★عاشق آیدلت میشی و... p²
★عاشق آیدلت میشی و... p²
گفتم:" واقعا ممنونم... من خیلی وقته طرفدارتونم میشه با هم عکس بگیریم؟" اونا قبول کردن و با هم عکس گرفتیم . وقتی منتظر بودم سفارش ها آماده بشه به اونا نگاه میکردم اما جالب این بود که گاهی جونگکوک هم نگام میکرد! انقدر خوشحال بودم که نمیخواستم این لحظه ها تموم بشه... وقتی سفارش ها آماده شد رفتم سر میز جیهوپ بهم گفت:" آرمی اسمت چیه؟" نمیدونم چرا اسممو میپرسیدن اما گفتم:" هیون اوک ، اسمم هیون اوکه" نامجون گفت:" اووو اسم قشنگی داری!" تشکر کردم و ازشون دور شدم . به هایجین رنگ زدم وقتی جواب داد گفتم:" هایجین اینجا به شدت شلوغه میدونی برای چی؟؟ نامجون و جیهوپ و جونگکوک اینجان باورت میشه؟؟" هایجین گفت:" هیون اوک شوخی بامزه ای نبود!" وقتی اومدم صحبت کنم تلفن رو قطع کرد...
دروغ نگم ناراحت شدم چون فقط میخواستم بهش لطف کنم و این واقعا تقصیر من نیست... برای حساب کردن سفارش ها اومدن پیش من ، خانم هان اومد و گفت:" سلام آقایون،من مدیر اینجام... شما سلبریتی های معروفی هستین واقعا نمیتونیم از شما پولی بگیریم اینجوری شرمنده میشیم!" بعد گذشت ده دقیقه خانم هان تسلیم شد که صورت حساب رو پرداخت کنن ، تمام اون ده دقیقه به اونا نگاه میکردم و بعضی اوقات جونگکوک نگاهم میکرد و لبخند میزد... وقتی اونا رفتن ناراحت شدم چون اون لحظات تموم شد...
وقتی شیفت کاری تموم شد با خانم هان خداحافظی کردم و سوار مترو شدم ، تمام راه نمیدونستم حسی که دارم چیه! خوشحالی از اینکه اونا رو از نزدیک دیدم یا ناراحتی از اینکه اون لحظات کوتاه بودن؟ نمیدونستم...واقعا نمیدونستم! توی مسیر پیاده روی که خیلی کوتاه بود گریم گرفته بود اما حتی آگاه نبودم که اشک شوقه یا غم! گیج ترین حالت ممکن بودم... در خونه رو باز کردم و هایجین رو دیدم که میاد سمتم ، باهاش قهر بودم ؛ اومدم برم تو اتاق که گفت:" هیون اوک تبریک میگم تونستی اونا رو از نزدیک ببینی... راستش میدونستم شوخی نمیکنی اما تا میخواستم بیام اونجا و برسم به کافه اونا حتما دیگه رفته بودن بعدشم جلوی همه گریه میکردم و تو دانشگاه بیشتر اذیت میشدم! امروز کلا روز عجیبی داشتم... یکی از استاد ها ازم نمره کم کرده چون قلدر های کلاس بهش پول دادن! اما یه فرشته ی نجات اومد و افشاگری کرد هم قلدر ها لو رفتن هم معلم! تا الان هم اونجا بودم برای تشکر براش کادو خریدم فکر کنم بهترین کادو براش کتاب بود و وقتی بهم زنگ زدی خیلی از کافه دور بودم " برگشتم و نگاهش کردم:" فرشته نجات؟ اون کیه؟" دستمو گرفت و اومدیم تو سالن بهم اشاره کرد که بشینم :" خب بزار کامل بگم... سوهیون یه پسر پولداره ، باباش مهمونی هایی میگیره که بیشتر سلبریتی های کره داخلش حضور دارن! باورت میشه تمام اعضای بیتیاس رو از نزدیک دیده؟ تازه چندین بار...با کلی از آدمای معروف دوسته! احتمالا بخوایم فردا به یه جایی بریم!" پرسیدم:" دقیقا کجا؟" نفس عمیقی کشید و جواب داد:" خب مهمونی... البته مهمونی پولدارا !" چشم قره رفتم و وقتی اومدم بلند شم گفت:" عه کجا میری؟ بشین ، فردا که نه دانشگاه داریم نه باید بری کافه ، توروخدا با من بیا اصلا شاید یکبار دیگه بیتیاس رو دیدی منم به آرزوم میرسم... لطفاً بیاااا" هایجین وقتی خواهش میکرد نمیتونستم بهش بگم نه! بنابراین جوابم این بود:" هایجین بهش فکر میکنم.." خودش میدونست این به نشانه ی تاییده! خوشحال شد و رفت سمت کمد لباس ها و یک لباس سرمه ای و نفتی برداشت و گفت :" این برای تو خیلی قشنگهههه انگار برای تو درستش کردن! رنگش هم بهت میاد!" راستش واقعا لباس زیبایی بود... گفتم:" وای چه خوشگ... عام گفتم که باید بهش فکر کنم!" هایجین بهم خندید و اون شب همه چیز رو آماده کرد! صبح وقتی بیدار شدم با کروسان و صبحانه ی مفصلی که هایجین اماده کرده بود مواجه شدم کلا اون روز هر کاری کرد گفت:" چون انقدر مهربونی.." واقعا دست و دلباز بود... وقتی بعد از ظهر شد آماده شده بودیم ، میکاپ و لباسها باعث شده بودن زیباتر از همیشه به نظر برسیم! وقتی وارد مهمونی شدیم ادمایی که آرزو داشتیم ببینمشون اونجا بودن... وقتی وارد شدیم یک پسر خوشتیپ به استقبالمون اومد یعنی سوهیون... بعد گذشت زمانی که داخل مهمونی بودیم فهمیدیم چند نفر دیگه اومدن من و هایجین که سمت در ورودی رفتیم جونگکوک و جیمین رو دیدیم! هردومون به قدری خوشحال بودیم که احساس میکردیم خوشبخت ترین آدم جهانیم... اون ها از طرف سوهیون استقبال شدن و دقیقا اومدن کنار ما! یکم فاصله داشتیم چون میزهامون جدا بود اما نزدیک بودن . جونگکوک به اطراف نگاه میکرد...وقتی منو دید گفت:" ت..تو...هیون اوک؟ تویی؟" جوری صحبت میکرد انگار دوست چند ساله ی هم بودیم که خیلی وقت بود همدیگر رو ندیده بودیم!
امیدوارم آپلود بشه...
_ آگاتا★
گفتم:" واقعا ممنونم... من خیلی وقته طرفدارتونم میشه با هم عکس بگیریم؟" اونا قبول کردن و با هم عکس گرفتیم . وقتی منتظر بودم سفارش ها آماده بشه به اونا نگاه میکردم اما جالب این بود که گاهی جونگکوک هم نگام میکرد! انقدر خوشحال بودم که نمیخواستم این لحظه ها تموم بشه... وقتی سفارش ها آماده شد رفتم سر میز جیهوپ بهم گفت:" آرمی اسمت چیه؟" نمیدونم چرا اسممو میپرسیدن اما گفتم:" هیون اوک ، اسمم هیون اوکه" نامجون گفت:" اووو اسم قشنگی داری!" تشکر کردم و ازشون دور شدم . به هایجین رنگ زدم وقتی جواب داد گفتم:" هایجین اینجا به شدت شلوغه میدونی برای چی؟؟ نامجون و جیهوپ و جونگکوک اینجان باورت میشه؟؟" هایجین گفت:" هیون اوک شوخی بامزه ای نبود!" وقتی اومدم صحبت کنم تلفن رو قطع کرد...
دروغ نگم ناراحت شدم چون فقط میخواستم بهش لطف کنم و این واقعا تقصیر من نیست... برای حساب کردن سفارش ها اومدن پیش من ، خانم هان اومد و گفت:" سلام آقایون،من مدیر اینجام... شما سلبریتی های معروفی هستین واقعا نمیتونیم از شما پولی بگیریم اینجوری شرمنده میشیم!" بعد گذشت ده دقیقه خانم هان تسلیم شد که صورت حساب رو پرداخت کنن ، تمام اون ده دقیقه به اونا نگاه میکردم و بعضی اوقات جونگکوک نگاهم میکرد و لبخند میزد... وقتی اونا رفتن ناراحت شدم چون اون لحظات تموم شد...
وقتی شیفت کاری تموم شد با خانم هان خداحافظی کردم و سوار مترو شدم ، تمام راه نمیدونستم حسی که دارم چیه! خوشحالی از اینکه اونا رو از نزدیک دیدم یا ناراحتی از اینکه اون لحظات کوتاه بودن؟ نمیدونستم...واقعا نمیدونستم! توی مسیر پیاده روی که خیلی کوتاه بود گریم گرفته بود اما حتی آگاه نبودم که اشک شوقه یا غم! گیج ترین حالت ممکن بودم... در خونه رو باز کردم و هایجین رو دیدم که میاد سمتم ، باهاش قهر بودم ؛ اومدم برم تو اتاق که گفت:" هیون اوک تبریک میگم تونستی اونا رو از نزدیک ببینی... راستش میدونستم شوخی نمیکنی اما تا میخواستم بیام اونجا و برسم به کافه اونا حتما دیگه رفته بودن بعدشم جلوی همه گریه میکردم و تو دانشگاه بیشتر اذیت میشدم! امروز کلا روز عجیبی داشتم... یکی از استاد ها ازم نمره کم کرده چون قلدر های کلاس بهش پول دادن! اما یه فرشته ی نجات اومد و افشاگری کرد هم قلدر ها لو رفتن هم معلم! تا الان هم اونجا بودم برای تشکر براش کادو خریدم فکر کنم بهترین کادو براش کتاب بود و وقتی بهم زنگ زدی خیلی از کافه دور بودم " برگشتم و نگاهش کردم:" فرشته نجات؟ اون کیه؟" دستمو گرفت و اومدیم تو سالن بهم اشاره کرد که بشینم :" خب بزار کامل بگم... سوهیون یه پسر پولداره ، باباش مهمونی هایی میگیره که بیشتر سلبریتی های کره داخلش حضور دارن! باورت میشه تمام اعضای بیتیاس رو از نزدیک دیده؟ تازه چندین بار...با کلی از آدمای معروف دوسته! احتمالا بخوایم فردا به یه جایی بریم!" پرسیدم:" دقیقا کجا؟" نفس عمیقی کشید و جواب داد:" خب مهمونی... البته مهمونی پولدارا !" چشم قره رفتم و وقتی اومدم بلند شم گفت:" عه کجا میری؟ بشین ، فردا که نه دانشگاه داریم نه باید بری کافه ، توروخدا با من بیا اصلا شاید یکبار دیگه بیتیاس رو دیدی منم به آرزوم میرسم... لطفاً بیاااا" هایجین وقتی خواهش میکرد نمیتونستم بهش بگم نه! بنابراین جوابم این بود:" هایجین بهش فکر میکنم.." خودش میدونست این به نشانه ی تاییده! خوشحال شد و رفت سمت کمد لباس ها و یک لباس سرمه ای و نفتی برداشت و گفت :" این برای تو خیلی قشنگهههه انگار برای تو درستش کردن! رنگش هم بهت میاد!" راستش واقعا لباس زیبایی بود... گفتم:" وای چه خوشگ... عام گفتم که باید بهش فکر کنم!" هایجین بهم خندید و اون شب همه چیز رو آماده کرد! صبح وقتی بیدار شدم با کروسان و صبحانه ی مفصلی که هایجین اماده کرده بود مواجه شدم کلا اون روز هر کاری کرد گفت:" چون انقدر مهربونی.." واقعا دست و دلباز بود... وقتی بعد از ظهر شد آماده شده بودیم ، میکاپ و لباسها باعث شده بودن زیباتر از همیشه به نظر برسیم! وقتی وارد مهمونی شدیم ادمایی که آرزو داشتیم ببینمشون اونجا بودن... وقتی وارد شدیم یک پسر خوشتیپ به استقبالمون اومد یعنی سوهیون... بعد گذشت زمانی که داخل مهمونی بودیم فهمیدیم چند نفر دیگه اومدن من و هایجین که سمت در ورودی رفتیم جونگکوک و جیمین رو دیدیم! هردومون به قدری خوشحال بودیم که احساس میکردیم خوشبخت ترین آدم جهانیم... اون ها از طرف سوهیون استقبال شدن و دقیقا اومدن کنار ما! یکم فاصله داشتیم چون میزهامون جدا بود اما نزدیک بودن . جونگکوک به اطراف نگاه میکرد...وقتی منو دید گفت:" ت..تو...هیون اوک؟ تویی؟" جوری صحبت میکرد انگار دوست چند ساله ی هم بودیم که خیلی وقت بود همدیگر رو ندیده بودیم!
امیدوارم آپلود بشه...
_ آگاتا★
- ۲۶۹
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط