.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³¹.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³¹.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2



( زمان حال __ ساعت 𝟏𝟎:𝟐𝟎 صبح__ خونه لوسیا )


لوسیا با به یاد آوردن تمامی اتفاقات دیشب، احساس گرما کرد، و احساس خجالت بهش دست داد.

اما بخش مهمش حرفایی بود که باهم رد و بدل کردن.
یعنی دیروز علنن آشتی کردن؟
الان یعنی...همچی مثل قبل میشه؟

نگاهش رو به جونگکوک داد که آروم از پایین تخت خودش رو بالا کشید، و همچنین که کمرش رو از درد نوازش میکرد، با اخم نامحسوسی به لوسیا چشم دوخت و گفت:

_ من نمیدونم کِی لباست رو عوض کردی و...لباس خواب تنت کردی!

لوسیا باز به خاطر لباسش خجالت زده شد و با اخم گفت:

_ نگاهت رو برگردون، میخوام لباسم رو عوض کنم‌.

اما قبلش خودش بود که بازم نگاهش سمت بدن ورزیده ی جونگکوک جذب شد، یعنی میدونه از دید اون چقدر جذابه؟

اون موهای شلخته اش که کمی از تار هاش روی چشمش افتاده بود، و نگاه خمارش که نشون میداد هنوز خواب آلوده. از نظرش خیره کننده بود!


جونگکوک بدون اینکه مستقیم نگاهش کنه روی تخت خودش رو ولو کرد، و با کشیدن ملافه روی خودش خونسرد گفت:

_ وقتی ازدواج کردیم هم میخوای مخفی کنی؟

آروم گفت، اما لوسیا به وضوح حرفش رو شنید و با تعجب بلند گفت:

_ چ..چی؟..ازدواج؟

جونگکوک باز بدونِ نگاهی، بی تفاوت لب زد:

_ چیه؟...نکنه فکر کردی غیر من میتونی با کس دیگه ای ازدواج کنی؟

یهو با حرف خودش اخم غلیظی کرد و دست به سینه شد و نفسش رو پر صدا بیرون داد.

لوسیا با این حرفش به خاطر لحن بامزه بودنش ریز خندید و اروم از جاش بلند شد و با رفتن سمت کمدش، لباسی راحتی با شلوارِ ستش بیرون آورد و با نیم نگاهی به جونگکوک که مبادا نگاهش کنه، گوشه‌ی کمد رفت و مشغول پوشیدن شد‌.

کارش که تموم شد، ناگهان گوشیش زنگ خورد، که نگاه هر دو سمتش کشیده شد.


ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰. کامنت ۴۰
دیدگاه ها (۵۸)

پارت ۳۰ داخل کامنت.کامنت نزارید، اسمات نمینویسم، اما به دلیل...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁹.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2اما لوسیا ناگهان با فکر چیزی سر...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁹.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2جونگکوک با ملایمت در لحنش گفت:_...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨سکوت مثل سایه، در داخل اتوبوس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط