مردی در ساحل...

مردی در ساحل...

[پارت دهم]

نسیم شبانه آرام‌تر شده بود.

موج‌ها هنوز با همان ریتم همیشگی به ساحل می‌رسیدند.

ات و یونگی کنار هم روی شن‌ها نشسته بودند.

هیچ‌کدام عجله‌ای برای رفتن نداشتند.

ات آسمان را نگاه کرد.

ات: نگاه کن...

ستاره‌ها یکی‌یکی دارن پیداشون میشه.

یونگی هم سرش را بالا آورد.

یونگی: آره...

امشب آسمون صافه.

ات لبخند زد.

ات: می‌دونی...

من از بچگی عاشق شب بودم.

یونگی: چرا؟

ات: چون شب، همه‌چی آروم‌تره.

انگار آدم راحت‌تر می‌تونه فکر کنه.

یونگی آرام گفت:

یونگی: برای همین منم شب‌های ساحل رو دوست دارم.

ات با کنجکاوی نگاهش کرد.

ات: یعنی گاهی شب هم اینجا می‌مونی؟

یونگی: بیشتر وقت‌ها.

ات: نمی‌ترسی؟

یونگی لبخند خیلی کوچکی زد.

یونگی: از چی؟

ات: تاریکی... تنهایی...

یونگی چند لحظه به موج‌ها خیره ماند.

بعد گفت:

یونگی: وقتی سال‌ها با تنهایی زندگی کنی...

دیگه ازش نمی‌ترسی.

ات دلش گرفت.

آروم گفت:

ات: ولی...

دیگه لازم نیست همیشه تنها باشی.

یونگی نگاهش کرد.

این بار نگاهش پر از آرامش بود.

یونگی: شاید...

...

ات برای اینکه حال و هوا عوض شود، دستش را داخل کیفش برد.

یک بسته بیسکویت شکلاتی بیرون آورد.

ات: گرسنه‌ای؟

یونگی به بسته نگاه کرد.

یونگی: یه کم.

ات با خنده یکی از بیسکویت‌ها را به طرفش گرفت.

ات: بفرما.

یونگی آن را گرفت.

یک گاز کوچک زد.

چند ثانیه بعد...

یونگی: شیرینه.

ات خندید.

ات: خب معلومه! بیسکویت شکلاتیه.

یونگی: زیاد شیرینی نمی‌خورم.

ات: پس چرا خوردی؟

یونگی خیلی آرام جواب داد:

یونگی: چون تو تعارف کردی.

ات چند لحظه ساکت ماند.

بعد با لبخندی که سعی می‌کرد پنهانش کند، گفت:

ات: پس از این به بعد بیشتر برات میارم.

یونگی این بار مخالفت نکرد.

فقط سرش را تکان داد.

...

ساعت از نه شب گذشته بود.

هوا کمی خنک‌تر شده بود.

ات دست‌هایش را به بازوهایش کشید.

یونگی متوجه شد.

بدون اینکه چیزی بگوید، کت نازکش را از تنش درآورد و روی شانه‌های ات انداخت.

ات با تعجب به او نگاه کرد.

ات: ولی خودت...

یونگی: من سردم نیست.

ات لبخند زد.

ات: تو همیشه اینجوری از بقیه مراقبت می‌کنی؟

یونگی چند لحظه فکر کرد.

بعد آرام گفت:

یونگی: نه...

فقط...

از تو.

ات دیگر نتوانست چیزی بگوید.

قلبش آن‌قدر تند می‌زد که احساس می‌کرد صدایش را یونگی هم می‌شنود.

چند ثانیه بعد، هر دو دوباره به دریا خیره شدند.

سکوتی شیرین بینشان جریان داشت.

آخر سر ات آهسته گفت:

ات: فکر کنم...

امشب باید برم.

یونگی سرش را تکان داد.

اما این بار، قبل از اینکه ات بلند شود، آرام گفت:

یونگی: فردا...

باز میای؟

ات با لبخندی که از خوشحالی برق می‌زد، جواب داد:

ات: مگه میشه نیام؟

تا وقتی تو اینجایی...

منم میام.

یونگی لبخند زد.

لبخندی که دیگر پنهانش نمی‌کرد.

ات از جایش بلند شد و چند قدم دور شد.

بعد برگشت و برایش دست تکان داد.

ات: شب بخیر، مرد ساحل.

یونگی هم برای اولین بار دستش را بالا آورد.

یونگی: شب بخیر...

ات.

و ات، تمام راه برگشت تا خانه، با لبخند قدم زد؛ در حالی که یونگی هنوز همان‌جا ایستاده بود و رفتنش را تماشا می‌کرد، تا وقتی که در تاریکی شب از دیدش محو شد...

ادامه دارد... 🌊🤍
دیدگاه ها (۰)

مردی در ساحل...[پارت یازدهم]چند روز بعد...مثل همیشه...ات و ی...

مردی در ساحل...[پارت دوازدهم]صبح روز بعد...نور خورشید از پنج...

مردی در ساحل...[پارت چهارم]روز بعد...ساحل مثل همیشه آرام بود...

مردی در ساحل...[پارت ششم]روز بعد...از صبح باران ریزی می‌باری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط