My little princess
My little princess
Part...3
خدمتکار: بانوی من بیدار شید
ات: اممممممم ولم کن
خدمتکار: بانوی من بیدار شید کم مونده برسیم
چشامو باز کردم پیاده شدم رفتم صورتمو شستم لباسمو عوض کردم یه آرایش ساده کردم موهامو شونه کردم بعد از خوردن صبحونه راه افتادیم از پنجره کالسکه به جیمین زل زدم چقدر یه انسان میتونه اینقدر جذاب باشه بعد از ایستادن کالسکه پیدا شدم به قصر نگاه کردم شبیه قصر ما بود ولی یکم کوچولو تر از قصر ما با وارد قصر شدیم
ملکه: سلام پرنسس ما منتظر شما بودیم دربارهی زیباییتون شنیده بودم ولی فک نمیکردم اینقدر زیبا باشین
ات: چشاتون خوشگله
ملکه: بفرمایید داخل
همگی رفتیم داخل به اطرافم نگاه کردم چقدر خوشگل بود اینجا
ات: فرمانده جیمین کجاست
خدمتکار: بانوی من یه کاری داشتن رفتن
ات: چه کاری
خدمتکار: خانم گفتن میرن یه خانم رو ببینن
ات: میتونه دوست دخترش باشه
خدمتکار: نمیدونم بانوی من
ملکه: خدمتکارا شما رو به طرف اتاقتون راهنمایی میکنه استراحت کنید
ات: ممنونم ملکه
رفتیم اتاق یه دوش گرفتم لباس خوابمو پوشیدم روی تخت دراز کشیدم چشام کم کم گرم میشدن که صدای های داد و جیغ اومد بلند شدم درو باز کردم دیدم دو تا نگهبان از بازوی یه دختر بچه گرفتن
بچه: ولم کنید من کاری نکردم
نگهبان: چرا باز دزدی کردی
بچه: گشنم بود
ات: اینجا چه خبره
به صورت گریون بچه نگاه کردم نگهبان ها سریع ولش کردن تعظیم کردن
نگهبان: بانو شما برید استراحت کنید
ات : برین و این بچه با من میاد
نگهبان: آخه
ات : از فرمان من سرپیچی میکنید
نگهبان: نه نه بانو همچنین منظوری نداشتم
ات: دختر کوچولو با من بیا
از دستش گرفتم بردم اتاق درو بستم چقدر لباسش کثیف بود بردم حموم گذاشتم تو وان شستمش حوله رو برداشتم تنش کردم به خدمتکار ها گفتم لباس بیارن بعد از خشک کردن بدنش لباس ها رو تنش کردم موهاشو خرگوشی بستم
ات: اسمت چیه دختر کوچولو
بچه: یوری
ات: چقدر نازی تو
بچه : تو خیلی خوشگلی
ات: تو هم خوشگلی مامان و بابا نداری تو
بچه: نه ندارم
ات: با کی زندگی میکنی
بچه: با هیچکس
موهاشو نوازش کردم بغلش کردم بلندش کردم گذاشتم رو تخت منتظر موندم بخوابه بعد از اینکه مطمئن شدم خوابه کنارش دراز کشیدم خوابیدم
ادامه دارد ...
Part...3
خدمتکار: بانوی من بیدار شید
ات: اممممممم ولم کن
خدمتکار: بانوی من بیدار شید کم مونده برسیم
چشامو باز کردم پیاده شدم رفتم صورتمو شستم لباسمو عوض کردم یه آرایش ساده کردم موهامو شونه کردم بعد از خوردن صبحونه راه افتادیم از پنجره کالسکه به جیمین زل زدم چقدر یه انسان میتونه اینقدر جذاب باشه بعد از ایستادن کالسکه پیدا شدم به قصر نگاه کردم شبیه قصر ما بود ولی یکم کوچولو تر از قصر ما با وارد قصر شدیم
ملکه: سلام پرنسس ما منتظر شما بودیم دربارهی زیباییتون شنیده بودم ولی فک نمیکردم اینقدر زیبا باشین
ات: چشاتون خوشگله
ملکه: بفرمایید داخل
همگی رفتیم داخل به اطرافم نگاه کردم چقدر خوشگل بود اینجا
ات: فرمانده جیمین کجاست
خدمتکار: بانوی من یه کاری داشتن رفتن
ات: چه کاری
خدمتکار: خانم گفتن میرن یه خانم رو ببینن
ات: میتونه دوست دخترش باشه
خدمتکار: نمیدونم بانوی من
ملکه: خدمتکارا شما رو به طرف اتاقتون راهنمایی میکنه استراحت کنید
ات: ممنونم ملکه
رفتیم اتاق یه دوش گرفتم لباس خوابمو پوشیدم روی تخت دراز کشیدم چشام کم کم گرم میشدن که صدای های داد و جیغ اومد بلند شدم درو باز کردم دیدم دو تا نگهبان از بازوی یه دختر بچه گرفتن
بچه: ولم کنید من کاری نکردم
نگهبان: چرا باز دزدی کردی
بچه: گشنم بود
ات: اینجا چه خبره
به صورت گریون بچه نگاه کردم نگهبان ها سریع ولش کردن تعظیم کردن
نگهبان: بانو شما برید استراحت کنید
ات : برین و این بچه با من میاد
نگهبان: آخه
ات : از فرمان من سرپیچی میکنید
نگهبان: نه نه بانو همچنین منظوری نداشتم
ات: دختر کوچولو با من بیا
از دستش گرفتم بردم اتاق درو بستم چقدر لباسش کثیف بود بردم حموم گذاشتم تو وان شستمش حوله رو برداشتم تنش کردم به خدمتکار ها گفتم لباس بیارن بعد از خشک کردن بدنش لباس ها رو تنش کردم موهاشو خرگوشی بستم
ات: اسمت چیه دختر کوچولو
بچه: یوری
ات: چقدر نازی تو
بچه : تو خیلی خوشگلی
ات: تو هم خوشگلی مامان و بابا نداری تو
بچه: نه ندارم
ات: با کی زندگی میکنی
بچه: با هیچکس
موهاشو نوازش کردم بغلش کردم بلندش کردم گذاشتم رو تخت منتظر موندم بخوابه بعد از اینکه مطمئن شدم خوابه کنارش دراز کشیدم خوابیدم
ادامه دارد ...
- ۹.۷k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط