آدمک می دانم خسته شدی

آدمک می دانم خسته شدی
خسته از خنده پیوسته شدی

گونه ات سرخ تظاهر شده است
کاسه صبر لبت پر شده است

آدمک شهر پر از آزادیست
گوشه به گوشه پر از آبادیست

آدمک فاش نکن واقعه را
در دل خویش بمیران گله را

هی نپرسی که شد حاصل ما
کم شکایت بکن از فاصله ها

قصه ای بودی و من ساختمت
و تو را من به خودت باختمت

من گرفتار سکوتم در بند
تو بمان باز به این حال بخند

آدمک خنده تو کم شده است؟!!!
ای خدا ..
آدمک ...
آدم شده است..
دیدگاه ها (۷)

ﻃﻠﻮﻋﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻦ ﺍﯼ ﻣﻌﺒﺪ ﺷﻌﺮ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﯽﻧﮕﻔﺘﻢ ﺣﺮﻓﻬﺎ ﺩﺍﺭﻡ ... ﻭﻟﯽ ﺍﻧ...

شبیه آتشی در باد خاکستر نمی گیرماگر خاموش گردم شعله را از سر...

در بندها بس بندیان انسان به انسان دیده اماز حکم بر تا حکمران...

ﺑﺎﻍ ﺍﮔﺮ ﻣﺘﺮﻭﻛﻪ ﺷﺪ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﺪ ﭼﻜﺎﺭﻗﻠﺐ ﺑﺸﻜﺴﺘﻪ ﺩﮔﺮ ﺗﻴﻤﺎﺭ ﻣﻴﺨ...

#خرگوش_کوچولوP2 بطری آب و چسب زخم رو دستش دادی و کنارش روی ...

مین جی : گفتم که خوابم نمیاد میون‌شی : بخواب عزیزم جیمین آرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط