Part
Part³
ات:خودت میفهمی (عجله)
استرس داشتم وای پیشش ضایع شدم
چطور اینطوری رفتم پیشش من همیشه جلوش سنگین بودم
وای خودم خندم میگرفت
پرش زمانی به نیم ساعت بعد...............................................................
سرم رو میز بود یکم سردرد داشتم
قرص خورده بودم
داشتم بهتر میشدم
که در باز و قامتش نمایان شد
تک به تک میومدن تو
همینطور مونده بودم
به دوست صمیمیم گفتم یکم مشروب بیاره بهم داد رفتم تعارف کردم همشون خیلی سرد با یک ممنون خیلی کوچیک برداشتن
قلبم تند میزد دستام میلرزید
بابا همسایته اینا هم دوستاشننن چرا اینطوری میکنییی
نمیدونم اونیکی میز از کجا درومد
ولی میدونم درومد
یکی از پسرا که لباس سفید پوشیده بود
بهم چشمک زد فهمیدم کار اون بوده میز آورده
براشون ولی خیلی هیزه از دور براش تعظیم کردم
که بین اون فاصله ای که من اون بودیم قشنگ جونگکوک دورِ دورِ اونور وایساده بود و به دوتامون نگاه میکرد
قشنگ یک مثلث تشکیل داده بودیم
که جونگکوک اونجا ترک کرد
و دقیقا یکم کنار ترش نشست پیش دوستاش
خب الان خیالم راحته میتونم برقصم
پرش زمانی به یک ساعت بعد...............................................................
داشتم تو حال هوای خودم میرقصیدم
نمیدونستم اصلا با کی میرقصیم کی هست کی نیست
تا برگشتم دیدم همسایه عزیز گرامی
با چشمای بزرگش که برق میزنه زل زده بهم
بابا منمممممم معذب میشمممم
تازه که به خودم اومده بودم
فهمیدم داشتم با دوتا پسر میرقصیدم
خب چه اشکالی داره من گه الان دیگه هیچکی ندارم
ات:خودت میفهمی (عجله)
استرس داشتم وای پیشش ضایع شدم
چطور اینطوری رفتم پیشش من همیشه جلوش سنگین بودم
وای خودم خندم میگرفت
پرش زمانی به نیم ساعت بعد...............................................................
سرم رو میز بود یکم سردرد داشتم
قرص خورده بودم
داشتم بهتر میشدم
که در باز و قامتش نمایان شد
تک به تک میومدن تو
همینطور مونده بودم
به دوست صمیمیم گفتم یکم مشروب بیاره بهم داد رفتم تعارف کردم همشون خیلی سرد با یک ممنون خیلی کوچیک برداشتن
قلبم تند میزد دستام میلرزید
بابا همسایته اینا هم دوستاشننن چرا اینطوری میکنییی
نمیدونم اونیکی میز از کجا درومد
ولی میدونم درومد
یکی از پسرا که لباس سفید پوشیده بود
بهم چشمک زد فهمیدم کار اون بوده میز آورده
براشون ولی خیلی هیزه از دور براش تعظیم کردم
که بین اون فاصله ای که من اون بودیم قشنگ جونگکوک دورِ دورِ اونور وایساده بود و به دوتامون نگاه میکرد
قشنگ یک مثلث تشکیل داده بودیم
که جونگکوک اونجا ترک کرد
و دقیقا یکم کنار ترش نشست پیش دوستاش
خب الان خیالم راحته میتونم برقصم
پرش زمانی به یک ساعت بعد...............................................................
داشتم تو حال هوای خودم میرقصیدم
نمیدونستم اصلا با کی میرقصیم کی هست کی نیست
تا برگشتم دیدم همسایه عزیز گرامی
با چشمای بزرگش که برق میزنه زل زده بهم
بابا منمممممم معذب میشمممم
تازه که به خودم اومده بودم
فهمیدم داشتم با دوتا پسر میرقصیدم
خب چه اشکالی داره من گه الان دیگه هیچکی ندارم
- ۲.۳k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط