🧚🏻 استاد من 🧚🏻

🧚🏻 استاد من 🧚🏻
پارت⁶¹
کوک:دنبالم بیا
سلین:نمیام
کوک:کاری نکن که به زور بیارمت
و کوک‌ و سلین داشتن میرفتن که به یه اتاقی رسیدن که
زیر زمین بود
سلین :اینجا کجاست؟
کوک:خفه شو
سلین : مردک پیر
کوک:من پیرم؟
سلین :آره دیگ‌ الان حتما باید ۴۰سالت باشه
کوک:³³ سالمه
سلین :به جهنم
تو دیگ‌ برام‌ تموم شدی
زمانی که گفتی نمیخوامت دیگ هیچ اهمیتی برام نداری
کوک‌:میشه خفه شی لطفاً

خب بیا بشین روی این صندلی
سلین:چرا باید بشینم
کوک:گفتم بشین (جدی)
سلین:هوففف باشه
کوک الان باید دست و پات رو ببندم
سلین:چرا
کوک: میفهمی می‌خوام پیر بودنم رو بهت نشون بدم
سلین :توی زندگی خراب کن اصلا چرا وارد زندگیم شدی
یه دفعه کوک‌ در یه کمد رو باز کرد
که پر از وسایل شکنجه بود
کوک‌:خب خب کدوم خوبه
سلین :ای اینا چیه (ترس)
کوک‌:وسیله ب خوش گذرونی
و کوک‌ یه میله ی آهنی رو داغ می‌کنه و روی رون پای سلین می‌زاره
سلین :تو چیکار می‌کنی روانیی لطفاً ولم‌کن ازت خواهش
میکنم (گریه )
کوک:عااا لیدی هنوز اولشه
و یه چاقو بر میداره و لباس و لباس زیر سلین رو رو پاره


می‌کنه و روی شکمش می‌نویسه jK
کوک:خب اینو نوشتم که هرکسی که خواست لختت کنه
بفهمه که صاحب داری
سلین :خدا ازت نگذره (بی حال)

ادامه دارد..؟؟؟؟
دیدگاه ها (۱۱)

وقتی لباسشونو میپوشیم🐨 نامجون:چند ثانیه فقط نگات می‌کنه.«این...

لبخند قاتلپارت⁴⁰ویو سلیندستم هنوز توی دست جونگ‌کوک بود.هوا س...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

Iove and the moonPart25یونا: کوک میگم اگه یه روز بفهمی یه ن...

سناریو: وقتی یه حشره دیدی و بهشون میگی بیا بکشش:نامجون : کجا...

خب داستان از این قراره که تهیونگ و جونگ کوک باهم دعوا شون شد...

پارت یازدهیون: راست میگی( گریه )ته: دارم راستی میگم چرا گریه...

محو زیبایی او پارت ۴۵ویو رزا مارال و میا هم اتاقی هامون بودن...

تکپارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده امروز سالگرد رل تو و ...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط