ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
پارت ۱۶

که قراره سرم بیاد میخواد زندگیمو از این رو به اون رو
کنه.. اگه زنگ نمیزدم هیچ کدوم از اون اتفاقات سرم نمیومد.. اما خوش بيني مزمني که همیشه داشتم منو سوق داد
سمت اینده اي که برام رقم خورده بود. تماس گرفتم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم. هميشه فك ميكردم اتفاق هاي بزرگ جرقه هاي بزرگ میخوان اما بعداً متوجه شدم این جرقه هاي کوچیکن که
اتفاق هاي بزرگ رو خلق میکنن.. مثل همین تماس..
اون موقع نفهمیدم این جرقه کوچیک چه اتيشي رو توي زندگیم میندازه، نمیدونستم این تماس واقعا تا آخر عمر و : آخرین نفسي که بیرون میدم تمام زندگیمو عوض میکنه..
صداي مردونه اش تو گوشم پیچید: بله.
انگار قدرت تکلمم رو از دست داده بودم و شایدم استرس لبهامو به هم قفل کرده بود. کمي کلافه گفت:بله؟ به خودم اومدم و اروم گفتم سلام سكوتي بينمون شکل گرفت که حس کردم داره پیش خودش فک میکنه که کیم واسه همین پیش دستی کردم و
گفتم بیکر هستم... الا بیکر.. تو خونه اقاي کارتر و کافه دیدیم صبورانه :گفت متوجه شدم کي هستي..خوب؟ اشفته گفتم من..در واقع.. همو نفسم رو بیرون دادم و گفتم بابت اون پیشنهادتون تماس گرفتم.
با استرس چشمامو بستم و گفتم:هنوز سرجاشه؟
ترینر: اره... سرجاشه...
نفسم رو با خیال راحت بیرون دادم و گفتم:میخوام شنود..
ترینر : فردا ساعت ۱۰. ادرس رو برات اسمس میکنم.
تند گفتم:من ساعت۱۰سرکارم..
تلخ گفت
ترینر : یه کار بیشتر از چندصد میلیون دلاری ارزش چندساعت مرخصي رو داره.. مطمین باش دوشیزه بیکر.. بیشتر از چند صد میلیون دلااااار؟
ناباورانه اروم گفتم : بله..
ترينر: رأس ١٠..
و گوشی رو قطع کرد. ناباور گوشي رو از گوشم دور کردم و زل زدم به صفحه جدي جدي كار خلافه... ادم براي به کار معمولي که انقدر حقوق نمیده.. شاید منظورش سالانه بوده.. اسمسي براي گوشیم اومد.
تند بازش کردم. خودش بود.
یه ادرس داده بود. ادرس متعلق به یه شرکت تبلیغاتی بود.. متعجب و اشفته زل زدم بهش. يعني ممكنه کارشون به تبلیغات مربوط بشه یا... نکنه بخواد مدل بشم؟ مدل تبليغاتي و عکساشونو این چیزا؟
اخم کردم. اخه ادم قحطيه؟ این همه دختر خوشگل و ترگل و رگل اونوقت بیاد منه داغون رو ببره تو چنین کاري؟ نه.. بعيده...
اصلا از فکر و خیالش خوابم نمیبرد.
که رفتم سرکار به هزار زور و زحمت اجازه گرفتم که
۹:۳۰ برم و رفتم سمت ادرسی که بهم داده بود. سمت خونه هاي شيك و سر به فلك كشيده اي بود كهتوشون کار میکردم.
جلوش ایستادم. یه ساختمون اداري بود که چندین شرکت و اداره توش
بود. به تابلوهایی که کنار هم و کنار در خورده بودن نگاه کردم که پیداش کردم.
دیدگاه ها (۱)

جیمین منو ات از دفتر مدیر اومدیم بیرون و ات گفت + پس فردا م...

مهمونی پارت ۴۳

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁰ویو: جونگ‌کوک«من تصمیمم رو گرفتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط