گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه²²
نفس های گرمش میخورد به گونهام و عجیب بیقرارم میکرد.
نگاهش رفت سمت لبم و روش مکث کرد.
آروم نزدیک شد و لبشو گذاشت روی لبم.
بیوقفه،با ولعی که حتی فرصت فکرکردن نمیداد،میبوسید.
و منم طبق معمول اختیار بدنم از دستم خارج شده بود.
تا اینکه یهو سردی دستشو روی شکمم حس کردم..
اون..اون داره چیکار میکنه؟
به خودم اومدم،تمام زورمو جمع کردم و هلش دادم.
+دیوونه شدی؟..چطور جرعت کردی بهم دست بزنی؟
سریع بلند شدم و از تخت اومدم پایین.
دستی توی موهاش کشید و زیر لب خنده ای کرد.
_اره..دیوونه شدم..حتی خودمم نمیدونم چه مرگـمه
از روی تخت اومد پایین،بهم خیره شد،عمیق و آشفته..
_چه بلایی سرم آوردی،ها؟..باهام چیکار کردی که حتی خودمم دیگه خودمو نمیشناسم
چند قدم رفتم عقب و به دیوار چسبیدم.
نفس زنان با لرزشی که توی صدام بود گفتم:منظورت چیه؟
نیشخندی زد و چند ثانیه فقط با سکوت و نگاههای سنگینش عذابم داد.
و بعد یهو مجسمه شیشه ای روی میزش رو برداشت و محکم کوبید زمین.
از شدت ترس چشمهامو محکم بستم و سرمو انداختم پایین.
قلبم دیوانهوار میکوبید و تمام بدنم یخ زده بود.
چشمهامو باز کردم و آروم سرمو آوردم بالا.
از شدت عصبانیت نفسش به شماره افتاده بود..
دستاش مشت بود و سرشو انداخته بود پایین.
خرده شیشه ها همه جا پخش شده بودن..
سرشو آروم اورد بالا و به سمتم قدم برداشت.
بیتفاوت پاهاشو میزاشت روی شیشه ها..بدون اینکه واکنشی نشون بده.
انگار دردی حس نمیکرد.
رد خــ ـون رو پشت سرش جا میزاشت و بهم نزدیک میشد.
لبهام لرزید،زمزمهوار گفتم:تهیونگ..بس کن،خـ ــون ریزی داری..پاهات..
روبه روم ایستاد..
با صدای خفهای گفت:نمیخوام انقدر به یه نفر فکر کنم..نمیخوام هر بار چشمهامو میبندم،فقط تو رو ببینم..
اون..احساساتش به من جدیه؟!
اون واقعا دوستم داره؟
آروم،با صدایی گرفته و لرزون گفتم:داری خودتو زخـمی میکنی،فقط..فقط برو عقب
یهو دست راست مشت شدهش رو محکم کوبید به دیوار پشت سرم.
دیوار لرزید؛من هم همینطور..
با صدای بلندی غرید:چرا انقدر روی اعصابمی؟!..
صدای فریادش مثل ضربه ای روی صورتم نشست.
نمیدونم چرا اما وقتی اینجوری سرم داد زد بیهوا بغضم گرفت.
بعض توی گلوم داشت خفهم میکرد..پس شکستمش..
اشکهام سرازیر شد.
دستهامو بردم جلوی صورتمو زدم زیر گریه...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه²²
نفس های گرمش میخورد به گونهام و عجیب بیقرارم میکرد.
نگاهش رفت سمت لبم و روش مکث کرد.
آروم نزدیک شد و لبشو گذاشت روی لبم.
بیوقفه،با ولعی که حتی فرصت فکرکردن نمیداد،میبوسید.
و منم طبق معمول اختیار بدنم از دستم خارج شده بود.
تا اینکه یهو سردی دستشو روی شکمم حس کردم..
اون..اون داره چیکار میکنه؟
به خودم اومدم،تمام زورمو جمع کردم و هلش دادم.
+دیوونه شدی؟..چطور جرعت کردی بهم دست بزنی؟
سریع بلند شدم و از تخت اومدم پایین.
دستی توی موهاش کشید و زیر لب خنده ای کرد.
_اره..دیوونه شدم..حتی خودمم نمیدونم چه مرگـمه
از روی تخت اومد پایین،بهم خیره شد،عمیق و آشفته..
_چه بلایی سرم آوردی،ها؟..باهام چیکار کردی که حتی خودمم دیگه خودمو نمیشناسم
چند قدم رفتم عقب و به دیوار چسبیدم.
نفس زنان با لرزشی که توی صدام بود گفتم:منظورت چیه؟
نیشخندی زد و چند ثانیه فقط با سکوت و نگاههای سنگینش عذابم داد.
و بعد یهو مجسمه شیشه ای روی میزش رو برداشت و محکم کوبید زمین.
از شدت ترس چشمهامو محکم بستم و سرمو انداختم پایین.
قلبم دیوانهوار میکوبید و تمام بدنم یخ زده بود.
چشمهامو باز کردم و آروم سرمو آوردم بالا.
از شدت عصبانیت نفسش به شماره افتاده بود..
دستاش مشت بود و سرشو انداخته بود پایین.
خرده شیشه ها همه جا پخش شده بودن..
سرشو آروم اورد بالا و به سمتم قدم برداشت.
بیتفاوت پاهاشو میزاشت روی شیشه ها..بدون اینکه واکنشی نشون بده.
انگار دردی حس نمیکرد.
رد خــ ـون رو پشت سرش جا میزاشت و بهم نزدیک میشد.
لبهام لرزید،زمزمهوار گفتم:تهیونگ..بس کن،خـ ــون ریزی داری..پاهات..
روبه روم ایستاد..
با صدای خفهای گفت:نمیخوام انقدر به یه نفر فکر کنم..نمیخوام هر بار چشمهامو میبندم،فقط تو رو ببینم..
اون..احساساتش به من جدیه؟!
اون واقعا دوستم داره؟
آروم،با صدایی گرفته و لرزون گفتم:داری خودتو زخـمی میکنی،فقط..فقط برو عقب
یهو دست راست مشت شدهش رو محکم کوبید به دیوار پشت سرم.
دیوار لرزید؛من هم همینطور..
با صدای بلندی غرید:چرا انقدر روی اعصابمی؟!..
صدای فریادش مثل ضربه ای روی صورتم نشست.
نمیدونم چرا اما وقتی اینجوری سرم داد زد بیهوا بغضم گرفت.
بعض توی گلوم داشت خفهم میکرد..پس شکستمش..
اشکهام سرازیر شد.
دستهامو بردم جلوی صورتمو زدم زیر گریه...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۱۳.۵k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط