من ازآن ورشهرنیامده ام!!!فکرم هم آبی نیست!من به مرگ امکان

من ازآن ورشهرنیامده ام!!!فکرم هم آبی نیست!من به مرگ امکان داده ام....فرداهایم رادیده ام ،خیلی پیشترها آنهاراگذرانده ام !!!!صبح است وهیچ اشتیاقی مرابه هیچ جانمی کشاند!!!زخم های دیروزم راکه به فراموشی سپرده بودم بیدارشده اند گمان میبردم مرده اند!کسی دردهایم را التیام نبخشید کسی آنهاراضدعفونی نکرد!!وحالا من بازخمهایم که عفونت کرده اند خواهم مرد!!(برسین)
دیدگاه ها (۱)

مادربزرگ!گم کردم ان نذربندسبزرنگ رادرهیاهوی شهرکه درکودکی بس...

بخندبرمن شعرپریشان!بمان بامن ای صدای عریان!دهانم طعم گس دیرو...

مدفون،دراعماق ذهن خویش بی صدا،متروکه!کسی ماراازقفس های تنیده...

حالاکه خودکارمیرقصد لابه لای انگشتانم چون رقاصه ای هرزه !حال...

من ازآن ورشهرنیامده ام!!!فکرم هم آبی نیست!من به مرگ امکان دا...

کالکشن بلیچ زدم نظرت؟#هنر

#عروسک #عروسک_سازی #doll

هنرگرد

مریم مقدس و کودک به همراه آن مقدس ( به ایتالیایی : Sant'Anna...

شام آخر اثر لئوناردو داوینچی

عبدالله ایران سروایول

شما یادتون نمیاد ولی من یه زمانی نقاش کاغذ بودم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط