The most beautiful

The most beautiful
*part 2*
.
.
.
وقتی کسی رو از دست میدی که فکر می‌کنی دنیا توی آروم‌ترین حالت خودش قرار داره؟
اون جوری که می‌خواستم وقتی که چشم‌هام باز شدن تو کنارم نبودی.
کمی دور بر رو نگاه کردم یادداشت کوچولوی تو که خبر از رفتن به بیرونت برای خرید صبحانه می‌داد رو دیدم و لبخند آرومی زدم.
از جام بلند شدم و بعد رسیدن به خودم منتظر تو برای برگشتت به خونه توی حال مشغول به تماشا تلویزیون شدم.
کاش نمی‌رفتی چان کاش زود تر از تو پا می‌شدم تا بهت بگم من برای ادامه زندگی به صبحونه نیازی ندارم به وجود تو نیاز دارم.
وقتی که تلفن رو برداشتم فقط کلمات اول رو شنیدم بعد اون دیگه هیچ چیزی معنایی نداشت، دیگه هیچ چیزی از حرف‌های خانم پشت خط نمی‌فهمیدم.
نمیدونم چطور خودم رو به بیمارستان رسوندم اما با تمام این‌ها انگار دیر رسیده بودم.
انقدر ساده، یهویی، توی همچین روزی، من چان رو از دست داده بودم؟
با دیدن مردی که دوتا افسر پلیس کنارش ایستاده بودن متوجه شدم راننده ماشینی یه که به چان زده.
معلوم بود از قبل پدر چان اون رو انقدر کتک زده که جای سالمی توی صورتش نمونده بود.
ولی اهمیتی نداشت می‌خواستم من هم بزنمش در اصل می‌خواستم انقدر بزنمش که بمیره و جون بده.
اما قبل اینکه بتونم کاری کنم افسر‌ها جلوم رو گرفتن و من رو از اون مرد دور کردن.
سعی می‌کردم از داخل دست‌های اون دوتا افسر فرار کنم اما فایده ای نداشت هر چقدر خودم رو تکون می‌دادم دست و پا می‌زدم هیچ کدوم من رو آزاد نکرد.
هنوز هم داشتم تلاش می‌کردم تا ولم کنن تا به سمت اون راننده برم ولی در آخر کسی که جلوم رو گرفت  مامان چان بود.
مادر چان از پشت بغلم کرده بود و اشک می‌ریخت و می‌خواست آروم باشم.
"پسرم آروم باش با زدنش هیچی درست نمیشه."
داخل گوشم این رو هعی زمزمه می‌کرد تا از دست و پا زدن دست بردارم.
قلبم از شنیدن صدای شکسته اون زن به هزار تیکه تبدیل می‌شد، می‌خواست من رو آروم کنه اما خودش از همه به هم ریخته تر بود.
کسی که من رو هم مثل پسر خودش می‌دونست. وقتی پسر بزرگ‌تر من رو به عنوان دوست پسرش به خانوادش معرفی کرد اون‌ها با تمام کمال پذیرفتنم و من رو جزوی از خانوادشون به حساب اوردن.
مامان چان داخل این سه سال بودنم با چان از مامان خودم برام بیشتر مادری کرده بود.
درسته من همون روز همین قدر ساده تموم زندگیم رو از دست دادم.
جسد بی‌جون فردی رو دیدم که از یک ثانیه از دست دادنش می‌ترسیدم چه برسه به این که تصور کنم اون دیگه برای همیشه نیست.
از اون به بعد دیگه صبحونه نخوردم برای من صبحونه‌ها مزه خون می‌دادن، حتی غذا خوردن هم برام سخت شده بود.
امروز هم همین طوره نمی‌تونم چیزی بخورم انگار اشتهایی برای هیچی ندارم.
چانی من اونجا آرومه؟ اونجا بهت خوش‌می‌گذره؟ انقدر خوب بوده که تصمیم گرفتی انقدر راحت منو تنها بزاری؟
دنیا اینجا انقدر تاریک شده که حتی نمی‌دونم چطور دارم نفس می‌کشم چانا.
انگار داخل هوا سمی ریخته شده که با هر بار نفس کشیدنم هر روز گلو و ریه‌هامو می‌سوزونه و باعث ریختن قطره‌هایی از چشم‌هام میشه.
می‌خوام منم پیش تو باشم چانا، من اینجا دیگه هیچ کسی رو ندارم و نمی‌خوام داشته باشم.
همه میگن می‌گذره، میگن با زمان درد از دست دادنت کم میشه و باز به حالت عادی برمی‌گردم.
میگن زمان باعث میشه درد‌ها از بین برن.
ولی مگه همین درد‌ها نیستن که از ما زمان رو می‌گیرن؟ همینان که باعث میشن یه تیکه از آدم جدا بشه و مطمئنم حتی اگه صد سال بگذره قرار نیست درد و تیکه که با از دست دادن تو کشیدم و از دست دادم برگرده یا درست شه.
چون دلتنگی داخل وجودم  برای تو هر چقدر هم بگذره باز هم خاکستر کوچیکی ازش داخل گوشه‌ای از قلبم باقی می‌مونه.
خاکستری که مطمئنم با دیدن گوشه گوشه جاهایی که باهم خاطره داریم و کوچیک ترین چیزی که به تو برسه می‌تونه تبدیل به آتیشی بشه که من رو نابود کنه.
 
"آخرین صفحه‌ی دفترچه خاطرات مینهو قبل از خودکشی کردن."

end
دیدگاه ها (۱)

The most beautiful*part 1*...لبخندت همیشه زیباترین چیزی بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط