بزن باران،بزن بر دل که محتاجم به باریدن
بزن باران،بزن بر دل که محتاجم به باریدن
بزن تا اشک چشمانم،در آمیزندبادیدن
بزن برمن،بشوی ازتن،غبارخستگی ها را
بزن تا جان بگیرم من،که بیمارم ز خشکیدن
بزن باران که بی تابم از این عشق و پریشانی
بزن تا شاید از عشقم،ببینم عشق و خندیدن
بزن تا دل شود سیراب ازاین عطشانی وهردم
بگویدمن شدم آزاد از این ترس و هراسیدن
بزن بر آتش عشقم،خنک کن این دل سوزان
که این طوفان بیفزاید،به شعله های نالیدن
بزن،این عشق پنهانی نشاید در نهان گفتن
بزن باران،بزن بر دل که محتاجم به باریدن
بزن تا اشک چشمانم،در آمیزندبادیدن
بزن برمن،بشوی ازتن،غبارخستگی ها را
بزن تا جان بگیرم من،که بیمارم ز خشکیدن
بزن باران که بی تابم از این عشق و پریشانی
بزن تا شاید از عشقم،ببینم عشق و خندیدن
بزن تا دل شود سیراب ازاین عطشانی وهردم
بگویدمن شدم آزاد از این ترس و هراسیدن
بزن بر آتش عشقم،خنک کن این دل سوزان
که این طوفان بیفزاید،به شعله های نالیدن
بزن،این عشق پنهانی نشاید در نهان گفتن
بزن باران،بزن بر دل که محتاجم به باریدن
- ۶۶۴
- ۲۲ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط