گیسوی ارباب
#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "
#𝐏𝐀𝐑𝐓.12
بدون صندل پاهام سردی مرمر هایی که زمین رو پوشوندن بود رو بهم منتقل میکردو من اینو دوست داشتم
از راهرو شش در رد شدمو به پله ها رسیدم دیشب که اومدیم دقتی به دکراسیون خونه نکردم ولی الان میدیدم که دوتا راه پله یکی از طرف چپ و یکی از طرف راست به راهرو طبقه بالا وصل میشه و
وقتی از راهپلهها پایین میای میرسی به سالن اصلی عمارت…
سقفی اونقدر بلند داشت که چراغهای لوستر مثل خوشههای بلور از بالا آویزون بودن و نورشون روی فرشهای دستبافت ایرانی پخش میشد. ستونهای مرمری سفید با رگههای طلایی دو طرف سالن رو نگه میداشتن، و پردههای مخملی قرمز تا کف زمین کشیده شده بودن، انگار هر لحظه میتونستن همهی روشنایی رو ببلعن و سالن رو به تاریکی فرو ببرن.
کنار دیوارها تابلوهای قدیمی از اجداد خانوادهی ارباب نصب شده بود، چهرههایی جدی، با نگاههایی که حتی از دل قابها هم آدم رو میترسوندن. عطر بخور تلخی فضا رو پر کرده بود، قاطی با بوی چوب قدیمی مبلمان سلطنتی.
وسط سالن یک میز بزرگ چوبی بود که سطحش از بس جلا خورده بود، تصویر لوستر بالای سرش توی اون منعکس میشد. صندلیهای کندهکاریشده دورش چیده شده بودن، صندلی وسط، بزرگتر و بلندتر از بقیه، درست مثل تخت یک پادشاه.
صدای تیکتاک ساعت دیواری، که پاندول طلاییش آروم حرکت میکرد، سکوت عمارت رو میشکست. جایی بود که هم شکوه داشت، هم وحشت؛ انگار هرگوشهاش قصهای سیاه برای گفتن داشت.
حس کردم این خونه فقط ساختمون نیست، نفس میکشه، نگاه میکنه، و همهی قدمهای منو به اربابش خبر میده…
ارباب و خانم بزرگ سر میز بودن و انکار هنوز غذا رو شروع نکرده بودن "منتظر من بودن؟!"
سلام ارومی کردمو خواستم بشینم روی صندلی اخری که صدای خانم بزرگ بلند شد
+جای زن ارباب کنار اربابه
یعنی اینکه اجازه نداری اونجا بشینی رفتم طرف چپ میز واولین صندلی نشستم درست روبروی خانم بزرگ و کنار صندلی ارباب که صدر میز بود
شروع کردیم به خوردم
میلم به غذا خوردن نمیومد پس اروم بلند شدم گفتم
+ممنون من سیر ش...
با صدای مشت ارباب که روی میز خورد و دادش که توی عمارت پیچید حرف توی دهنم ماسید...
#𝐏𝐀𝐑𝐓.12
بدون صندل پاهام سردی مرمر هایی که زمین رو پوشوندن بود رو بهم منتقل میکردو من اینو دوست داشتم
از راهرو شش در رد شدمو به پله ها رسیدم دیشب که اومدیم دقتی به دکراسیون خونه نکردم ولی الان میدیدم که دوتا راه پله یکی از طرف چپ و یکی از طرف راست به راهرو طبقه بالا وصل میشه و
وقتی از راهپلهها پایین میای میرسی به سالن اصلی عمارت…
سقفی اونقدر بلند داشت که چراغهای لوستر مثل خوشههای بلور از بالا آویزون بودن و نورشون روی فرشهای دستبافت ایرانی پخش میشد. ستونهای مرمری سفید با رگههای طلایی دو طرف سالن رو نگه میداشتن، و پردههای مخملی قرمز تا کف زمین کشیده شده بودن، انگار هر لحظه میتونستن همهی روشنایی رو ببلعن و سالن رو به تاریکی فرو ببرن.
کنار دیوارها تابلوهای قدیمی از اجداد خانوادهی ارباب نصب شده بود، چهرههایی جدی، با نگاههایی که حتی از دل قابها هم آدم رو میترسوندن. عطر بخور تلخی فضا رو پر کرده بود، قاطی با بوی چوب قدیمی مبلمان سلطنتی.
وسط سالن یک میز بزرگ چوبی بود که سطحش از بس جلا خورده بود، تصویر لوستر بالای سرش توی اون منعکس میشد. صندلیهای کندهکاریشده دورش چیده شده بودن، صندلی وسط، بزرگتر و بلندتر از بقیه، درست مثل تخت یک پادشاه.
صدای تیکتاک ساعت دیواری، که پاندول طلاییش آروم حرکت میکرد، سکوت عمارت رو میشکست. جایی بود که هم شکوه داشت، هم وحشت؛ انگار هرگوشهاش قصهای سیاه برای گفتن داشت.
حس کردم این خونه فقط ساختمون نیست، نفس میکشه، نگاه میکنه، و همهی قدمهای منو به اربابش خبر میده…
ارباب و خانم بزرگ سر میز بودن و انکار هنوز غذا رو شروع نکرده بودن "منتظر من بودن؟!"
سلام ارومی کردمو خواستم بشینم روی صندلی اخری که صدای خانم بزرگ بلند شد
+جای زن ارباب کنار اربابه
یعنی اینکه اجازه نداری اونجا بشینی رفتم طرف چپ میز واولین صندلی نشستم درست روبروی خانم بزرگ و کنار صندلی ارباب که صدر میز بود
شروع کردیم به خوردم
میلم به غذا خوردن نمیومد پس اروم بلند شدم گفتم
+ممنون من سیر ش...
با صدای مشت ارباب که روی میز خورد و دادش که توی عمارت پیچید حرف توی دهنم ماسید...
- ۲۵۸
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط