«رایحه پنهان»
«رایحه پنهان»
صبحها، جونگهیون همیشه قبل از بقیه بیدار میشد.
عادت داشت چند دور توی حیاط پشتی بدوه و بعد هم یه سر به سالن ورزشیای بزنه که اون طرف عمارت ساخته شده بود.
بعد از حدود یه ساعت ورزش، تیشرتش از عرق خیس شده بود.
بطری آب رو سر کشید و نفس عمیقی کشید.
طبق عادت همیشگیش، قبل از اینکه برای آماده شدن راهی اتاقش بشه، تصمیم گرفت یه سر به گلخونه بزنه.
در شیشهای رو باز کرد و وارد شد.
بوی خاک نمخورده و گلهای تازه همون لحظه توی فضا پیچید.
نگاهش بین ردیف گلها چرخید...
تا اینکه روی یه نفر ثابت موند.
همون خدمتکار جدید.
تهیونگ روی صندلی گوشهی گلخونه نشسته بود، چشمهاش بسته بود و انگار برای چند لحظه از دنیای اطرافش فاصله گرفته بود.
جونگهیون چند ثانیه همونجا ایستاد و بیصدا نگاهش کرد.
---
تهیونگ با شنیدن صدای قدمها، آروم چشمهاش رو باز کرد.
همین که جونگهیون رو دید، سریع از جاش بلند شد و تا کمر خم شد.
- صبح بخیر، ارباب.
جونگهیون لبخند کمرنگی زد.
- صبح بخیر... خسته نباشی.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت.
- ممنونم، ارباب.
جونگهیون نگاهی به اطراف انداخت.
گلخونه مثل همیشه مرتب و سرسبز بود.
بوی خاک مرطوب با عطر گلها قاطی شده بود و فضای آرومی ساخته بود.
بعد نگاهش دوباره سمت تهیونگ برگشت.
یونیفرم خدمتکاری کاملاً اندازهی تنش بود و موهای نیمهبلندش که هنوز کمی نم داشتن، روی پیشونیش ریخته بودن.
جونگهیون چند لحظه بیشتر نگاه نکرد و دوباره چشم ازش گرفت.
تهیونگ که هنوز دستهاش رو جلوی خودش قلاب کرده بود، با خجالت زیرچشمی به ارباب نگاه کرد.
بودن کنار جونگهیون، اون هم توی یه فضای خلوت، باعث شده بود کمی معذب بشه.
برای اینکه سکوت بینشون طولانی نشه، به صندلی کنارش اشاره کرد.
- اگه دوست داشته باشین... میتونین بشینین. منم میرم بقیهی کارامو انجام بدم.
بعد دوباره برای احترام خم شد و آروم سمت گلها رفت.
آبپاش رو برداشت و شروع کرد یکییکی برگها رو اسپری کردن.
هر بار قبل از اینکه از کنار یه گلدون رد بشه، آروم دستش رو روی برگها میکشید و برگهای خشک رو جدا میکرد.
انگار واقعاً برای تکتک گلها اهمیت قائل بود.
جونگهیون روی صندلی نشست.
بیصدا حرکات پسر رو زیر نظر گرفت.
از دقتی که موقع کار داشت، تعجب کرده بود.
هیچ عجلهای نداشت.
هر گلدون رو با حوصله مرتب میکرد، برگهای خشک رو جدا میکرد و بعد با دقت روشون آب اسپری میکرد.
انگار از بودن توی گلخونه و انجام دادن این کارها واقعاً لذت میبرد.
تهیونگ هم خبر نداشت که تمام این مدت زیر نگاه جونگهیونه.
آروم زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد و بین گلها قدم میزد.
چند دقیقه بعد، جونگهیون از جاش بلند شد.
قبل از رفتن، یه نگاه کوتاه دیگه به تهیونگ انداخت.
لبخند خیلی کمرنگی گوشهی لبش نشست.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، از گلخونه بیرون رفت.
باید خودش رو برای رفتن به شرکت آماده میکرد.
---
وقتی وارد عمارت شد، یکی از خدمتکارها جلو اومد.
- صبحونه رو آماده کنین.
خدمتکارها همزمان خم شدن.
• چشم، ارباب.
جونگهیون مستقیم به اتاقش رفت.
بعد از یه دوش کوتاه، کتوشلوار تیرهی همیشگیش رو پوشید.
ساعتش رو بست، موهاش رو مرتب کرد و چند پاف از عطر تلخ موردعلاقهش زد.
وقتی آماده شد، از اتاق بیرون اومد و راهی سالن غذاخوری شد.
چند دقیقه بعد، صبحونه سرو شد.
جونگهیون مشغول خوردن شد، اما حواسش کامل سر سفره نبود.
هر چند دقیقه یکبار، ذهنش دوباره برمیگشت به گلخونه...
و به همون خدمتکار جدید.
صبحها، جونگهیون همیشه قبل از بقیه بیدار میشد.
عادت داشت چند دور توی حیاط پشتی بدوه و بعد هم یه سر به سالن ورزشیای بزنه که اون طرف عمارت ساخته شده بود.
بعد از حدود یه ساعت ورزش، تیشرتش از عرق خیس شده بود.
بطری آب رو سر کشید و نفس عمیقی کشید.
طبق عادت همیشگیش، قبل از اینکه برای آماده شدن راهی اتاقش بشه، تصمیم گرفت یه سر به گلخونه بزنه.
در شیشهای رو باز کرد و وارد شد.
بوی خاک نمخورده و گلهای تازه همون لحظه توی فضا پیچید.
نگاهش بین ردیف گلها چرخید...
تا اینکه روی یه نفر ثابت موند.
همون خدمتکار جدید.
تهیونگ روی صندلی گوشهی گلخونه نشسته بود، چشمهاش بسته بود و انگار برای چند لحظه از دنیای اطرافش فاصله گرفته بود.
جونگهیون چند ثانیه همونجا ایستاد و بیصدا نگاهش کرد.
---
تهیونگ با شنیدن صدای قدمها، آروم چشمهاش رو باز کرد.
همین که جونگهیون رو دید، سریع از جاش بلند شد و تا کمر خم شد.
- صبح بخیر، ارباب.
جونگهیون لبخند کمرنگی زد.
- صبح بخیر... خسته نباشی.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت.
- ممنونم، ارباب.
جونگهیون نگاهی به اطراف انداخت.
گلخونه مثل همیشه مرتب و سرسبز بود.
بوی خاک مرطوب با عطر گلها قاطی شده بود و فضای آرومی ساخته بود.
بعد نگاهش دوباره سمت تهیونگ برگشت.
یونیفرم خدمتکاری کاملاً اندازهی تنش بود و موهای نیمهبلندش که هنوز کمی نم داشتن، روی پیشونیش ریخته بودن.
جونگهیون چند لحظه بیشتر نگاه نکرد و دوباره چشم ازش گرفت.
تهیونگ که هنوز دستهاش رو جلوی خودش قلاب کرده بود، با خجالت زیرچشمی به ارباب نگاه کرد.
بودن کنار جونگهیون، اون هم توی یه فضای خلوت، باعث شده بود کمی معذب بشه.
برای اینکه سکوت بینشون طولانی نشه، به صندلی کنارش اشاره کرد.
- اگه دوست داشته باشین... میتونین بشینین. منم میرم بقیهی کارامو انجام بدم.
بعد دوباره برای احترام خم شد و آروم سمت گلها رفت.
آبپاش رو برداشت و شروع کرد یکییکی برگها رو اسپری کردن.
هر بار قبل از اینکه از کنار یه گلدون رد بشه، آروم دستش رو روی برگها میکشید و برگهای خشک رو جدا میکرد.
انگار واقعاً برای تکتک گلها اهمیت قائل بود.
جونگهیون روی صندلی نشست.
بیصدا حرکات پسر رو زیر نظر گرفت.
از دقتی که موقع کار داشت، تعجب کرده بود.
هیچ عجلهای نداشت.
هر گلدون رو با حوصله مرتب میکرد، برگهای خشک رو جدا میکرد و بعد با دقت روشون آب اسپری میکرد.
انگار از بودن توی گلخونه و انجام دادن این کارها واقعاً لذت میبرد.
تهیونگ هم خبر نداشت که تمام این مدت زیر نگاه جونگهیونه.
آروم زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد و بین گلها قدم میزد.
چند دقیقه بعد، جونگهیون از جاش بلند شد.
قبل از رفتن، یه نگاه کوتاه دیگه به تهیونگ انداخت.
لبخند خیلی کمرنگی گوشهی لبش نشست.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، از گلخونه بیرون رفت.
باید خودش رو برای رفتن به شرکت آماده میکرد.
---
وقتی وارد عمارت شد، یکی از خدمتکارها جلو اومد.
- صبحونه رو آماده کنین.
خدمتکارها همزمان خم شدن.
• چشم، ارباب.
جونگهیون مستقیم به اتاقش رفت.
بعد از یه دوش کوتاه، کتوشلوار تیرهی همیشگیش رو پوشید.
ساعتش رو بست، موهاش رو مرتب کرد و چند پاف از عطر تلخ موردعلاقهش زد.
وقتی آماده شد، از اتاق بیرون اومد و راهی سالن غذاخوری شد.
چند دقیقه بعد، صبحونه سرو شد.
جونگهیون مشغول خوردن شد، اما حواسش کامل سر سفره نبود.
هر چند دقیقه یکبار، ذهنش دوباره برمیگشت به گلخونه...
و به همون خدمتکار جدید.
- ۱۲۱
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط