من دانشجوی سال دوم بودم . یک روز سر جلسه امتحان وقتی چشمم

من دانشجوی سال دوم بودم . یک روز سر جلسه امتحان وقتی چشمم به سوال آخر افتاد ، خنده ‌ام گرفت .

فکر کردم استاد حتماً قصد شوخی کردن داشته است .

سوال این بود : « نام کوچک زنی که محوطه دانشکده را نظافت می ‌کند چیست ؟ »

من آن زن نظافتچی را بار ها دیده بودم . زنی بلند قد ، موهای بلوند ،عینک به چشم میزد و حدوداً سی و پنج ساله بود .
امّا نام کوچکش را از کجا باید می ‌دانستم ؟

من برگه امتحانی را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌ جواب گذاشتم .

درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویی از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم ‌بندی نمرات محسوب می ‌شود ؟

استاد گفت : حتماً و ادامه داد : شما در حرفه خود با آدم‌ های بسیاری ملاقات خواهید کرد . همه آن‌ ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌ باشند ، حتی اگر تنها کاری که می ‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن ‌ها باشد .


من این درس را هیچگاه فراموش نکرده ‌ام .
دیدگاه ها (۲۰)

مردی از راه فروش روغن ثروتی کلان اندوخته بود و به خاطر حرصی ...

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست ...

مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروا...

یک روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود ؛...

استاد منPart:2دخترای کنارم شروع کردن به آروم پچ پچ کردن دربا...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط