«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۹۱
چشماش خالي بود..
خالي از من خالي از عشق خالي از دلتنگي
داشتم خفه میشدم
تند تند نفس نفس زدم و داد زدم تو چي داري ميگي؟ منم.. ميفهمي؟
وی منم..منم ببین منو... چطور...
و وحشت زده داد زدم چطور منو یادت نمیاد؟
و بازوش رو کشیدم
با خشم اخم غلیظی کردو بازوش رو از دستم در آورد و عصبي گفت: مشکل داریا ا .خانوم میگم وی که دنبالشی نیستم نیستم. با چه زبونی باید باهات حرف زد؟
وحشت زده و با ترس زل زدم بهش.
تند تند اجزای صورت و هیکلش رو نگاه کردم.تند تند اجزاي صورت و هیکلش رو نگاه کردم.
من.. من اشتباه نمیکنم..
با رعب و وحشت دست رو دهنم گذاشتم و گنگ گفتم نه.. من اشتباه نمیکنم
داشتم خفه میشدم
با اخم غلیظی کنارم زد و گفت: ببین وقت مسخره بازي ندارم برو رد کارت.. اصلا اسمم وی نیست.. اكي؟ اسمم تهیونگه
و عصبی ازم فاصله گرفت رفت سمت یه خونه و زیرلب گفت: مردم همه قاطي دارن..
و زنگ زد و رفت تو و من له و نابود شده رو ندید.
زانوهام تحمل وزنم رو نداشت
خم شد و روي زمين افتادم..
حتي توان اشک ریختن نداشتم.
ناباور و متعجب به جاي خاليش خیره شدم.. يه چيزي روي قلبم سنگینی میکرد که توان هرکار و حتي نفس
کشیدن رو ازم میگرفت.
حالم بد بود. خيلي بد...
انگار وزنه ۲۰۰ کیلوییي روي سينه ام بود..
اون وی بود. وی من اما...
دادي از سر درد و ناچاري زدم که لامپ کنارم ترکید. داغون دستامو به سرم گرفتم و ناباور سرمو تکون دادم و تند چشمام
به هم فشردم
این امکان نداره
این..هق هق خيلي خفه و دردناکی از گلوم خارج شد..
لرزون به گلوم چنگ زدم چطور منو یادش نیست؟ چطور میتونه؟چطور ممکنه؟
با حال خيلي خيلي بد و اشفته اي روي پام ایستادم
احساس تهوع میکردم
به زور رفتم خونه
تو اسانسور و بیجون به دیوارهاش تکیه دادم و چشمامو بستم
اشك اروم راهشو از چشمام پیدا کرد
میگه وی نیست..
منو نشناخت...
وانمود نمیکرد.وانمود نمیکرد.
چشماش..چشماي مشکيش خالي بود.
در اسانسور رو باز کردم و رفتم تو خونه
تن لرزون و سردم رو زور پرت کردم تو سرویس
تند رو زمین زانو زدم و سرمو خم کردم یه یهو همه محتویات معده
ام رو یه ضرب بالا آوردم.
معده ام تیر میکشید و گلوم میسوخت..
در حین بالا آوردن از درد زدم زیر گریه. اشکام هم با محتویات معده ام سقوط میکرد.. تنم از لرزش زیاد پرش پیدا کرده بود.. وی حق نداره با من اینکارو بکنه... حق نداره منو نشناسه..
داد زدم: حق نداره
و پردرد هق هق کردم
به زور دستمو به دیوار گرفتم و پاشدم.
اب پاشیدم به صورتم..
تنم داغ داغ بود و اب بي نهايت برام سرد..
پشت گردنم داغ کرده بود.
به زور دست خیسم رو پشت گردنم کشیدم. دستاي يخم رو به دیوار کشیدم و رفتم تو سالن.. ناي قدم بیشتر برداشتن رو هم نداشتم.
همون وسط سالن روي موزاييك سرد دراز کشیدم.. تنم هنوز میلرزید و نفسهام مقطع بود.
همینجا بود.
تو همه این مدت..همینجا بود.
تو همین شهر.. نزديك من..
اما...
اشفته دست رو صورتم کشیدم..
part ۹۱
چشماش خالي بود..
خالي از من خالي از عشق خالي از دلتنگي
داشتم خفه میشدم
تند تند نفس نفس زدم و داد زدم تو چي داري ميگي؟ منم.. ميفهمي؟
وی منم..منم ببین منو... چطور...
و وحشت زده داد زدم چطور منو یادت نمیاد؟
و بازوش رو کشیدم
با خشم اخم غلیظی کردو بازوش رو از دستم در آورد و عصبي گفت: مشکل داریا ا .خانوم میگم وی که دنبالشی نیستم نیستم. با چه زبونی باید باهات حرف زد؟
وحشت زده و با ترس زل زدم بهش.
تند تند اجزای صورت و هیکلش رو نگاه کردم.تند تند اجزاي صورت و هیکلش رو نگاه کردم.
من.. من اشتباه نمیکنم..
با رعب و وحشت دست رو دهنم گذاشتم و گنگ گفتم نه.. من اشتباه نمیکنم
داشتم خفه میشدم
با اخم غلیظی کنارم زد و گفت: ببین وقت مسخره بازي ندارم برو رد کارت.. اصلا اسمم وی نیست.. اكي؟ اسمم تهیونگه
و عصبی ازم فاصله گرفت رفت سمت یه خونه و زیرلب گفت: مردم همه قاطي دارن..
و زنگ زد و رفت تو و من له و نابود شده رو ندید.
زانوهام تحمل وزنم رو نداشت
خم شد و روي زمين افتادم..
حتي توان اشک ریختن نداشتم.
ناباور و متعجب به جاي خاليش خیره شدم.. يه چيزي روي قلبم سنگینی میکرد که توان هرکار و حتي نفس
کشیدن رو ازم میگرفت.
حالم بد بود. خيلي بد...
انگار وزنه ۲۰۰ کیلوییي روي سينه ام بود..
اون وی بود. وی من اما...
دادي از سر درد و ناچاري زدم که لامپ کنارم ترکید. داغون دستامو به سرم گرفتم و ناباور سرمو تکون دادم و تند چشمام
به هم فشردم
این امکان نداره
این..هق هق خيلي خفه و دردناکی از گلوم خارج شد..
لرزون به گلوم چنگ زدم چطور منو یادش نیست؟ چطور میتونه؟چطور ممکنه؟
با حال خيلي خيلي بد و اشفته اي روي پام ایستادم
احساس تهوع میکردم
به زور رفتم خونه
تو اسانسور و بیجون به دیوارهاش تکیه دادم و چشمامو بستم
اشك اروم راهشو از چشمام پیدا کرد
میگه وی نیست..
منو نشناخت...
وانمود نمیکرد.وانمود نمیکرد.
چشماش..چشماي مشکيش خالي بود.
در اسانسور رو باز کردم و رفتم تو خونه
تن لرزون و سردم رو زور پرت کردم تو سرویس
تند رو زمین زانو زدم و سرمو خم کردم یه یهو همه محتویات معده
ام رو یه ضرب بالا آوردم.
معده ام تیر میکشید و گلوم میسوخت..
در حین بالا آوردن از درد زدم زیر گریه. اشکام هم با محتویات معده ام سقوط میکرد.. تنم از لرزش زیاد پرش پیدا کرده بود.. وی حق نداره با من اینکارو بکنه... حق نداره منو نشناسه..
داد زدم: حق نداره
و پردرد هق هق کردم
به زور دستمو به دیوار گرفتم و پاشدم.
اب پاشیدم به صورتم..
تنم داغ داغ بود و اب بي نهايت برام سرد..
پشت گردنم داغ کرده بود.
به زور دست خیسم رو پشت گردنم کشیدم. دستاي يخم رو به دیوار کشیدم و رفتم تو سالن.. ناي قدم بیشتر برداشتن رو هم نداشتم.
همون وسط سالن روي موزاييك سرد دراز کشیدم.. تنم هنوز میلرزید و نفسهام مقطع بود.
همینجا بود.
تو همه این مدت..همینجا بود.
تو همین شهر.. نزديك من..
اما...
اشفته دست رو صورتم کشیدم..
- ۴۹۰
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط