رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۶۰
با تو دهنی که ازش خوردم از سوزش و درد
چشمهامو بستم و سعی کردم صداي هق هقمو خفه
کنم.
همونطور که عصبی پارچه رو میبست گفت: بذار
برسیم اونجایی که میخوام برم، کاري به سرت
میارم که به التماسم بیوفتی.
گره محکمی زد و بلند شد.
بازومو گرفت تا بتونه روي کولش بندازتم اما با تموم
توانم تقلا کردم.
دلم نمیخواست همراهش برم چون میدونستم تا
زهرشو نریزه و یه بلایی سرم نیاره آروم نمیشه.
یه دفعه موهامو از روي مقنعه گرفت و داد زد: بسه.
نفس زنان و با گریه نگاهش کردم.
غرید: با تقلا نه میتونی نظر منو عوض کنی و نه از
دستم فرار کنی، پس منو از اینی که هستم
دیوونهتر نکن.
از تکون نخوردنم زود استفاده کرد و راحت روي
کولش انداختم که با ترس و گریه چشمهامو بستم.
خدایا کمکم کن، نجاتم بده.
چمدونو با اون دستش گرفت و از اتاق بیرون اومد.
هنوز به پله نرسیده بودیم که یه دفعه صداي آیفون
بلند شد.
گریم بند اومد و امید وجودمو پر کرد.
از حرکت ایستاد و زیر لب گفت: لعنتی!
انگار هر کی بود قصد دست برداشتن روي زنگ رو
نداشت.
باز توي اتاق اومد و روي تخت نشوندم.
با تهدید توي نگاهش گفت: صدات درنیاد.
به اجبار سرمو بالا و پایین کردم.
بیرون رفت و در رو بست.
چشمهامو بستم.
تو نجات پیدا میکنی، تو از دست این روانی نجات
پیدا میکنه.
باز بغضم گرفت.
من با اون مهرداد شر و شیطون چیکار کردم خدا؟!
فقط میتونم بگم خدا لعنتم کنه.
الان که آتیش عصبانیتم خوابیده تازه دارم میفهمم
چه غلطی کردم اما الان دیگه راه برگشتی ندارم،
درسته طلاق هست اما عروس دو سه روزه رو چه به
طلاق؟ یا ایمان بدبخت چه گناهی کرده که باید
بشکنه؟
چشمهامو که باز کردم چند قطره اشک از دریاي
چشمهاي روي گونم سر خورد.
خیلی احمقی مطهره، خیلی نادونی، خیلی بیرحمی.
لبمو به دندون گرفتم تا بیشتر از این بغضم نشکنه.
دلم خیلی براش تنگ شده بود.
یه دفعه صداي ایمان توي خونه پیچید که سریع به
در نگاه کردم.
_مطهره؟
سعی کردم با همون دهن بسته صداش بزنم اما
اونقدرا صدایی ازم بلند نشد.
با دیدن لیوانی که روي میز کنار تخت گذاشته بود
خودمو به سمتش کشوندم و با دستهاي بسته شدم
به پایین پرتش کردم که صداي شکستن همه جا رو
پر کرد.
چیزي نگذشت که صداشو توي راهرو شنیدم.
-مطهره؟
و چند ثانیه بعد در به شدت باز شد.
خواست حرفی بزنه اما یه دفعه قفل کرد و بهت زده
بهم نگاه کرد.
اشکهامو پاك کردم.
سریع به سمتم اومد و کنارم نشست.
پارچه رو باز کرد که سعی کردم با نفسهاي عمیق
نفسهایی که کم آوردمو جبران کنم.
نگاهش به زخم کنار لبم افتاد که خشم نگاهشو پر
کرد و دندونهاشو روي هم فشار داد.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۱نگران گفتم: مهرداد کجاست؟همونطور ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۲من مطهره رو راحت به دست نیاوردم ک...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۵۹نفسم بند اومد و ترس وجودمو پر کرد...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۵۸_زندگیتو برات جهنم میکنم._با اون ...

الان یه خاطره از خودم یادم اومد 🌚✨یادمه کوچیک بودم یادم نیست...

Part: 31The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط