آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد
آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم کرد
خواستم دست به مویش ببرم خواب شود
عطر گیسوش چنان بود که بی هوشم کرد
معصیت نیست نمازی که قضا کرد از من
معصیت زمزمه هایی ست که در گوشم کرد #کاظم_بهمنی
دیدگاه ها (۱)

‏دیگری‌ از نظرم گر برود باکی‌ نیست...تو که معشوقی‌ و محبوبی‌...

جلو من از درد حرف نزنزندگی من پر از لجبازی های بین من و خداس...

سیگارهای بهمنش را دوست دارمبوی بد پیراهنش را دوست دارمگفتند ...

‏من اون شبی که داشت میرفت، فرودگاه نرفتمولی بعدش بارها رفتم ...

پارت پنج

### پارت ۱: سایه‌ای که بویِ باروت می‌دهدبارون، سقفِ فلزیِ ان...

dark life = 20

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

p17

حمایت نمیشه زیاد خوشگلا

#مافیا_عزیز_من#Part۲۷نور ملایم خورشید از لای پرده‌های اتاق ب...

My Arirang Part 7

سناریو تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط