#از خون تا عشق

#از خون تا عشق
مقدمه
همیشه فکر میکردم یونگی بهترین برادر دنیاست...
غافل از اینکه قرار بود چی بشه
اگر میدونستم حقیقت چیه شاید زودتر به چشم هاش نگاه متفاوتی میکردم
و هنوز یادم میاد که بهش گفته بودم
اگر برادرم نبودی مطمعن باش به عنوان دوست پسرم انتخابت میکردم
یونگی و سو یون‌ خواهر برادر بودن، خانواده ای نداشتن
از وقتی که یونگی و سو یون بچه بودن خانوادشون توی تصادف فوت کردن
رابطشون خیلی باهم خوب بود
توی یه دانشگاه درس میخوندن و خیلی همو دوست داشتن
و همیشه برای هم احترام قاعل بودن
باشه، شروع می‌کنم. با یه نفس عمیق و یه دنیا حس...

---

توی یه خونه که پنجره‌هاش همیشه باز بود، دو تا آدم زندگی می‌کردن. یکی ازشون همیشه یه قدم عقب‌تر بود، یکی همیشه یه قدم جلوتر. بینشون کلمه‌ای بود که هیچوقت به زبون نیومده بود، توی نگاه‌هایی که یه لحظه زیاد می‌موندن، توی سکوت‌هایی که یه نفس طولانی‌تر از معمول بودن. همه فکر می‌کردن اون چیزی که بینشونه فقط یه پیوند سادست. ولی بعضی چیزها توی هیچ شناسنامه‌ای نوشته نمی‌شن. بعضی چیزها توی قلب آدم ثبت می‌شن، توی رگ‌هاش جاری می‌شن، توی نگاهش معلوم می‌شن. و اون روز، وقتی یه پاکت نامه از لای کتابای خاک‌خورده افتاد پایین، هیچکس نمی‌دونست که قرار نیست جواب سوال‌ها رو بده... قراره سوال جدید بذاره.

---
روز جمعه بود...
یونگی اون روز زودتر از همیشه اومد خونه. کیفش رو پرت کرد روی مبل، کتش رو درآورد و رفت سمت آشپزخونه. همیشه وقتی برمی‌گشت خونه، اول صدا می‌زد: «سویون؟ کجایی؟» ولی این بار سکوت بود. فقط صدای باد که از لای پنجره نیمه‌باز می‌اومد تو. یه لحظه ایستاد. یه حس عجیب. انگار یه چیزی توی هوا بود. یه بوی کهنه، بوی کاغذ و خاک و خاطره.

رفت سمت اتاق پذیرایی. کتابخونهٔ قدیمی پدرش، همون کتابخونه‌ای که بعد از مرگش کسی بهش دست نزده بود، باز بود. یه سری کتاب ریخته بودن روی زمین. و توی نور کم عصر، سویون نشسته بود روی فرش، یه کاغذ زرد و کهنه توی دستش. صورتش سفید شده بود. انگار نه انگار که توی این خونه بزرگ شده، انگار برای اولین بار بود که داشت خونه‌ش رو می‌دید.

یونگی آروم رفت جلو. «سویون؟»

سویون سرش رو بلند کرد. چشاش خیس بود. ولی گریه نمی‌کرد. فقط زل زده بود به یونگی، جوری که انگار داره برای اولین بار می‌بینتش.

«یونگی...» صداش لرزید. «ما... ما خواهر و برادر نیستیم.»

یونگی ایستاد. قلبش یه ضرب از دست داد. ولی صورتش هیچ تغییری نکرد. چون یونگی از همون روز اول می‌دونست. یونگی از همون روز اول عاشقش بود
یونگی :ا اون چیه بده من
یونگی سعی کرد اونو از دست  سو یون بگیره ولی سویون نذاشت
سویون:  ت تو میدونستی؟
اون کاغذ قدیمی یجور وصیعت نامه بود
روش نوشته شده بود: اگر من مردم سو یون دختر خاندم رو میسپارم به یونگی پسرم‌ و به خوبی ازش مراقبت شه
یونگی پر از سکوت بود
و هیچ جوابی نداشت بده
سو یون بلند شد و رو صورت یونگی ایستاد و با صدای لرزان و داد گفت ، جوابمو بده دیگه لعنتییی
یونگی سکوت کرد و .....

پارت بعدی ۱۰ لایک
اگرم‌ ۱۰ لایک بیشتر شد چند پارتی گذاشته میشه
۵ بازنشر
دیدگاه ها (۵)

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت : ¹⁷مرد روی ات خیم‍/‍ه زد و به بوس‍/...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ¹⁶اونجا پر بود از پسر های لاش‍/‍ی و...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ¹⁵مردی تیره پوش از دور نزدیک میشه ا...

توروخدا حمایت کنید منم زحمت کشیدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط