پشت نگاه سردت ... ۱۸

پشت نگاه سردت ... ۱۸

ویو آت

دوباره صدای پیام اومد.

گوشی رو برداشتم.

چند لحظه بعد جوابش اومد:

ته: «امشب یه مهمونی خانوادگی داشتیم.»

ات: «خب؟»

ته: «بابام یه موضوعی رو مطرح کرده که اصلاً انتظارشو نداشتم.»

ابروهام رو درهم کشیدم.

ات: «چه موضوعی؟»

چند ثانیه گذشت.

بالاخره جواب داد:

ته: «ازدواج.»

چشمام گرد شد.

چند بار پیام رو خوندم.

ات: «چی؟!»

ته سریع جواب داد:

ته: «آروم باش. هنوز چیزی نشده.»

ات: «پس چرا این‌جوری حرف می‌زنی؟»

ته: «چون خانواده‌م از قبل یه خانواده رو برای این موضوع در نظر گرفتن.»

دستم روی گوشی خشک شد.

نمی‌دونستم چرا شنیدن این جمله یه حس بدی توی دلم انداخت.

چند لحظه به صفحه خیره موندم و بعد نوشتم:

ات: «خودت چی می‌خوای؟»

این بار جوابش کمی طول کشید.

بعد فقط نوشت:

ته: «من؟»

چند ثانیه بعد پیام دیگه‌ای اومد:

ته: «من نمی‌خوام.»

نفسم رو آروم بیرون دادم.

ولی نمی‌دونستم چرا یه لبخند خیلی کوچیک روی لبم نشست.

ات: «پس مشکل چیه؟»

ته: «بابام گفته فعلاً فقط باید باهاشون آشنا بشم.»

چند لحظه به صفحه خیره شدم.

ات: «پس خودتو اذیت نکن. اگه نمی‌خوای، قبول نکن.»

جوابش سریع اومد:

ته: «اگه به همین سادگی بود...»

سکوت کردم.

نمی‌دونستم چی باید بگم.

بعد از چند لحظه نوشتم:

ات: «ته؟»

ته: «هوم؟»

چند ثانیه مکث کردم.

بعد نوشتم:

ات: «هر اتفاقی افتاد، خودت تصمیم بگیر. نه خانواده‌ت.»

چند ثانیه بعد پیامش اومد:

ته: «کاش تصمیم گرفتن همیشه به همین راحتی بود.»

گوشی رو روی قلبم گذاشتم.

برای اولین بار، از فکر اینکه ممکنه تهیونگ با شخص دیگه‌ای نامزد بشه، یه حس عجیب توی دلم پیچید.

حسی که حاضر نبودم حتی به خودم اعتراف کنم...

چند لحظه بعد دوباره گوشی رو برداشتم.

ات: «ته...»

جوابش تقریباً فوری اومد:

ته: «جان؟»

چند لحظه مکث کردم.

کلی حرف توی ذهنم بود، اما هیچ‌کدومشون رو نتونستم بگم.

آخرش فقط نوشتم:

ات: «هیچی... شب بخیر.»

گوشی رو کنار گذاشتم.

اما تا مدت‌ها خوابم نبرد.

چشمام به سقف خیره مونده بود و ذهنم مدام همون جمله رو تکرار می‌کرد:

«ازدواج...»

نمی‌فهمیدم چرا این کلمه این‌قدر آزارم می‌داد.

چون برای اولین بار از خودم پرسیدم:

«اگه ته واقعاً با یکی دیگه نامزد بشه... من چه حسی پیدا می‌کنم؟» 🥺💜
دیدگاه ها (۰)

پشت نگاه سردت....17ویو تهیونگبعد چند ساعت مهمونی، بالاخره او...

پشت نگاه سردت....16ویو تهیونگهنوز حرف بابام توی سرم می‌چرخید...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.2(روایت از زبان ا.ت)چند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط