「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 8
✦.................................
تهیونگ شونهای بالا انداخت و با همون خونسردیِ سرد و بیتفاوتیاش، گفت:
ــ اتفاقاً داشتم از همین اطراف رد میشدم. ولی خب... موقعیتِ جالبی بود. گیر کردی؟
آیلین با حرصِ قاطی با کلافگی، آچار رو رویِ زینِ موتور پرت کرد.
+آره، گیر کردم! اینم از شانسِ منه دیگه. فکر میکردم میتونم خودم درستش کنم، ولی انگار این آهنپارهی لعنتی لج کرده.
تهیونگ خندهی کوتاهی کرد. صدایِ خندهاش کمی بم و مردونه بود، اما هیچ گرمایی توش نبود.
ــ خب، معلومه که لج کرده. چون رانندهاش هم ظاهراً عجله داره و معلوم نیست کجا باید برسه.
آیلین ابرویی بالا انداخت:
+شما از کجا میدونید من عجله دارم؟
تهیونگ یه قدم نزدیکتر شد و به موتورِ آیلین نگاهی انداخت.
ــ صورت حساب رویِ موتور، و اینکه ساعت از نیمهشب گذشته، یه کم مشکوکه. انگار منتظرِ کسی هستی که نیومده؟
آیلین سرخ شد. سعی کرد بیتفاوت به نظر برسه.
+اصلاً به شما ربطی نداره! من منتظرِ کسی نیستم. فقط... فقط باید زودتر میرسیدم یه جایی.
تهیونگ پوزخندی ز، پوزخندی سرد و بدونِ هیچ احساسی.
ــ همونطور که گفتم، یه موقعیتِ جالب. ولی خب... راهِ دوری نمیری، نه؟
آیلین با تعجب نگاهش کرد
+منظورت چیه؟
تهیونگ به ماشینِ مشکیِ براقش که کنارِ خیابون پارک شده بود، اشاره کرد.
ــ بیا
خودم میرسونمت.
+مطمئنی؟ یعنی... مزاحم نمیشم؟
تهیونگ درِ ماشین رو باز کرد.
ــ مزاحم؟ نه. فقط... اگه خیلی دیر برسی، شاید اون کسی که منتظرشی، دلش شور بزنه.
آیلین با شنیدنِ این حرف، ناخودآگاه یادِ کای و اتفاقی که افتاده بود افتاد و یه کم نگران شد. سوئیچِ موتور رو برداشت و با تردید به سمتِ ماشینِ تهیونگ رفت.
وقتی نشست، تهیونگ هم سوار شد و موتورِ ماشین با صدایِ نرمی روشن شد. آیلین سعی کرد حواسش رو پرت کنه و به بیرون نگاه کنه، اما حسِ نگاهِ سرد و سنگینِ تهیونگ رو رویِ خودش حس میکرد.
تهیونگ همونطور که به جاده خیره بود، پرسید:
ــ پس... اون کسی که منتظرش بودی، نیومد؟
آیلین برگشت و با تعجب بهش نگاه کرد.
+شما از کجا اینقدر مطمئنید که من منتظرِ کسی بودم؟
تهیونگ یه نگاهِ سریع بهش انداخت.
ــ صورت حساب رویِ موتور، و عجلهات، خودش همه چیز رو میگفت.
آیلین یه آهِ عمیق کشید و سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد.
+آره... انگار که همه چی امروز دست به دست هم داده بود که من رو اذیت کنه.
تهیونگ پوزخندِ سردی زد.
ــ اذیت؟ خب، شاید این «اذیت» شدنها، شروعِ یه ماجرایِ دردسر ساز باشه. کی میدونه؟
آیلین با تعجب به تهیونگ نگاه کرد. این لحنِ مرموزش کمی آزارش میداد.
+شما همیشه اینقدر مرموزید؟ یا فقط وقتی که ملت گیر کردن، اینطوری میشید؟
تهیونگ خندید. صدایِ خندهاش همچنان سرد بود.
ــ بستگی داره به اینکه اون «ملت» چقدر کنجکاوش کنن.
+فکر نمیکردم شما شخصاً درگیرِ همچین ماجراهایی بشید. یعنی... پیاده کردنِ یه شهروندِ معمولی؟
تهیونگ، که با همون لحنِ سرد و بیتفاوتی که انگار از یه کوه یخ تراشیده شده بود، گفت:
ــ وظیفهیِ منه که نظم رو حفظ کنم..حتی اگه شاملِ رسوندنِ یه دختربچهیِ پرحرف به خونهاش باشه!
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 8
✦.................................
تهیونگ شونهای بالا انداخت و با همون خونسردیِ سرد و بیتفاوتیاش، گفت:
ــ اتفاقاً داشتم از همین اطراف رد میشدم. ولی خب... موقعیتِ جالبی بود. گیر کردی؟
آیلین با حرصِ قاطی با کلافگی، آچار رو رویِ زینِ موتور پرت کرد.
+آره، گیر کردم! اینم از شانسِ منه دیگه. فکر میکردم میتونم خودم درستش کنم، ولی انگار این آهنپارهی لعنتی لج کرده.
تهیونگ خندهی کوتاهی کرد. صدایِ خندهاش کمی بم و مردونه بود، اما هیچ گرمایی توش نبود.
ــ خب، معلومه که لج کرده. چون رانندهاش هم ظاهراً عجله داره و معلوم نیست کجا باید برسه.
آیلین ابرویی بالا انداخت:
+شما از کجا میدونید من عجله دارم؟
تهیونگ یه قدم نزدیکتر شد و به موتورِ آیلین نگاهی انداخت.
ــ صورت حساب رویِ موتور، و اینکه ساعت از نیمهشب گذشته، یه کم مشکوکه. انگار منتظرِ کسی هستی که نیومده؟
آیلین سرخ شد. سعی کرد بیتفاوت به نظر برسه.
+اصلاً به شما ربطی نداره! من منتظرِ کسی نیستم. فقط... فقط باید زودتر میرسیدم یه جایی.
تهیونگ پوزخندی ز، پوزخندی سرد و بدونِ هیچ احساسی.
ــ همونطور که گفتم، یه موقعیتِ جالب. ولی خب... راهِ دوری نمیری، نه؟
آیلین با تعجب نگاهش کرد
+منظورت چیه؟
تهیونگ به ماشینِ مشکیِ براقش که کنارِ خیابون پارک شده بود، اشاره کرد.
ــ بیا
خودم میرسونمت.
+مطمئنی؟ یعنی... مزاحم نمیشم؟
تهیونگ درِ ماشین رو باز کرد.
ــ مزاحم؟ نه. فقط... اگه خیلی دیر برسی، شاید اون کسی که منتظرشی، دلش شور بزنه.
آیلین با شنیدنِ این حرف، ناخودآگاه یادِ کای و اتفاقی که افتاده بود افتاد و یه کم نگران شد. سوئیچِ موتور رو برداشت و با تردید به سمتِ ماشینِ تهیونگ رفت.
وقتی نشست، تهیونگ هم سوار شد و موتورِ ماشین با صدایِ نرمی روشن شد. آیلین سعی کرد حواسش رو پرت کنه و به بیرون نگاه کنه، اما حسِ نگاهِ سرد و سنگینِ تهیونگ رو رویِ خودش حس میکرد.
تهیونگ همونطور که به جاده خیره بود، پرسید:
ــ پس... اون کسی که منتظرش بودی، نیومد؟
آیلین برگشت و با تعجب بهش نگاه کرد.
+شما از کجا اینقدر مطمئنید که من منتظرِ کسی بودم؟
تهیونگ یه نگاهِ سریع بهش انداخت.
ــ صورت حساب رویِ موتور، و عجلهات، خودش همه چیز رو میگفت.
آیلین یه آهِ عمیق کشید و سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد.
+آره... انگار که همه چی امروز دست به دست هم داده بود که من رو اذیت کنه.
تهیونگ پوزخندِ سردی زد.
ــ اذیت؟ خب، شاید این «اذیت» شدنها، شروعِ یه ماجرایِ دردسر ساز باشه. کی میدونه؟
آیلین با تعجب به تهیونگ نگاه کرد. این لحنِ مرموزش کمی آزارش میداد.
+شما همیشه اینقدر مرموزید؟ یا فقط وقتی که ملت گیر کردن، اینطوری میشید؟
تهیونگ خندید. صدایِ خندهاش همچنان سرد بود.
ــ بستگی داره به اینکه اون «ملت» چقدر کنجکاوش کنن.
+فکر نمیکردم شما شخصاً درگیرِ همچین ماجراهایی بشید. یعنی... پیاده کردنِ یه شهروندِ معمولی؟
تهیونگ، که با همون لحنِ سرد و بیتفاوتی که انگار از یه کوه یخ تراشیده شده بود، گفت:
ــ وظیفهیِ منه که نظم رو حفظ کنم..حتی اگه شاملِ رسوندنِ یه دختربچهیِ پرحرف به خونهاش باشه!
- ۳.۱k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط