دیگر نه از دیروز گله دارم، نه به آینده امید...

دیگر نه از دیروز گله دارم، نه به آینده امید...
نه شوق رفتن دارم نه حوصله ماندن...
نه پای رفتن به دنبال آرزوهایم را دارم، نه توان جنگیدن برای مشکلاتم...
دلم هیچ چیز نمیخواهد...
درین نقطه از زندگی من تسلیم محضم...
نه دنیا با زیباییهایش محصورم میکند نه با زشتیهایش عذابم میدهد...
یاد گرفته ام نه از رفتن کسی برنجم، نه به آمدنش امید ببندم...
تنها یک چیز را باور دارم... تنهاییم را...
و...اینکه...خدایی که رهایم نمیکند...
من فقط بودن خویش را باور دارم...
باور دارم سهم من از زندگی همین چهاردیواری کوچکیست که خود بنا کرده ام...
دنیایی که آوازش سکوت است و هم صحبتش حرفهای دل...
دیدگاه ها (۱)

حسین پناهی یاد گرفتم این بار که دستانم یخ کرد، دستان کسی را ...

‌ ...

ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺭﻓﺖ،ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ..ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﺻﺪﺍﯼ ﻗﺪﻣﻬﺎﯾﺖ ...

آرامش. . .نه عاشق بودن استنه حرف های عاشقانه و قربان صدقه ها...

و بله دنیز عاشق دمیر شد نه تئومان . . :)!

زوج خفن!!

ArLey :)!

عشق زیبای دلینا تا ابد :)!

ولی ترکیب این دوتارو هم دوسداشتم :)!

ولی این فیلم . . ;)!

وای:))))

«دکترینِ حَد؛ عملیاتِ بهرام محمدی علیه مافیا و مسئولانِ فاسد...

«دکترینِ حَد؛ عملیاتِ بهرام محمدی علیه مافیا و مسئولانِ فاسد...

نظام ارزی؛ ابزار مکش ثروت یا موتور توسعه؟وقتی نظام ارزی از ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط