اینجوری عاشقم بودی؟

اینجوری عاشقم بودی؟
part¹✨

امروز دختر خاله شوگا از آمریکا میومد کره و خب من و کالورا با هم نسبتا صمیمی بودیم ...
برای همین خاله شوگا قرار بود مهمونی بگیره به مناسبت اومدن کالورا ...
شوگا :« آ.ت به نظرت این کروات به این پیراهنم میاد؟
آ.ت :« اوهوم خیلی قشنگه بزار بیام برات ببندم ...
شوگا:« نه نه خودم می‌بندم...
آ.ت :« وا چرا؟
شوگا:« چون خودت میدونی نمیتونم خودمو کنترل کنم و ممکنه که امشب نریم مهمونی ...
آ.ت:« ایش شوگا همیشه منو میترسونی...
بالاخره با شوگا رسیدیم خونه خاله اش ...
تقریبا همه بودن و ما آخرین نفراتی بودیم که وارد مهمونی می‌شدیم ... و اینم به خاطر حساسیت شوگا روی لباسای من بود و تا زمانی که لباس مورد نظرش رو تنم نکردم نزاشت بیایم ...
با بدرقه مهمونا و احوال پرسی باهاشون به میزی که کالورا و برادرش نشسته بودن رفتیم ...
کالورا تا منو دید پرید بغلم و منم تمام دلتنگیمو. با این بغل تخلیه کردم...
بعد از من رفت پیش شوگا و شروع کرد به بغل کردنش...
این کارش کاملا طبیعی بود و خب بار اولش نبود اما نمیدونم چرا این دفعه بهم حس بدی دست داد ... نگاه های خاص کالورا به یونگی که تا حالا هیچ وقت همچین نگاهی نداشت منو میترسوند ....
تصمیم گرفتم دیگه به این چیزا فکر نکنم و از مهمونی لذت ببرم ...
آهنگ کلاسیکی پخش شد و زوجا رفتن تا برقصن ...
شوگا هم دست منو گرفت و منو وادار کرد تا همراهیش کنم ...:««««

شوگا:« به نظرم بهتره همین الان بریم خونه!
آ.ت:« وا چرا؟
شوگا:« چون تو حسابی منو دیوونه کردی نمیتونم تحمل کنم...
آ.ت:« یااا گفتم نزن از این حرفا مور مورم شد..
در یک حرکت ناگهانی سرشو آورد جلو وووو
(خودت میدونی 😉) که باعث شد همه فامیل دست بزنن و بعضی از دخترا هم از حسودی پر پر بشن....
اما نگاه کالورا...
حسابی مغزم رو بهم ریخته بود ...
نگاهش روی حرکات شوگا و من مثل دختری بود که داره رقیب عشقیش رو تماشا می‌کنه ...
اخرای مهمونی شد و همه داشتن میرفتن و من و شوگا بعد از خداحافظی با کل فامیل به سمت در حرکت کردیم اما با صدای کالورا که شوگا رو صدا زد هر دو متوقف شدیم ...
شوگا رفت به سمت کالورا و کالورا چیزی در گوش شوگا گفت و کاغذی رو دستش داد ...
توی ماشین همش ذهنم درگیر اون اتفاق بود و جرعت این رو نداشتم که از شوگا بپرسم ... چون خیلی از این کار بدش میومد ...
ولی چیکار کنم ...
نمیتونم بهش فکر نکنم ....
نفس عمیقی کشیدم و از شوگا پرسیدم؛«
میگم شوگا کالورا چیکارت داشت؟
شوگا:« هیچی چیز خاصی نبود ...
«««« با این حرفش استرس و دلشوره ام صد برابر شد ....
و دیگه نتونستم چیزی هم بپرسم ...
چون ممکن بود شوگا عصبانی بشه ...
تا رسیدن به خونه سکوت تلخی توی ماشین بود ...
انگار خود شوگا هم از چیزی استرس داشت ...
من با یک نگاه به چهره اش می‌فهمیدم الان حالش چطوریه و خب معلوم بود داره یک چیزیو پنهان می‌کنه ...»»
رسیدیم خونه و بعد از تعویض لباسامون رفتیم که بخوابیم ....
مثل همیشه آماده بودم تا شوگا بیاد و منو توی بغلش بگیره ...
اما بدون توجه به من پشتش رو از من کرد و گفت:«
ببخشید عزیزم امشب خیلی خستم ....»»»»
داشت چ اتفاقی میافتد ...
هیچ وقت امکان نداشت شوگا برای خواب منو بغل نکنه ...
حتی اگه بدترین حالت ممکن رو داشته باشه ....
رفتارش خیلی عجیب بود ...‌..

فردای اون روز...
دیدگاه ها (۵)

اینجوری عاشقم بودی؟ Part²✨فردا صبح شوگا ساعت ۸ صبح پاشد و رف...

اینجوری عاشقم بودی

نیلوفرم.نظرم عوض شد و قراره فیک بنویسم.همین دیگه😔💋

Love in the dark②⓪چند هفته بعدا/ت: وایی چانگمی لولی شما اونج...

سناریو میتسویا پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط