هنگامی که هواپیما دیگر راه بازگشتی ندارد؛ رام و تسلیم شده و در خطی مستقیم به سوی باند میآید؛ مثل عاشق گم گشته ای که بعد از تمامِ پرسهزدنها بالاخره تصمیم گرفته به ثبات برسد... یک مکثِ معلق میان آسمان و خاک، جایی که همهچیز در آستانهٔ لمس شدن است. نیروی مقاومت هوا و باد کمترین موانع محسوب میشوند و چراغهای باند با فاصله ای نچندان دور در محدوده بصری قرار میگیرند..
و در آن لحظات دلِ آن غول آهنین همانند دلِ مسافریست که به خانه و شریان وجودی اش نزدیک تر میشود، همچون عاشقی گمگشته که آغوشِ معشوقش سرانجام بر او گشوده میشود و او را به موطنِ نخستینِ و قرارگاه ازلی جانش پیوند میزند.
پارت ۱ (نوشته های کاپیتان)
من خلبان بودم؛
کسی از تبارِ ارتفاع، از جنسِ باندِ خیسِ سحرگاه، از قبیلهی چراغهای چشمکزنِ برج مراقبت و صدای یکنواختِ موتورهایی که در دل شب به آسمان اعتماد میکنند. زندگیام میان نقشههای پروازی، مسیرهای هوایی، ارتباط با برج، و اوجگیریهایی میگذشت که هر بار مرا از زمین و از هر اندوهی دورتر میبرد.
از خویش به آسمان پناه میبردم؛ به آن قلمروِ بیرحم و باشکوهی که در آن، انسان، با همهی غرورش، فقط نقطهای معلق میان باد و ابر است.
پیش از تو جهان برای من همان نقطهی سبزِ روی رادار بود، همان مسیرِ مشخص، همان چرخشِ بهموقع، همان فرودِ بینقص.
آنجا که تفکرات آدمی بیمعناست؛ با بر فراز زمین پرواز میکنی و گمان میکنی بر همهچیز مسلطی.
گاهی، در میانِ آن همه صعود و عظمت، انگار نیرویی نامرئی سعی میکرد مرا به زمین بکشد، نیرویی که دیگر فقط جاذبه نبود.
اغلب همه چیز تحتِ کنترل بود؛ مسیر، ارتفاع، سرعت. اما در درونِ من، طوفانی برپا بود که هیچ برجِ مراقبتی قادر به ردیابیاش نبود.
اما تو آمدی؛
تو، درمانگرِ خاموشِ جانهای فرسوده؛ کسی که با نگاهش، به جای نسخه، آرامش مینوشت، و دستانش به جای معاینه التیام روح زخمی خلبان بود.
تو از آن دست آدمهایی بودی که درد را فقط نمیشناسند بلکه آن را میفهمند، لمس میکنند، و از میان رنج، راهی به سوی زندگی باز میکنند.
و من در حضور تو فهمیدم که بعضی سقوطها را نه با اوجگیری، بلکه با ماندن در کنارِ یک درمانگر میتوان مهار کرد.
از منِ گریزان از همهچیز، از منِ بیاعتنا به کتاب و تفکرات دنیوی، کسی را ساختی که ناخواسته فلسفه میفهمد، از سیاست های منفور سر درمیآورد و احساساتش را با تاریخ و رمانهای کلاسیک متوهمانه گره میزند و این چنین حالا برایت مینویسد..
از منی که تنها زبانِ ابرها را میفهمید، انسانی ساختی که در لابهلای کتابها گم میشود، که تاریخ را نه از سرِ علاقه، که از سرِ درد میخواند و سیاست را نه بهعنوان مبحث علمی، بلکه بهعنوان زخمی بر روحِ زمانه میشناسد.
اکنون من پریشان حال ماندهام و یک کابینِ سرد،
یک صندلیِ مسافر خالی و آن سکوت مرگباری که بعد از آخرین تیک آف هم رهایم نمیکند.
من از دنیا سهمم را گرفتهام؛
آژیرِ آغازِ حرکت، لرزشِ بدنه، کشیده شدنِ چرخها روی باند و حتی آن توهمِ دیرینه که بر همهچیز مسلطم؛
ولی مگرنه اینکه هیچچیز وقتی تو برای من نباشی شبیه “داشتن” نیست؟
هرچه دارم وقتی به تو نمیرسد فقط یک فقدانِ عمیق تر است.
تو رفتی و از آن پس، پرواز برای من چیزی جز یک سقوط ممتد نبود؛ دیگر هیچ مسیرِ پروازی به مقصد نرسید؛ هیچ لندینگ پوزیشنی مرا به درمانم نمیرساند.
قلبِ من مدتهاست از کار افتاده و تنها با عادتِ به صدای موتورهای روشن ، وانمود میکند که هنوز زنده است.
من پس از تو، از آسمان نه… ولی از “معنا و وجود” سقوط کردم.
آخرین رقص هواپیما با جاذبه است؛ لحظهای نفسگیر که خلبان، با دقت نبض زمین را میگیرد تا نرمترین قدم را بر باند فرودگاه بنشاند؛
هنگامی که هواپیما دیگر راه بازگشتی ندارد؛ رام و تسلیم شده و در خطی مستقیم به سوی باند میآید؛ مثل عاشق گم گشته ای که بعد از تمامِ پرسهزدنها بالاخره تصمیم گرفته به ثبات برسد... یک مکثِ معلق میان آسمان و خاک، جایی که همهچیز در آستانهٔ لمس شدن است. نیروی مقاومت هوا و باد کمترین موانع محسوب میشوند و چراغهای باند با فاصله ای نچندان دور در محدوده بصری قرار میگیرند..
و در آن لحظات دلِ آن غول آهنین همانند دلِ مسافریست که به خانه و شریان وجودی اش نزدیک تر میشود، همچون عاشقی گمگشته که آغوشِ معشوقش سرانجام بر او گشوده میشود و او را به موطنِ نخستینِ و قرارگاه ازلی جانش پیوند میزند.
پارت ۱ (نوشته های کاپیتان)
من خلبان بودم؛
کسی از تبارِ ارتفاع، از جنسِ باندِ خیسِ سحرگاه، از قبیلهی چراغهای چشمکزنِ برج مراقبت و صدای یکنواختِ موتورهایی که در دل شب به آسمان اعتماد میکنند. زندگیام میان نقشههای پروازی، مسیرهای هوایی، ارتباط با برج، و اوجگیریهایی میگذشت که هر بار مرا از زمین و از هر اندوهی دورتر میبرد.
از خویش به آسمان پناه میبردم؛ به آن قلمروِ بیرحم و باشکوهی که در آن، انسان، با همهی غرورش، فقط نقطهای معلق میان باد و ابر است.
پیش از تو جهان برای من همان نقطهی سبزِ روی رادار بود، همان مسیرِ مشخص، همان چرخشِ بهموقع، همان فرودِ بینقص.
آنجا که تفکرات آدمی بیمعناست؛ با بر فراز زمین پرواز میکنی و گمان میکنی بر همهچیز مسلطی.
گاهی، در میانِ آن همه صعود و عظمت، انگار نیرویی نامرئی سعی میکرد مرا به زمین بکشد، نیرویی که دیگر فقط جاذبه نبود.
اغلب همه چیز تحتِ کنترل بود؛ مسیر، ارتفاع، سرعت. اما در درونِ من، طوفانی برپا بود که هیچ برجِ مراقبتی قادر به ردیابیاش نبود.
اما تو آمدی؛
تو، درمانگرِ خاموشِ جانهای فرسوده؛ کسی که با نگاهش، به جای نسخه، آرامش مینوشت، و دستانش به جای معاینه التیام روح زخمی خلبان بود.
تو از آن دست آدمهایی بودی که درد را فقط نمیشناسند بلکه آن را میفهمند، لمس میکنند، و از میان رنج، راهی به سوی زندگی باز میکنند.
و من در حضور تو فهمیدم که بعضی سقوطها را نه با اوجگیری، بلکه با ماندن در کنارِ یک درمانگر میتوان مهار کرد.
از منِ گریزان از همهچیز، از منِ بیاعتنا به کتاب و تفکرات دنیوی، کسی را ساختی که ناخواسته فلسفه میفهمد، از سیاست های منفور سر درمیآورد و احساساتش را با تاریخ و رمانهای کلاسیک متوهمانه گره میزند و این چنین حالا برایت مینویسد..
از منی که تنها زبانِ ابرها را میفهمید، انسانی ساختی که در لابهلای کتابها گم میشود، که تاریخ را نه از سرِ علاقه، که از سرِ درد میخواند و سیاست را نه بهعنوان مبحث علمی، بلکه بهعنوان زخمی بر روحِ زمانه میشناسد.
اکنون من پریشان حال ماندهام و یک کابینِ سرد،
یک صندلیِ مسافر خالی و آن سکوت مرگباری که بعد از آخرین تیک آف هم رهایم نمیکند.
من از دنیا سهمم را گرفتهام؛
آژیرِ آغازِ حرکت، لرزشِ بدنه، کشیده شدنِ چرخها روی باند و حتی آن توهمِ دیرینه که بر همهچیز مسلطم؛
ولی مگرنه اینکه هیچچیز وقتی تو برای من نباشی شبیه “داشتن” نیست؟
هرچه دارم وقتی به تو نمیرسد فقط یک فقدانِ عمیق تر است.
تو رفتی و از آن پس، پرواز برای من چیزی جز یک سقوط ممتد نبود؛ دیگر هیچ مسیرِ پروازی به مقصد نرسید؛ هیچ لندینگ پوزیشنی مرا به درمانم نمیرساند.
قلبِ من مدتهاست از کار افتاده و تنها با عادتِ به صدای موتورهای روشن ، وانمود میکند که هنوز زنده است.
من پس از تو، از آسمان نه… ولی از “معنا و وجود” سقوط کردم.
- ۲.۴k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط