فیکشنریندوهایتانی
╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊ ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 17 :
اما متاسفانه در زمان و مکان متفاوت ، توی شرایط نا مناسب و من می ترسیدم از دستش بدم .
فرصتی که نصیب همه نمی شد و من توی اوج بد شانسی داشتمش اما وای ، چرا باید اینطوری پیش می رفت ؟
نمیدونم باید به خودم لعنت میفرستادم و یا به ران که همیشه مثل چوب توی باسن آزارم می داد و حالا با این هنر جدیدش باعث شده بود ریندو ازم به رنجه .
محکم بلند شد : بریم .
ایستادم اما اینبار برای برگشت کنار هم قدم می زدیم چون می دیدم که ریندو سعی داشت بینمون یک فاصله ای بندازه و موتور رو کنارمون روی چرخ ها می کشید و نگذاشت سوارش بشم .
تظاهر کردم اهمیت نمیدم ، حتی اگه اصرار داشت سوار شیم تا زودتر منو خونه برسونه بازهم سوار نمی شدم و ترجیح می دادم راه برم اما حالا از اینکه کنار هم قدم می زدیم تا یکم بیشتر کنارش بمونم مخفیانه خوشحال بودم .
برای باز کردن بحث و شکستن اون سکوت یکهویی که بینمون انداخته بود یکهو پرسیدم : خب ، با کسی تو رابطه ای ؟
بدون اینکه از جلو نگاه برداره جوابمو داد : نه .
سرد بود ، انقدر سرد و همزمان با خشم فرو خورده که شکمم رو به هم پیچید .
گفتم : احتمالا چون یکیو دوست داری !
با لحن تند جواب داد : نه کسی توی زندگیم نیست و نبوده .
┊ ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 17 :
اما متاسفانه در زمان و مکان متفاوت ، توی شرایط نا مناسب و من می ترسیدم از دستش بدم .
فرصتی که نصیب همه نمی شد و من توی اوج بد شانسی داشتمش اما وای ، چرا باید اینطوری پیش می رفت ؟
نمیدونم باید به خودم لعنت میفرستادم و یا به ران که همیشه مثل چوب توی باسن آزارم می داد و حالا با این هنر جدیدش باعث شده بود ریندو ازم به رنجه .
محکم بلند شد : بریم .
ایستادم اما اینبار برای برگشت کنار هم قدم می زدیم چون می دیدم که ریندو سعی داشت بینمون یک فاصله ای بندازه و موتور رو کنارمون روی چرخ ها می کشید و نگذاشت سوارش بشم .
تظاهر کردم اهمیت نمیدم ، حتی اگه اصرار داشت سوار شیم تا زودتر منو خونه برسونه بازهم سوار نمی شدم و ترجیح می دادم راه برم اما حالا از اینکه کنار هم قدم می زدیم تا یکم بیشتر کنارش بمونم مخفیانه خوشحال بودم .
برای باز کردن بحث و شکستن اون سکوت یکهویی که بینمون انداخته بود یکهو پرسیدم : خب ، با کسی تو رابطه ای ؟
بدون اینکه از جلو نگاه برداره جوابمو داد : نه .
سرد بود ، انقدر سرد و همزمان با خشم فرو خورده که شکمم رو به هم پیچید .
گفتم : احتمالا چون یکیو دوست داری !
با لحن تند جواب داد : نه کسی توی زندگیم نیست و نبوده .
- ۹۴۹
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط