𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟑𝟗
ورا هیچ چیزی از حرفای آقای کای نمیفهمید و همین اذیتش میکرد
مریضی روحی ؟
اون دیگه چیه ؟....حتی تا حالا اسمش رو نشنیده بود
یعنی ممکنه به روحش ربط داشته باشه..
اصلا چرا باید با کلاس ششمیا یکی میشد ؟ ولی این یکی واقعا براش اهمیتی نداشت
ورا : تا حالا همچین چیزی نشنیدم....نمیدونم
و اینکه راجب کلاس با سال ششمیا برام مهم نیست هر جور صلاح می ببینین
آقای کای واقعا نمیتونست تشخیص بده و ا داره دروغ میگه یا واقعا همچین چیزی نمیدونه
کای : جدی نمیدونی مریضی روحی چیه ؟
ورا : نه !...چیه مگه ؟ ( اصلا تو چی میدونی زنیکه 🗿 )
کای : واقعا راضی ای مغزت پیچیده تر از این باشه ؟
اگه راضی ای اوکی ...
چند ثانیه اونجوری وایستاد وقتی جوابی نگرفت ادامه داد :
کای : خیلی خب..انگار میتونی پیچیدگیشو تحمل کنی
تو مریضی روحی داری ورا...میدونی یعنی چی ؟
یعنی این روح از روز متولد شدنت توی بدنت نبوده یعنی توهم مثل بقیه انسان یه انسان معمولی با دارای روح خاص بودی
از یه سن نامشخص به بعد این روح معمولی بدردنخور از بدنت خارج شده و این روح خاص جایگزینش شده
و همین جایگزین عذاب زیادی به بدنت میده....الان توی بدنته
ورا براش عجیب بود....چی بنظرتون ؟
خب معلومه..
از اینکه آقای کای از کجا اینازو میفهمه و جمع آوری میکنه
اما ورا برای شنیدن این حرفا نیومده بود
میخواست برای آخرین بار بپرسه که : ( واقعا پدر و مادرم گرگینه شدن ؟ )
دهنشو باز کرد و تا بگه اما آقای کای زود تر از اون این کارو کرد اما عمدا ؟ نه
چون او به دخترک نگاه نمیکردم که بفهمه دخترک حرفی برای گفتن داره
کای : روحت خیلی قدرتمنده...خیلی
این روح رو هر بدنی نمیتونه تحمل کنه چون واقعا سخته و اذیت زیادی به بدن انسان میده...پس لطفاً اما لطفا خیلی خوب استراحت کن چون قراره تا حد مرگ تمرین کنی
از یه سو بدنت با تمرینات داغون میشه از سوی دیگه روحت بدنتو داغون میکنه..
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟑𝟗
ورا هیچ چیزی از حرفای آقای کای نمیفهمید و همین اذیتش میکرد
مریضی روحی ؟
اون دیگه چیه ؟....حتی تا حالا اسمش رو نشنیده بود
یعنی ممکنه به روحش ربط داشته باشه..
اصلا چرا باید با کلاس ششمیا یکی میشد ؟ ولی این یکی واقعا براش اهمیتی نداشت
ورا : تا حالا همچین چیزی نشنیدم....نمیدونم
و اینکه راجب کلاس با سال ششمیا برام مهم نیست هر جور صلاح می ببینین
آقای کای واقعا نمیتونست تشخیص بده و ا داره دروغ میگه یا واقعا همچین چیزی نمیدونه
کای : جدی نمیدونی مریضی روحی چیه ؟
ورا : نه !...چیه مگه ؟ ( اصلا تو چی میدونی زنیکه 🗿 )
کای : واقعا راضی ای مغزت پیچیده تر از این باشه ؟
اگه راضی ای اوکی ...
چند ثانیه اونجوری وایستاد وقتی جوابی نگرفت ادامه داد :
کای : خیلی خب..انگار میتونی پیچیدگیشو تحمل کنی
تو مریضی روحی داری ورا...میدونی یعنی چی ؟
یعنی این روح از روز متولد شدنت توی بدنت نبوده یعنی توهم مثل بقیه انسان یه انسان معمولی با دارای روح خاص بودی
از یه سن نامشخص به بعد این روح معمولی بدردنخور از بدنت خارج شده و این روح خاص جایگزینش شده
و همین جایگزین عذاب زیادی به بدنت میده....الان توی بدنته
ورا براش عجیب بود....چی بنظرتون ؟
خب معلومه..
از اینکه آقای کای از کجا اینازو میفهمه و جمع آوری میکنه
اما ورا برای شنیدن این حرفا نیومده بود
میخواست برای آخرین بار بپرسه که : ( واقعا پدر و مادرم گرگینه شدن ؟ )
دهنشو باز کرد و تا بگه اما آقای کای زود تر از اون این کارو کرد اما عمدا ؟ نه
چون او به دخترک نگاه نمیکردم که بفهمه دخترک حرفی برای گفتن داره
کای : روحت خیلی قدرتمنده...خیلی
این روح رو هر بدنی نمیتونه تحمل کنه چون واقعا سخته و اذیت زیادی به بدن انسان میده...پس لطفاً اما لطفا خیلی خوب استراحت کن چون قراره تا حد مرگ تمرین کنی
از یه سو بدنت با تمرینات داغون میشه از سوی دیگه روحت بدنتو داغون میکنه..
ادامه دارد...
- ۹۱۰
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط