کاش بیدارم کنی تا خواب شیرینت شوم

کاش بیدارم کنی تا خواب شیرینت شوم
دردهایت را بگو بگذار تسکینت شوم

عمر دست اوست اما جان تو جان من است
با تو پیمانی که بستم ذوق پنهان من است

عصر پاییز تو را،صبح بهاری می کنم
زندگی را باز در جان تو جاری می کنم

کاش بیدارم کنی تا خواب شیرینت شوم
دردهایت را بگو بگذار تسکینت شوم...
دیدگاه ها (۲)

من گرفتار تو بودم تو گرفتار خودتمن شدم یار تو اما تو شدی یار...

وقت خواب آمد عزیز ِمهربانم، شب بخیرخسته ای، باید بخوابی هم ز...

امشب به یُمن ِدیدنت قفل ازدلم وا میکنمجشنی به استقبال ِتو در...

اشک چشمم را به دنبالت فرستادم بیابیستونم را پی خالت فرستادم ...

بگذار در نگاهِ تو باران شوم به #شوقدردت بغل گرفته پریشان شوم...

می‌گویند مردها گریه نمی‌کنند...کاش یک‌بار جای من بودند؛جای پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط