[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁴²

آلیس یه دوشِ آبِ گرمِ سریع گرفت، لباسِ خوابِ دیشبش رو عوض کرد و یه کرپ‌تاپِ مشکی با یه شلوارِ کارگوی زیتونی‌پوشید. موهای مشکی و بسیار بلندش رو کلاً باز گذاشت تا صاف و لخت تا پایینِ کمرش بریزه. یکم بالم‌لبِ هلویی زد، جلوی آینه یه پوزخندِ شیطون به خودش زد و با قدم‌های سبک و پرانرژی راه افتاد سمتِ سالنِ غذاخوری.
وقتی واردِ سالن شد، جونکوک همون‌جا بالای میز نشسته بود. یه پیراهنِ مشکیِ جذب تنش بود، آستین‌هاش رو تا زیرِ آرنج بالا زده بود و داشت خیلی خونسرد قهوه‌ی تلخش رو می‌نوشید. بوی عطرِ چرم و تلخش کلِ فضای سالن رو پر کرده بود.
با صدای قدم‌های آلیس، جونکوک فنجونش رو آروم آورد پایین. نگاهِ تیره، عمیق و نفوذناپذیرش از روی موهای بسیار بلندِ آلیس بالا آمد و قفل شد روی چشم‌های خاکستری‌ش. خطِ فکش جدی بود، اما اون برقِ رو اعصابِ دیشب هنوز تهِ چشم‌هاش موج می‌زد.
آلیس بی‌توجه به نگاهِ سنگینِ جونکوک، رفت صندلیِ روبه‌رویی‌ش رو کشید عقب و خیلی شیک نشست. نینا هم کنارش بود و با دیدنِ آلیس، یه لبخندِ خبیثانه زد و زیر لب زمزمه کرد: «به‌به... کله‌شقِ عمارت بالاخره افتخارِ حضور داد!»
آلیس یه توت‌فرنگیِ درشت از ظرفِ روی میز برداشت، زل زد توی چشمان مشکیِ جونکوک، توت‌فرنگی رو گذاشت بینِ لب‌هاش و با لحنِ بسیار خونسرد و حرص‌درآرش گفت:
«صبحت بخیر آقای کوه یخ! چیه؟ طوری نگام می‌کنی انگار دیشب خوابِ بد دیدی یا هنوز داری حرصِ زبون‌درازیِ دیشبم رو می‌خوری؟»
جونکوک هیچ اخمی نکرد. قهوه‌اش رو گذاشت روی میز، یکم خم شد جلو، دست‌های تتوشده‌اش رو توی هم کلاف کرد و زل زد دقیقاً توی چشم‌های آلیس. با همون صدای بم، خش‌دار و کشنده‌اش گفت:
«خوابِ بد؟ نه بچه... من فقط داشتم فکر می‌کردم امروز چطوری قراره اون زبونِ درازت رو کوتاه‌تر کنم. مثل این‌که یادِت رفته دیشب قبلِ فرارت چی بهت گفتم.»
آلیس چونه‌اش رو داد بالا، موهای بلندش رو داد پشتِ شانه‌اش و با پوزخندِ پرجراتش گفت:
«یادم نرفته، اما من اهلِ تهدید جدی گرفتن نیستم! تو هم اگه خیلی ادعات میشه، سعی کن جلوش رو بگیری... البته اگه بتونی!»
همون لحظه سوهوی هم وارد سالن شد و با دیدنِ کل‌کلِ پر از توجهِ جونکوک به آلیس، دوباره کارد و چنگالش رو با حرص کوبید روی میز.
جونکوک گوشه‌ی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت، نگاهش روی لب‌های هلوییِ آلیس مکث کرد و با لحنِ آروم ولی دستوری‌ش زمزمه کرد:
«امروز بعد از صبحانه آماده باش... داری با من میای بیرون. می‌خوام ببینم بیرون از این عمارت هم همین‌قدر جرات داری یا نه.»
آلیس ابرویی بالا انداخت و با پوزخند گفت: «با تو بیام بیرون؟ مگه من مأمورِ اسکورتِ کوه یخشم؟! ولی باشه... میام تا بیرون هم رو اعصابت راه بروم!»

ادامه دارد...

#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
دیدگاه ها (۲۰)

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁴³آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁴⁴جونکو...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁴¹جونکو...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁴⁰آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے²⁹کلمه‌...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے³⁵انگشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط