سفید و سیاه🤍🖤
سفید و سیاه🤍🖤
پارت دوم⚡️
# قسمت ۲: «اولین ماموریت» 🤍🖤
**صحنه ۱ - داخلی: یه انبار قدیمی - شب**
چهار نفر توی تاریکی حرکت میکنن. دازای و چویا یه طرفن، آتسوشی و آکوتاگاوا یه طرف دیگه.
هوا سنگینه. صدای قدمهاشون روی زمین بتونی میپیچه.
**آتسوشی:** *(زیر لب)* چند نفرن؟
**آکوتاگاوا:** *(بدون نگاه کردن)* دوازده. سه تاشون توانایی دارن.
**آتسوشی:** *(با تعجب)* از کجا میدونی؟
**آکوتاگاوا:** *(سرد)* چون قبل از اومدن اینجا تحقیق کردم. برخلاف بعضیا.
آتسوشی اخم میکنه ولی چیزی نمیگه.
---
**صحنه ۲ - داخلی: انبار - کمی بعد**
درگیری شروع میشه. آتسوشی با تبدیل نیمهببری میجنگه، آکوتاگاوا با راشومون.
یه دشمن از پشت سر آتسوشی میاد. آتسوشی نمیبینه.
آکوتاگاوا میبینه.
راشومون قبل از اینکه آتسوشی بفهمه چی شده، دشمن رو پرت میکنه اون طرف.
آتسوشی برمیگرده. آکوتاگاوا داره به طرف دیگهای نگاه میکنه، انگار نه انگار.
**آتسوشی:** *(آروم)* ...ممنون.
**آکوتاگاوا:** *(خشک)* نمیخواستم ماموریت خراب بشه.
ولی یه لحظه - فقط یه لحظهی کوتاه - نگاهش میره روی آتسوشی و یه چیزی توش هست که آتسوشی نمیتونه تعریفش کنه.
---
**صحنه ۳ - بیرونی: بیرون انبار - بعد از ماموریت**
همه خستهن. دازای با لبخند کنار چویاست، چویا داره غر میزنه.
آتسوشی و آکوتاگاوا کمی دورتر وایسادن. سکوت.
**آتسوشی:** *(بدون فکر)* امشب خوب جنگیدی.
آکوتاگاوا نگاهش میکنه - انگار این رو انتظار نداشت.
**آکوتاگاوا:** *(بعد از مکث)* تو هم.
برمیگرده و راه میفته. آتسوشی همونجا وایساده، به پشت سر آکوتاگاوا نگاه میکنه.
**آتسوشی:** *(با خودش)* عجیبه...
**پایان قسمت ۲** 🤍🖤
پارت دوم⚡️
# قسمت ۲: «اولین ماموریت» 🤍🖤
**صحنه ۱ - داخلی: یه انبار قدیمی - شب**
چهار نفر توی تاریکی حرکت میکنن. دازای و چویا یه طرفن، آتسوشی و آکوتاگاوا یه طرف دیگه.
هوا سنگینه. صدای قدمهاشون روی زمین بتونی میپیچه.
**آتسوشی:** *(زیر لب)* چند نفرن؟
**آکوتاگاوا:** *(بدون نگاه کردن)* دوازده. سه تاشون توانایی دارن.
**آتسوشی:** *(با تعجب)* از کجا میدونی؟
**آکوتاگاوا:** *(سرد)* چون قبل از اومدن اینجا تحقیق کردم. برخلاف بعضیا.
آتسوشی اخم میکنه ولی چیزی نمیگه.
---
**صحنه ۲ - داخلی: انبار - کمی بعد**
درگیری شروع میشه. آتسوشی با تبدیل نیمهببری میجنگه، آکوتاگاوا با راشومون.
یه دشمن از پشت سر آتسوشی میاد. آتسوشی نمیبینه.
آکوتاگاوا میبینه.
راشومون قبل از اینکه آتسوشی بفهمه چی شده، دشمن رو پرت میکنه اون طرف.
آتسوشی برمیگرده. آکوتاگاوا داره به طرف دیگهای نگاه میکنه، انگار نه انگار.
**آتسوشی:** *(آروم)* ...ممنون.
**آکوتاگاوا:** *(خشک)* نمیخواستم ماموریت خراب بشه.
ولی یه لحظه - فقط یه لحظهی کوتاه - نگاهش میره روی آتسوشی و یه چیزی توش هست که آتسوشی نمیتونه تعریفش کنه.
---
**صحنه ۳ - بیرونی: بیرون انبار - بعد از ماموریت**
همه خستهن. دازای با لبخند کنار چویاست، چویا داره غر میزنه.
آتسوشی و آکوتاگاوا کمی دورتر وایسادن. سکوت.
**آتسوشی:** *(بدون فکر)* امشب خوب جنگیدی.
آکوتاگاوا نگاهش میکنه - انگار این رو انتظار نداشت.
**آکوتاگاوا:** *(بعد از مکث)* تو هم.
برمیگرده و راه میفته. آتسوشی همونجا وایساده، به پشت سر آکوتاگاوا نگاه میکنه.
**آتسوشی:** *(با خودش)* عجیبه...
**پایان قسمت ۲** 🤍🖤
- ۱۲۹
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط