سناریو(★)تکپارتی
سناریو(★)تکپارتی
† ( تنهام نذار )
ماشین وارد جاده ی باریکی شد که دو طرفش را درخت های بلندی گرفته بود.
تاریکی همهجارو فرا گرفته بود. کل راه ساکت بود، اما به خواب عمیقی رفته بود!
دازای با نگرانی رانندگی میکرد.. انگار از چیزی میترسید و اضطراب داشت.
چویا شروع کرد به سرفه کردن اما همچنان خواب بود.
دازای کمی نگاهش کرد و با ترس زمزمه کرد:
" به زودی میرسیم، هویجکم "
دستی به پیشونیش کشید اما چویا سریع دستشو کنار زد. با صدای لرزونی گفت:
" بهم دست نزن "
دستشو کشید کنار و لبخند تلخی زد.
ماشینو نگه داشت و آروم پیاده شد.
جنگل مثل همیشه ترسناک و تاریک بود. اما در آن تاریکی، نوری وجود داشت که فقط یک نفر اورا میدید. دازای اوسامو، تنها فردی بود که میتونست اون نورو ببینه.
هر شب تنها میومد جنگل و به دنبال اون نور میرفت... اما به چیزی نمیرسید.. جز درختی که بیش از صد سال در آنجا قرار داشت.
بعضیا ادعا میکردن اون درخت نفرین شدست و خیلیا هم ادعا داشتن اگه کسی نزدیک اون درخت بشه در عرض دهثانیه میمیره! اما برای دازای چیزی مهم نبود.
درو باز کرد و چویا رو در بغل خود گرفت.
" خ.. خودم... میتونم راه برم.... و..ولم کن ع..عوضی "
چیزی نگفت.. آن موقع فقط صدای گرگ ها میومد.
یکی از دستاشو ول کرد، چویا داشت میوفتاد که دستاشو دور گردن و پاهاشو دور کمر دازای حلقه کرد.
سرشو گذاشت رو شونه های دازای، دازای دم گوشش آروم زمزمه کرد:
" میشه برای من باشی؟ "
چویا کمی تعجب کرد، ولی همچنان تو بغل دازای آروم گرفته بود
" من همیشه برای تو بودم، دازای "
آروم دستشو گذاشت رو سینه دازای.
" بیا باهم انجامش بدیم، باشه؟ "
دازای که نگران و اضطراب داشت یه لحظه آروم شد..
" قول میدی.. تنهام نذاری؟ "
چویا صورتشو آورد نزدیک
" قول میدم، فندقم "
و بوسهای آروم رو لبانش کاشت.
محکم تر از قبل بغلش کرد..
" و تو قول میدی که.. بهم نور زندگی رو نشون بدی..؟ "
" هم قول میدم.. هم به قولم عمل میکنم.. "
" دوستت دارم.. بانداژیم.. "
اشک از چشمان قهوهای اش شروع به چکیدن کرد...
آروم و بیصدا..
" منم دوستت دارم.. "
به سمت جنگل رفتن، درخت ها که برگ سبزی داشتند و پرنده های زیادی روی آنها لانه درست کرده بودند.. حالا بعضی از آنها برگ هایشان نارنجی و زرد شده بودند و بعضی ها حتی برگ هم نداشتند.
همه جا در برف فرو رفته بود..
چویا که میلرزید خودشو بیشتر تو بغل دازای جا داد تا گرم بشه.
دازای بوسه ای رو پیشونیش کاشت و کتشو درآورد و دور چویا پیچید..
حالا دیگه چویا نمیلرزید.. اما دیگه رسیده بودن..
دازای آروم چویارو گذاشت رو زمین و خودش به سمت درخت رفت.
" امیدوارم بازم ببینمت.. نردبون.. "
آروم نشست رو زمین و رو به چویا کرد.
شروع کرد به گریه کردن.. اون دازایی که همه ازش تعریف میکردن.. همه ازش میترسیدن.. حالا خودش از خودش میترسه.. حالا دیگه حتی از خودشم متنفره.. اون همیشه از خودش متنفر بود..
چوبا نزدیکش شد..
" گریه نکن.. من مجبورم برم.. "
" نرو.. خواهش میکنم "
" معذرت میخام.. دازای.. "
" قول دادی.. چویا تو قول دادی نری.. تنهام نذار.. خواهش میکنم.. منو تنها نذار.. "
دستشو کشید رو صورت دازای
" امیدوارم .. یه روزی... بتونم بهت بگم که چقدر عاشقت بودم:).. "
و ناپدید شد.. و دازای.. در آن جنگل.. تنها مانده بود و .. بی صدا اشک میریخت..
اهم اهم این یکی از درخواستی ها بود اما چون حوصله نداشتم بعد از سالها گفتم بیام بزارمش🤓👆
و امااااا دازای مثل همیشه بدبخته و نتونست به عشقش برسه🤓💔
خب برای کسایی که نفهمیدن چیشد: باید عرض کنم که.. چویا یه پری یا همون فرشتس که باید بره پیش خانواده ی خودش و کسی جز دازای نمیتونه چویارو ببینه🤓
و خب اون نور همون نوریه که چویارو به خونش میبره و اونجا که گفت بهم نور زندگی رو نشون میدی یا نه منظورم همون نور بود که فقط دازای میتونست ببینتش🤓
زیاد تو توضیح دادن خوب نیستم اصن چرا از من میخایید سناریو بنویسممممم من نوشتنم افتضاحححححه💔
ام.. و اون دوستایی که گفتید سوکوکو + هنتای بنویس
د آخههه من خیلی بچه پاکی ام مغزم نمیکشه بخدااا😭🤣💔
† ( تنهام نذار )
ماشین وارد جاده ی باریکی شد که دو طرفش را درخت های بلندی گرفته بود.
تاریکی همهجارو فرا گرفته بود. کل راه ساکت بود، اما به خواب عمیقی رفته بود!
دازای با نگرانی رانندگی میکرد.. انگار از چیزی میترسید و اضطراب داشت.
چویا شروع کرد به سرفه کردن اما همچنان خواب بود.
دازای کمی نگاهش کرد و با ترس زمزمه کرد:
" به زودی میرسیم، هویجکم "
دستی به پیشونیش کشید اما چویا سریع دستشو کنار زد. با صدای لرزونی گفت:
" بهم دست نزن "
دستشو کشید کنار و لبخند تلخی زد.
ماشینو نگه داشت و آروم پیاده شد.
جنگل مثل همیشه ترسناک و تاریک بود. اما در آن تاریکی، نوری وجود داشت که فقط یک نفر اورا میدید. دازای اوسامو، تنها فردی بود که میتونست اون نورو ببینه.
هر شب تنها میومد جنگل و به دنبال اون نور میرفت... اما به چیزی نمیرسید.. جز درختی که بیش از صد سال در آنجا قرار داشت.
بعضیا ادعا میکردن اون درخت نفرین شدست و خیلیا هم ادعا داشتن اگه کسی نزدیک اون درخت بشه در عرض دهثانیه میمیره! اما برای دازای چیزی مهم نبود.
درو باز کرد و چویا رو در بغل خود گرفت.
" خ.. خودم... میتونم راه برم.... و..ولم کن ع..عوضی "
چیزی نگفت.. آن موقع فقط صدای گرگ ها میومد.
یکی از دستاشو ول کرد، چویا داشت میوفتاد که دستاشو دور گردن و پاهاشو دور کمر دازای حلقه کرد.
سرشو گذاشت رو شونه های دازای، دازای دم گوشش آروم زمزمه کرد:
" میشه برای من باشی؟ "
چویا کمی تعجب کرد، ولی همچنان تو بغل دازای آروم گرفته بود
" من همیشه برای تو بودم، دازای "
آروم دستشو گذاشت رو سینه دازای.
" بیا باهم انجامش بدیم، باشه؟ "
دازای که نگران و اضطراب داشت یه لحظه آروم شد..
" قول میدی.. تنهام نذاری؟ "
چویا صورتشو آورد نزدیک
" قول میدم، فندقم "
و بوسهای آروم رو لبانش کاشت.
محکم تر از قبل بغلش کرد..
" و تو قول میدی که.. بهم نور زندگی رو نشون بدی..؟ "
" هم قول میدم.. هم به قولم عمل میکنم.. "
" دوستت دارم.. بانداژیم.. "
اشک از چشمان قهوهای اش شروع به چکیدن کرد...
آروم و بیصدا..
" منم دوستت دارم.. "
به سمت جنگل رفتن، درخت ها که برگ سبزی داشتند و پرنده های زیادی روی آنها لانه درست کرده بودند.. حالا بعضی از آنها برگ هایشان نارنجی و زرد شده بودند و بعضی ها حتی برگ هم نداشتند.
همه جا در برف فرو رفته بود..
چویا که میلرزید خودشو بیشتر تو بغل دازای جا داد تا گرم بشه.
دازای بوسه ای رو پیشونیش کاشت و کتشو درآورد و دور چویا پیچید..
حالا دیگه چویا نمیلرزید.. اما دیگه رسیده بودن..
دازای آروم چویارو گذاشت رو زمین و خودش به سمت درخت رفت.
" امیدوارم بازم ببینمت.. نردبون.. "
آروم نشست رو زمین و رو به چویا کرد.
شروع کرد به گریه کردن.. اون دازایی که همه ازش تعریف میکردن.. همه ازش میترسیدن.. حالا خودش از خودش میترسه.. حالا دیگه حتی از خودشم متنفره.. اون همیشه از خودش متنفر بود..
چوبا نزدیکش شد..
" گریه نکن.. من مجبورم برم.. "
" نرو.. خواهش میکنم "
" معذرت میخام.. دازای.. "
" قول دادی.. چویا تو قول دادی نری.. تنهام نذار.. خواهش میکنم.. منو تنها نذار.. "
دستشو کشید رو صورت دازای
" امیدوارم .. یه روزی... بتونم بهت بگم که چقدر عاشقت بودم:).. "
و ناپدید شد.. و دازای.. در آن جنگل.. تنها مانده بود و .. بی صدا اشک میریخت..
اهم اهم این یکی از درخواستی ها بود اما چون حوصله نداشتم بعد از سالها گفتم بیام بزارمش🤓👆
و امااااا دازای مثل همیشه بدبخته و نتونست به عشقش برسه🤓💔
خب برای کسایی که نفهمیدن چیشد: باید عرض کنم که.. چویا یه پری یا همون فرشتس که باید بره پیش خانواده ی خودش و کسی جز دازای نمیتونه چویارو ببینه🤓
و خب اون نور همون نوریه که چویارو به خونش میبره و اونجا که گفت بهم نور زندگی رو نشون میدی یا نه منظورم همون نور بود که فقط دازای میتونست ببینتش🤓
زیاد تو توضیح دادن خوب نیستم اصن چرا از من میخایید سناریو بنویسممممم من نوشتنم افتضاحححححه💔
ام.. و اون دوستایی که گفتید سوکوکو + هنتای بنویس
د آخههه من خیلی بچه پاکی ام مغزم نمیکشه بخدااا😭🤣💔
- ۲۷۹
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط