قسمت سوم

قسمت سوم
اومدم با دشمنانت مبارزه کنم … همه عمر در ناز و نعمت و مرفه زندگی کردم … تمام اون راحتی و آسایش رو رها کردم و فقط به خاطر تو، تن به این سختی و آوارگی دادم … اما ضعیف و ناتوان و غریبم … نه جایی دارم نه پولی … وسط کشور دشمنان تو گیر کردم و هیچ پناهی ندارم … اگر از بودن من و مبارزه با دشمنانت راضی هستی کمکم کن … و الا منو برگردون عربستان و از محاصره این همه شیعه نجات بده …

.

.

.

.

.

قسمت نهم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: مرگ در اتاق بازجویی

خسته و گرسنه، با دل سوخته خوابم برد … که ناگهان یه خادم زد روی شونه ام … پسرجان! پاشو اینجا جای خواب نیست … .

با اون گرسنگی و بدنی که از شدت خستگی درد می کرد، با وحشت از خواب پریدم … از حال خودم خارج شدم و سرش داد زدم: مگر زمین اینجا مال توئه که براش قانون گذاشتی؟ اینجا زمین خداست و منم بنده خدا … .

یهو به خودم اومدم که سر یه خادم شیعه، توی یه کشور شیعه، توی حرم امام شیعه، داد زدم … .

توی اون حال، اصلا حواسم نبود توی کشور خودم نیستم. یادم رفته بود اینجا دیگه برادرهای بزرگ ترم، نماینده مجلس و مشاور وزیر نیستند. اینجا دیگه خواهرم، استاد دانشگاه نیست … اینجا، فقط منم و من …

وحشتم چند برابر شد اما سریع خودم رو کنترل کردم و خواستم فرار کنم که یه روحانی شیعه حدود 50 ساله دستم رو گرفت … دیگه پام شل شد و افتادم … مرگ جلوی چشمم بالا و پایین می رفت … .

روحانیه با ناراحتی رو به خادم گفت: چه کردی با جوون مردم؟ … و اون مات و مبهوت که به خدا، من فقط صداش کردم … .

آخر، زیر بغلم رو گرفتن و بردن داخل ساختمان های حرم … هر چه جلوتر می رفتیم، بدنم سردتر و بی حس تر می شد … .

من رو برد داخل و گفت برام آب قند بیارن … جرات نمی کردم دست به آب قند بزنم … منتظر بودم کم کم سوال و جواب رو شروع کنن و کار بالا بگیره … .

با خودم گفتم حتما از اون بی سیم به دسته تا حالا دنبالت بودن … بدتر از همه لحظه ای بود که چشم چرخوندم دیدم هر کس دور منه، یا روحانی شیعه است، یا بی سیم دستشه … .

.

چشم هام رو بستم و گفتم: آروم باش … دیگه بین تو و دیدار پیامبر، فاصله ای نیست … خدایا! برای شهادت آماده ام …

.

.

.

.

.

قسمت دهم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: فرار بزرگ

چشم هام رو بسته بودم و توی حال خودم بودم با خدا صحبت می کردم که یکی زد روی شونه ام و دوباره با وحشت چشم هام رو باز کردم … .

همون روحانیه بود … چنان آب گلوم با سر و صدا پایین رفت که خنده اش گرفت … با خنده گفت: نه به اون داد و بیداد، نه به این حال و احوال … مرد که اینقدر راحت، غش و ضعف نمی کنه … .

بعد هم لیوان آب قند رو دوباره گذاشت جلوم … و رفت سر کارش … هیچ کس مراقبم نبود … فکر کردم یه نقشه ای کشیدن و یواشکی مراقبم هستن … .

زیر چشمی مراقب بودم که در اولین فرصت فرار کنم … کم کم داشت شرایط برای فرار مهیا می شد … تمام شجاعت و جسارتم رو جمع کردم که صدای الله اکبر بلند شد … .

خوشحال شدم و گفتم الان اینها بلند میشن برای نماز، منم از غفلت شون استفاده می کنم فرار می کنم … اما توهمی بیش نبود … .

روحانیه که حاج آقا صداش می کردن، درست جایی ایستاد که اشراف کامل به در داشت … با ناراحتی به خدا گفتم: فقط یک بار می خواستم نمازم رو دیرتر بخونم … اما بعد استغفار کردم و به نماز ایستادم … .

اومدم اقامه ببندم که حاجی گفت: نماز بی وضو؟ .

پ.ن: طبق فتوای برخی از مفتی های عربستان، یک بار وضو گرفتن برای کل روز کافی است و حتی خوابیدن، آن وضو را باطل نمی کند
دیدگاه ها (۱)

4قسمت یازدهم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: به ایرا...

قسمت 5ی کردم … اگر کسی مریض می شد و تب می کرد تا صبح بیدار م...

قسمت2 مواجه شدم … عمر کشان بود و می خواستند کله پاچه عمر را ...

داستان دنباله دار(مبارزه با دشمنان خدا)قسمت1اکثر مسلمانان کش...

دزیره

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ#TaLaBkaR#ᴘᴀʀᴛ‌:𝟜چند دقیقه همون طوری بودم که به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط