part

part⁵⁷
روز تولد ات_ویو ات
دقيقا یک هفته میشد که بدون جونگ کوک سر میکردم ، به این امید بسته بودم که حداقل امروز برای تولدم بیاد!تنها راه ارتباطیمون اینستگرام بود که دیر به دیر آنلاین میشد؛ بعد از اتمام سخنرانی جونگ کوک که از تلویزیون پخش میشد تلویزیون رو خاموش کردم و گوشیم رو برداشتم اول وارد اینستگرام و بعد پیویش شدم. با سرعت انگشتام روی کیبورد گوشی حرکت دادم
پیام: سلام کوکو ،خسته نباشی !سخنرانیت عالی بود امیدوارم سلامت و موفق باشی
پیام بعد: همونطور که میدونی امروز تولدمه و قراره با دوستام بریم بیرون!
پیام بعدی: امیدوارم بتونم امشب حست کنم*با ایموجی قلب صورتی
بعد از فرستادن آخرین پیام، نوتیف اینستاگرام نظرم رو جلب کرد بابام برام عکس فرستاده بود؛ وارد پیویش شدم و عکس رو باز کردم عکسی از خودش در کنار برج پیزا بود، لبخندی کوتاه زدم. خوشحال بودم از اینکه بابام خوشحال بود ؛اما دیدن دستبند ردیاب بروی دستش آزرده ام میکرد(چون دادگاه پدرش بعد از انتخاباته تحت مراقبته و ردیاب داره) اما چاره چیه؟ تمام راه ها رو رفتم و بی نتیجه بود
پیام: با این استایلی که زدی و جایی که هستی واقعا بهت میخوره اخ‌ت‌ل‌ا‌س‌ کرده باشی* با استیکر خنده و جدی
بعد از فرستادن پیام گوشی رو خاموش کردم و کش و قوسی به بدنم دادم؛ تا به حال اینقدر احساس بیکاری و بی حسی نکرده بودم؛ از وقتی از کاخ آبی اخراج شدم کارم فقط خوردن و خوابیدنه(اولین اقدام دول‌ت در برابر جرم پدر ات منع کردن خاندان کیم از دخالت در کارهای کشور _عملا اخراج نسل کیم از مقامات و این مایه آبروریزیه چون کیم از اصیل ترین خاندان های کره ست) به سمت آشپزخونه رفتم تا قمقمه آبم رو پر کنم اما بوی سوپ بوقلمونی که سرآشپز درست کرده بود حالم رو بهم زد و حالت تهوع شدیدی بهم دست داد و به سرعت به سمت wcرفتم
بعد از اتمام کارم و شستن صورتم روی سرامیک های سرد که البته تمیز بودن نشستم و نفس عمیقی کشیدم
وضعیتم خنده دار بود، عمیقا زندگیم در بحران بود؛ وضعیت بابام_ مادر شدن خودم_ نبود جونگ کوک یا حتی ازدواج با پسر دشمن خونی پدرم؛ البته باید ذکر کرد که ازدواج رو خود پدرم هماهنگ کرده بود به بهونه افزایش قدرت و البته نزدیک شدن من به جونگ کوک و کشتنش اما فعلا وضعیتم اینه!
از افکارم بیرون اومدم و بلند شدم و بعد از درست کردن لباسم از wcخارج شدم!
A hour later
ضربات محکمم به کسیه بوکس به اتمام نمی‌رسید! با هر ضربه نفس هام سنگین تر میشد اما این کار بهترین روش برای خالی شدن افکار و آزردگی بدن بود! با شدت به سمت کیسه بوکس هجوم بردم اما روی زمین سر خوردم و جیغی زدم، نزدیک بود بیوفتم اما دست کسی که دور کمرم پیچیده شده بود اجازه این اتفاق رو نداد ..
دیدگاه ها (۱۸)

part⁵⁸با تعجب به شخص نگاه کردمجک: باید حواست رو بیشتر جمع کن...

part55⁹_وقتی برگردم میفرستمتون جهنم * با عصبانیت و داد.تماس ...

part⁵⁶با خوشحالی وارد عمارت پدرم شدم و اطراف رو وارسی کردم؛ ...

part⁵⁵Tomorrow _⁷:²¹am_ویو کوک در ماشین رو باز کردم تا بم پی...

Forest Vampire 2 (. Bloody Return)خون آشام جنگل 2 (بازگشت خو...

قلب یخیپارت ۱۱بچه ها علت اینکه دیر به دیر می‌زارم اینه که سم...

Part ¹³¹ا.ت ویو:دست از نگاه کردن کشیدم و دوباره در افکار خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط