روباه کوچولوی من
روباه کوچولوی من
پارتبیست و پنج .
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
@ویو شوگا .
لبم رو محکم زدم به لبش و وحشیانه بوسیدمش .
شوگا : تو غذای لذیذ منی .
چویا : من اهههههههههههه
نذاشتم کاملا حرفش تموم بشه و یه گاز محکم از گردنش گرفتم . ( همون کیس مارک )
ناله های چویا باعث میشد دیکم به شلوارم بکوبه هر لحظه هر ثانیه بیشتر تحریکم میکرد .
شوگا : عوضی همه چیز تقصیر خودته.
شلوارم رو در اوردم چویا رو به پشت خوابوندم و محکم کردم توش .
@ویو چویا
اشک تو چشمام حلقه زد اخه بی فانوس از پشتتتتتتت .
اههههههه لعنتیییی درد داره درد دارهههههه
_ دو ساعت بعد ( 🌚 )
@ویو شوگا
کشیدم بیرون چون بیهوش شده بود .
امممم بغلش خیلی نرمه و گرمه . کیف میده .
یه نخ سیگار برداشتم و روشن کردم .بعد در رو باز کردم .دازای پشت در با اعصبانیت نگاهم میکرد . داشت میرفت سمت چویا که من سریع تر رسیدم و سیگارم رو با سوراخش خاموش کردم . چویا بیدار شد
چویا : اههههههههههههههههههه میسوزههههههههههههههههه
@ویو دازای
سیگارش رو با سوراخ چویای بدبخت من خاموش کرد . داد چویا رفت هوا .
اعصابم بهم ریخت .
شوگا رو هل دادم و پرت شد رو زمین روش نشستم و تا میخورد به صورتش مشت زدم .
_ نیم ساعت بعد .
همچنان میزدم و بلند فحش میدادم کسی جرعت نزدیک شدن بهم رو نمیکرد حتی پدرم .
با قرار گرفتن یه چیز نرم تو بغلم دست از زدنش برداشتم . چویا بود : با دم و گوش روباهی اونده بود بغلم.
چویا : ددی ، بسه حسابشو رسیدی .
اونوالان به من گفت........
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
پارتبیست و پنج .
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
@ویو شوگا .
لبم رو محکم زدم به لبش و وحشیانه بوسیدمش .
شوگا : تو غذای لذیذ منی .
چویا : من اهههههههههههه
نذاشتم کاملا حرفش تموم بشه و یه گاز محکم از گردنش گرفتم . ( همون کیس مارک )
ناله های چویا باعث میشد دیکم به شلوارم بکوبه هر لحظه هر ثانیه بیشتر تحریکم میکرد .
شوگا : عوضی همه چیز تقصیر خودته.
شلوارم رو در اوردم چویا رو به پشت خوابوندم و محکم کردم توش .
@ویو چویا
اشک تو چشمام حلقه زد اخه بی فانوس از پشتتتتتتت .
اههههههه لعنتیییی درد داره درد دارهههههه
_ دو ساعت بعد ( 🌚 )
@ویو شوگا
کشیدم بیرون چون بیهوش شده بود .
امممم بغلش خیلی نرمه و گرمه . کیف میده .
یه نخ سیگار برداشتم و روشن کردم .بعد در رو باز کردم .دازای پشت در با اعصبانیت نگاهم میکرد . داشت میرفت سمت چویا که من سریع تر رسیدم و سیگارم رو با سوراخش خاموش کردم . چویا بیدار شد
چویا : اههههههههههههههههههه میسوزههههههههههههههههه
@ویو دازای
سیگارش رو با سوراخ چویای بدبخت من خاموش کرد . داد چویا رفت هوا .
اعصابم بهم ریخت .
شوگا رو هل دادم و پرت شد رو زمین روش نشستم و تا میخورد به صورتش مشت زدم .
_ نیم ساعت بعد .
همچنان میزدم و بلند فحش میدادم کسی جرعت نزدیک شدن بهم رو نمیکرد حتی پدرم .
با قرار گرفتن یه چیز نرم تو بغلم دست از زدنش برداشتم . چویا بود : با دم و گوش روباهی اونده بود بغلم.
چویا : ددی ، بسه حسابشو رسیدی .
اونوالان به من گفت........
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
- ۱.۳k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط