امشب تولد سالگت بود و قرار شد فردا با دوست صممت به
امشب تولد ١٨ سالگيت بود و قرار شد فردا با دوست صميميت به اردو بريد.
اما همه چيز زمانى بهم ريخت كه، پدرِ دوستت ازت خواست كه نرى.
پس توهم نرفتى و ترجيح دادى كه با پدرِ دوست صميميت وقتت رو بگذرونى.
زمانى كه اون مرد ٣٩ ساله دنبالت اومد، با سوار شدن تو ماشين و ديدن آبنباتى كه برات خريده بود،لبخند زدى:
"اوه؟ممنونم پير مرد!اما يه ايده بهترى دارم!"
مرد ابرويى بالا انداخت:
"چه ايده اى عزيزم؟"
نيشخندى زدى و گفتى:
"آبنباتِ موردعلاقه من، اونيه كه بينِ پاهاته ددى!پس بزار برات بخورمش، هومم؟"
يك جمله ساده و مردى كه بدنش يخ بست.
اين فقط جوابى بود كه بر اساسِ جمله اى كه به تازگى تو كتابت خونده بودى، دادى.
از اونجايى كه تازه ١٨ سالت شده بود، تصميم گرفتى تا روى مرد مقابلت امتحانش كنى.
اما زمانى كه واكنشش رو ديدى؛ تقريبا پشيمون شدى.
لبِ پايينت رو گزيدى و به مردى كه هنوزهم شوكه بهت چشم دوخته بود؛ خيره شدى.
مردد دستت رو بلند و ساقِ دستش رو لمس كردى:
"خو..بى..؟"
اما همه چيز زمانى بهم ريخت كه، پدرِ دوستت ازت خواست كه نرى.
پس توهم نرفتى و ترجيح دادى كه با پدرِ دوست صميميت وقتت رو بگذرونى.
زمانى كه اون مرد ٣٩ ساله دنبالت اومد، با سوار شدن تو ماشين و ديدن آبنباتى كه برات خريده بود،لبخند زدى:
"اوه؟ممنونم پير مرد!اما يه ايده بهترى دارم!"
مرد ابرويى بالا انداخت:
"چه ايده اى عزيزم؟"
نيشخندى زدى و گفتى:
"آبنباتِ موردعلاقه من، اونيه كه بينِ پاهاته ددى!پس بزار برات بخورمش، هومم؟"
يك جمله ساده و مردى كه بدنش يخ بست.
اين فقط جوابى بود كه بر اساسِ جمله اى كه به تازگى تو كتابت خونده بودى، دادى.
از اونجايى كه تازه ١٨ سالت شده بود، تصميم گرفتى تا روى مرد مقابلت امتحانش كنى.
اما زمانى كه واكنشش رو ديدى؛ تقريبا پشيمون شدى.
لبِ پايينت رو گزيدى و به مردى كه هنوزهم شوكه بهت چشم دوخته بود؛ خيره شدى.
مردد دستت رو بلند و ساقِ دستش رو لمس كردى:
"خو..بى..؟"
- ۳.۶k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط