^.The Law of Violence.^
^.The Law of Violence.^
Part¹⁸
[فلشبک — پنج سال پیش | ادامه مأموریت]
سکوتِ سنگینی روی ارتباط بیسیم افتاد.
مونیکا هنوز به صفحه خیره بود.
چند پنجره روی نمایشگر باز و بسته میشدند.
هیونوو آرام پرسید:
— «میتونی بفهمی کیه؟»
— «نه.»
— «پس حدس بزن.»
مونیکا اخم کرد.
— «من با حدس کار نمیکنم.»
هیونوو لبخند محوی زد.
— «میدونم.»
پرانپریا که هنوز در مسیر دوم قرار داشت، آرام گفت:
— «اگه کسی قبل از ما وارد شده، یعنی مأموریت لو رفته؟»
این بار صدای مین یوان از ارتباط آمد.
سرد و کوتاه:
— «هنوز نه.»
همه ساکت شدند.
— «اما از این لحظه، هیچکس طبق نقشه قبلی حرکت نمیکنه.»
هیونوو فوراً گفت:
— «پرانپریا، مسیرت رو عوض کن.»
— «به کجا؟»
— «جایی که هیچکس انتظار نداره.»
پرانپریا مکث کرد.
— «این جواب خیلی کمککننده نبود.»
هیونوو خندید.
— «تو باهوشی. خودت انتخاب کن.»
جسیکا میان حرفشان آمد:
— «هیونوو، بس کن. مسیر غربی امنتره.»
— «مطمئنی؟»
— «نه.»
— «پس چرا پیشنهادش دادی؟»
جسیکا با خونسردی جواب داد:
— «چون هیچ مسیر امنی وجود نداره.»
چند ثانیه سکوت شد.
هیونوو گفت:
— «قبوله.»
---
پرانپریا مسیرش را تغییر داد.
چند دقیقه بعد به محل موردنظر رسید.
همهچیز عجیبتر از قبل شده بود.
بیش از حد ساکت.
او به اطراف نگاه کرد.
— «من رسیدم.»
مونیکا گفت:
— «صبر کن.»
پرانپریا ایستاد.
— «چی شده؟»
صدای تایپ سریع مونیکا دوباره در بیسیم پیچید.
— «یه فایل پیدا کردم.»
هیونوو پرسید:
— «چه فایلی؟»
— «قدیمیه.»
— «چقدر؟»
— «پنج سال.»
پرانپریا اخم کرد.
— «پنج سال؟»
مونیکا چند لحظه سکوت کرد.
— «اسم یکی از افراد داخل فایل... مارکو ساتوئه.»
سکوت.
حتی هیونوو هم برای چند ثانیه چیزی نگفت.
پرانپریا آرام پرسید:
— «مارکو؟»
مین یوان این بار خودش پاسخ داد:
— «فایل رو باز نکن.»
مونیکا تعجب کرد.
— «اما—»
— «گفتم بازش نکن.»
لحن مین یوان آنقدر قاطع بود که مونیکا بدون بحث فایل را بست.
اما قبل از بستهشدن صفحه، پرانپریا فقط یک چیز دید.
یک تصویر.
تصویر مردی جوانتر.
مارکو ساتو.
و زیر عکس، تنها یک عبارت نوشته شده بود:
«پرونده: غیرقابل اعتماد.»
پرانپریا چند ثانیه به تصویر خیره ماند.
— «مین یوان...»
پاسخی نیامد.
— «چرا اسم مارکو توی پروندهی پنج سال پیش شماست؟»
سکوت.
بعد صدای مین یوان آمد:
— «مأموریت رو تموم کن.»
پرانپریا فهمید.
وقتی مین یوان جواب نمیداد...
یعنی سؤال، زیادی نزدیک به حقیقت بود.
---
کمتر از نیم ساعت بعد، مأموریت تمام شد.
تیم بدون درگیری جدی از محل خارج شد.
اما هیچکس دربارهی آن فایل حرف نزد.
حتی وقتی به عمارت برگشتند.
حتی وقتی مونیکا سیستمش را خاموش کرد.
حتی وقتی لوکا اسلحهاش را کنار گذاشت.
فقط پرانپریا بود که هنوز به یک سؤال فکر میکرد:
مارکو ساتو پنج سال پیش چه ارتباطی با مین یوان داشت؟
و مهمتر...
چرا مین یوان نمیخواست او جوابش را بداند؟
آن شب، وقتی همه از سالن خارج شدند، پرانپریا برای لحظهای پشت در ماند.
صدای گفتوگوی آرام مین یوان و هیونوو از داخل اتاق میآمد.
هیونوو پرسید:
— «فکر میکنی دید؟»
مین یوان جواب داد:
— «مطمئنم.»
— «پس چی؟»
مکث.
— «هیچی.»
هیونوو خندید.
— «تو وقتی میگی هیچی، معمولاً یعنی یه عالمه چیز.»
مین یوان چیزی نگفت.
هیونوو ادامه داد:
— «بالاخره یه روز میفهمه.»
مین یوان آرام گفت:
— «وقتی وقتش برسه.»
پرانپریا پشت در ایستاده بود.
و یک جمله را شنید که تا سالها بعد در ذهنش باقی ماند:
— «بعضی حقیقتها رو نباید زود فهمید.»
پنج سال بعد...
موناکو — کازینوی لوپلاس
ساعت ۲:۱۴ بامداد.
پرانپریا پشت میز نشسته بود.
و برای اولین بار...
مردی روبهرویش ایستاده بود که عکسش را پنج سال پیش دیده بود.
مارکو ساتو.
ادامه دارد...
شرایط
like ¹¹
comment ¹⁰
repost ³
ریپس همون باز نشره.....
حمایت یادتون نرههههه قشنگامممم 🫠🎀✨️🫧
Part¹⁸
[فلشبک — پنج سال پیش | ادامه مأموریت]
سکوتِ سنگینی روی ارتباط بیسیم افتاد.
مونیکا هنوز به صفحه خیره بود.
چند پنجره روی نمایشگر باز و بسته میشدند.
هیونوو آرام پرسید:
— «میتونی بفهمی کیه؟»
— «نه.»
— «پس حدس بزن.»
مونیکا اخم کرد.
— «من با حدس کار نمیکنم.»
هیونوو لبخند محوی زد.
— «میدونم.»
پرانپریا که هنوز در مسیر دوم قرار داشت، آرام گفت:
— «اگه کسی قبل از ما وارد شده، یعنی مأموریت لو رفته؟»
این بار صدای مین یوان از ارتباط آمد.
سرد و کوتاه:
— «هنوز نه.»
همه ساکت شدند.
— «اما از این لحظه، هیچکس طبق نقشه قبلی حرکت نمیکنه.»
هیونوو فوراً گفت:
— «پرانپریا، مسیرت رو عوض کن.»
— «به کجا؟»
— «جایی که هیچکس انتظار نداره.»
پرانپریا مکث کرد.
— «این جواب خیلی کمککننده نبود.»
هیونوو خندید.
— «تو باهوشی. خودت انتخاب کن.»
جسیکا میان حرفشان آمد:
— «هیونوو، بس کن. مسیر غربی امنتره.»
— «مطمئنی؟»
— «نه.»
— «پس چرا پیشنهادش دادی؟»
جسیکا با خونسردی جواب داد:
— «چون هیچ مسیر امنی وجود نداره.»
چند ثانیه سکوت شد.
هیونوو گفت:
— «قبوله.»
---
پرانپریا مسیرش را تغییر داد.
چند دقیقه بعد به محل موردنظر رسید.
همهچیز عجیبتر از قبل شده بود.
بیش از حد ساکت.
او به اطراف نگاه کرد.
— «من رسیدم.»
مونیکا گفت:
— «صبر کن.»
پرانپریا ایستاد.
— «چی شده؟»
صدای تایپ سریع مونیکا دوباره در بیسیم پیچید.
— «یه فایل پیدا کردم.»
هیونوو پرسید:
— «چه فایلی؟»
— «قدیمیه.»
— «چقدر؟»
— «پنج سال.»
پرانپریا اخم کرد.
— «پنج سال؟»
مونیکا چند لحظه سکوت کرد.
— «اسم یکی از افراد داخل فایل... مارکو ساتوئه.»
سکوت.
حتی هیونوو هم برای چند ثانیه چیزی نگفت.
پرانپریا آرام پرسید:
— «مارکو؟»
مین یوان این بار خودش پاسخ داد:
— «فایل رو باز نکن.»
مونیکا تعجب کرد.
— «اما—»
— «گفتم بازش نکن.»
لحن مین یوان آنقدر قاطع بود که مونیکا بدون بحث فایل را بست.
اما قبل از بستهشدن صفحه، پرانپریا فقط یک چیز دید.
یک تصویر.
تصویر مردی جوانتر.
مارکو ساتو.
و زیر عکس، تنها یک عبارت نوشته شده بود:
«پرونده: غیرقابل اعتماد.»
پرانپریا چند ثانیه به تصویر خیره ماند.
— «مین یوان...»
پاسخی نیامد.
— «چرا اسم مارکو توی پروندهی پنج سال پیش شماست؟»
سکوت.
بعد صدای مین یوان آمد:
— «مأموریت رو تموم کن.»
پرانپریا فهمید.
وقتی مین یوان جواب نمیداد...
یعنی سؤال، زیادی نزدیک به حقیقت بود.
---
کمتر از نیم ساعت بعد، مأموریت تمام شد.
تیم بدون درگیری جدی از محل خارج شد.
اما هیچکس دربارهی آن فایل حرف نزد.
حتی وقتی به عمارت برگشتند.
حتی وقتی مونیکا سیستمش را خاموش کرد.
حتی وقتی لوکا اسلحهاش را کنار گذاشت.
فقط پرانپریا بود که هنوز به یک سؤال فکر میکرد:
مارکو ساتو پنج سال پیش چه ارتباطی با مین یوان داشت؟
و مهمتر...
چرا مین یوان نمیخواست او جوابش را بداند؟
آن شب، وقتی همه از سالن خارج شدند، پرانپریا برای لحظهای پشت در ماند.
صدای گفتوگوی آرام مین یوان و هیونوو از داخل اتاق میآمد.
هیونوو پرسید:
— «فکر میکنی دید؟»
مین یوان جواب داد:
— «مطمئنم.»
— «پس چی؟»
مکث.
— «هیچی.»
هیونوو خندید.
— «تو وقتی میگی هیچی، معمولاً یعنی یه عالمه چیز.»
مین یوان چیزی نگفت.
هیونوو ادامه داد:
— «بالاخره یه روز میفهمه.»
مین یوان آرام گفت:
— «وقتی وقتش برسه.»
پرانپریا پشت در ایستاده بود.
و یک جمله را شنید که تا سالها بعد در ذهنش باقی ماند:
— «بعضی حقیقتها رو نباید زود فهمید.»
پنج سال بعد...
موناکو — کازینوی لوپلاس
ساعت ۲:۱۴ بامداد.
پرانپریا پشت میز نشسته بود.
و برای اولین بار...
مردی روبهرویش ایستاده بود که عکسش را پنج سال پیش دیده بود.
مارکو ساتو.
ادامه دارد...
شرایط
like ¹¹
comment ¹⁰
repost ³
ریپس همون باز نشره.....
حمایت یادتون نرههههه قشنگامممم 🫠🎀✨️🫧
- ۲۴۴
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط