روز اول بی هوا قلب مرا دزدید و رفت

روز اول بی‌ هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت

روز سوم آخ،خالی هم کنار لب گذاشت
دانۀ دیوانگی را در دلم پاشید و رفت

روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه،از نگاهم چید و رفت

با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت

فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت

او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت

تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی
جای دل،از بخت بد،دلبر خودش چرخید و رفت

زیر باران راه رفتن،گفت می‌چسبد چقدر
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت

استجابت شد چه بارانی گرفت آن‌ شب ولی
بی‌ من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت

روز آخر بی‌ دعا بی‌ ابر هم باران گرفت
دید اشکم را،نمی‌دانم چرا خندید و رفت
دیدگاه ها (۲)

!!!!!!

دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانیلعنت به من و زندگی و عشق و جوان...

گاه یک سنجاقک به تو دل می بنددو تو هر روز سحر می نشینی لب حو...

دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانیلعنت به من و زندگی و عشق و جوان...

#پیرمرد ی تمام عمرش را بین #بازار و #کوچه سر می کردهرکسی بار...

پیر مردی تمام عمرش را بین بازاروکوچه سر می کردهرکسی بار در د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط