این برش از زمان را دوست ندارم ،

این برش از زمان را دوست ندارم ،
که من بنویسم و تو حتی روحت خبر نداشته باشد مخاطب نوشته هایم هستی، که تو اصلا آنقدر سرت گرم باشد که مرا نبینی!
این برش از زمان برای من شده مثلِ شب سی و یک شهریور برایِ یک بچه دبستانی که هر لحظه ترسِ از دست دادنش را دارد...
سحر_رستگار
دیدگاه ها (۱)

رگ های گردنش متورم شده بود و یکریز عربده میکشید_تو فکر کردی ...

-یک ملودرام قرن هجدهمیتونقش اول و سردمننقش مکمل مرد...!

بلا به دورزبانم لالرویم به دیوار که چرخیداین عکس آخرت که یک ...

چرا ؟ برای چه این قدر ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط